سفارش تبلیغ
صبا
 تعداد کل بازدید : 453383

  بازدید امروز : 228

  بازدید دیروز : 161

تکلیف الهی

 
طمع حکمت را از دلهای دانایان می برد . [پیامبر خدا علیه السلام]
 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: جمعه 86/10/14::: ساعت 10:49 عصر

سال 1366 بود، طبق معمول هر سال در آستانه ماه محرم، وعاظ و روحانیون برای خطی مشی گرفتن به خدمت حضرت امام (ره) رسیده بودند.

اوج جنگ و درگیری بود. دفاع مقدس به مرحله خیلی حساس و سرنوشت سازی رسیده بود ...

حضرت امام(ره) خطاب به وعاظ و روحانیون فرمودند:«شما باید در این ماه محرم، روحیه شهادت طلبی را در جوانان زنده کنید.»

من در آن سال نوجوانی بودم تشنه فهم و درک آرمان ها و احساسات و انگیزه های متعالی رزمندگان دفاع مقدس و با شنیدن سخنان امام، به عشق اینکه روحیه شهادت طلبی پیدا کنم از اول ماه محرم پای سخنرانی پیشنماز مسجد محله مان نشستم  تا در صورتی که شرایط سنی و ... مهیا شد،انگیزه و آمادگی روحی لازم را برای حضور در جبهه کسب کرده باشم.

شب اول سخنرانی با بیان احکام غسل جنابت شروع شدادامه مطلب...

 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: جمعه 86/6/30::: ساعت 12:17 عصر

چند سال گذشته متنی ادبی که حاوی دل نوشته و عرض ارادتی به ساحت مقدّس شهیدان و تجلیل از حماسه آفرینان دفاع مقدّس بود، منتشر شد که حقیر با الهام از آن و در مواردی با اقتباس از مقاله های دردمندانه برادر حسین بهزاد متن زیر را تقدیم به شهدا کردم.

اما فکر می کنم در آن متن و در متن حقیر نقص بارزی وجود دارد که البته سعی کردم در اول متن خودم این نقص را برطرف کنم و آن اینکه:

مگر نه این است که شهداء ما به امام شهیدان حضرت أبا عبد الله الحسین(علیه السلام) و 72 تن از یارانش اقتدا کردند؟ پس همانطور که در زیارت عاشورا علاوه بر سلام و عرض ارادت به شهداء کربلا، دشمنان و بدخواهان و مردم بی تفاوت دنیاپرست را نفرین می کنیم، در تجلیل از حماسه سازان دفاع مقدّس نیز نباید اصل تبرّی را فراموش کنیم.

امیدوارم افرادی با استعدادتر و با ذوق ادبی بهتر این نقص را در متن ها و اشعار و آثار خود جبران کنند:

سلام بر علی(علیه السلام) و یاران غریبش

سلام بر سیّد علی و بسیجیان آگاهش

نفرین ناکثین و مارقین و قاسطین

نفرین بر غنیمت خواران و ظالمان و فتنه گران

سلام بر جمجمه های شناور در باتلاق های طلائیه

سلام بر جسم غرق در خون «چمران» در دهلاویه

سلام بر استخوان های پیچیده در کفن

سلام بر راست قامتان در نبرد تن به تن

سلام بر آزادگان ده سال در حصار

سلام بر چشمان همچون دو کاسه خون مادران ده سال به انتظار

سلام بر حماسه سازان مجنون

سلام بر سجّاده های پرخون

سلام بر  اسوه های قرآن و دین

 سلام بر مهدی و مجید زین الدّین

سلام بر شادی های وصف ناپذیر

سلام بر غصّه های پایان ناپذیر

سلام بر گام های همچو کوه استوار

سلام بر دل های همچو دریا بی قرار

سلام بر مستان وادی الست

سلام بر دست شستگان از هر چه هست

سلام بر مشتاقان حضور

سلام بر منتظران ظهور

.

.

.

و السّلام علی عباد اللّه الصّالحین   


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: جمعه 86/6/23::: ساعت 10:4 عصر

سال 1366 بود که صدام به خاطر شکست های پیاپی اش از رزمندگان اسلام و برای اینکه تجدید قوا کند، به بهانه ماه مبارک رمضان درخواست آتش بس کرده بود و حضرت امام(ره) در پاسخ به این درخواست، فرمود: «اصلاً رمضان ماه جنگ است»

 گرچه سال هاست که ظاهراً جنگ تمام شده(چون به قول شهید آوینی، مبارزه تمام نشده) ولی هر سال ماه رمضان این نهیب در پیام امام خمینی(ره)  در گوشم می پیچد که « رمضان ماه جنگ است».

نه تنها جنگ علیه همه رذائل اخلاقی(نظیر خودبینی، غرور، کینه ورزی، بد اخلاقی، و ....) و جهاد اکبر برای کنترل تمایلات نفسانی(نظیر شهوت و غضب و ..)، بلکه برای کسب فضائل اخلاقی هم باید جنگید.

 قبلاً در فارسی دوران دبستان خوانده بودیم که « بدون رنج، گنج میسر نشود» ولی بهتر نیست که بگوییم بدون جنگ با همه مظاهر شیطان و تمایلات سخیف نفسانی، گنج سعادت حاصل نشود» ؟

پس لازمه کسب سعادت فردی، اجتماعی و ملی، جنگ است. جنگ با همه دشمنان درون و بیرون، جنگ با همه پلیدی های ظاهر و باطن، جنگ با همه بت های آشکار و پنهان ...

پس وقتی لازمه دستیابی به سعادت، تمسک به کتاب خدا و پیروی از عترت رسول خداست، یعنی بدون این دو وسیله، پیروزی در جنگ محال است.

راستی چه جنگ سختی، پس بی خود نیست که اینقدر سفارش شده که در این ماه، همدیگر را دعا کنیم.

 پس التماس دعا.


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: چهارشنبه 86/5/10::: ساعت 11:40 عصر

شهید سید محسن ضابطی، جانشین فرماندهی گردان شهداء سقز بود که مرداد ماه سال 1369 پس از اینکه به او خبر رسید تعدادی از همرزمانش در کردستان به دست اشرار ضد انقلاب به شهادت رسیدند، تصمیم گرفت خود را به هر زحمتی که شده به صف دوستانش برساند.

برادرش به او گفت: «آقا محسن! تو در طول جنگ دین خود را ادا کرده ای، دیگه بچسب به زندگی، الان تازه در بانک ملی استخدام شده ای، مدتی که بگذرد به تو وام می دهند، می توانی صاحب خانه بشوی، ازدواج می کنی، کلی تسهیلات بابت ازدواج می دهند و ...»

سید محسن در پاسخ به برادرش لبخند تلخی زد و پرسید: «داداش! دیگه چی میدن؟ به خدا قسم اگه تمام دنیا رو کف دستم بذارن، من بازم می خوام برم کردستان»

به رئیس بانک مراجعه کرد تا مدتی مرخصی بدون حقوق بگیرد، پس از کلی جرّ و بحث آخرش با درخواست او موافقت نشد و او هم همانجا بدون معطلی استعفای خود را نوشت و روی میز رئیس گذاشت و از اتاق او بیرون آمد.

برادر یکی از دوستان شهیدش(محمد رضا طلوعیان) که حدود 14-13 ساله بود، پس از شهادت برادرش خواب او را دیده بود که در خیمه ای نشسته است، سید محسن به خیمه او آمد و با بغض و دلخوری گفت: « آقا محمد رضا! اینه رسم رفاقت؟! پس شربت ما چی شد؟

خلاصه سید محسن ضابطی پس از عزیمت به خطّه مظلوم کردستان و پس از اینکه انتقام خون برادرانش را گرفت و جمعی از آن اشرار را به هلاکت رساند، خود نیز به آرزوی دیرینه اش رسید.

بخشی از وصیت نامه او به شرح ذیل است:

یا غیاث المستغیثین!...

خدایا عاشقانت یک به یک رفتند و می روند ولی من گنه کار و روسیاه هنوز جا مانده ام، خدایا انگار نمی دانی یه بنده گنه کاری هم به نام سید محسن ضابطی داری(معاذ الله) ای کریم، ای رحیم، ای ستارالعیوب! با هر کس نشست و برخاست کردم و لقمه ای نان با او خوردم، به هر کس دل بستم از دستم رفت، دوستان شهید شدند، یاران رفتند، ای خدا پس من گنه کار چه کنم؟ ای رفقا، ای دوستان! رسم دوستی و رفاقت این نیست، مگر ما با هم نان و نمک نخوردیم؟ مگر در این دنیای فانی با یکدیگر ندار نبودیم؟! پس چرا یکباره رفتید و ما را در منجلاب گناه و تکبر و خود پرستی و ریا و غیبت و تهمت و فراموش کاری تنها گذاشتید؟! نه به خدا این رسم رفاقت نیست.

خدایا قابلم گردان توبه کنم، توبه نصوح وار، من خیلی توبه شکستم ولی از روی تو شرم نکردم ... ای خدایی که اگر لحظه ای و آنی پرده ها را کنار بزنی دیگر آبرویی برایم نخواهد ماند، خیلی از تو سپاسگزارم که دوستانی به من عطا کردی که هر کدام عارفی به تمام معنی بودند، دوستانی که بدون گذراندن مراحل تحصیلات به درجه ای از حد کمال رسیدند که خیلی از علما نرسیدند ... بله و به جرأت قسم می خورم که مقام این شهداء کمتر از شهدای صدر اسلام نیست، آن ها پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) را دیدند و جنگیدند و اوامر او را اطاعت کردند، حسین بن علی(علیه السلام) را دیدند و به او ایمان آوردند ولی شما شهیدان ندیده خاطر خواه آن ها شدید.

خدایا به حرمت خون آقا ابا عبد الله(علیه السلام) شهادتی سرخ در ارتفاعات مظلوم کردستان را عطایم کن، خدایا من دنیا را به دنیاپرستان واگذار کردم، من خودت را می خواهم. به خودت قسم اگر مرا در بهشت بیاندازی و بدانم که در آن جا به من محبت نمی کنی، من بهشت را نمی خواهم ولی اگر بدانم مرا دوست داری، حتی اگر در جهنم هم مرا بیافکنی، دیگر آتش جهنم برایم عین لطف و کرم توست.

خدایا کمکم کن. از این لاطائلات زیاد نوشته ام ولی هرچه نوشتم به خاطر درد دل کردن و نزدیک تر شدن به تو بوده است. خدایا با شهیدانی نشست و برخاست کردم که هر کدام اسوه تقوا و ایثار و نبرد و مبارزه بودند... ولی افسوس که از آن ها درس نیاموختم، از آن ها تلمّذ و شاگردی نکردم. خدایا مرا ببخش که قدردان آن ها نبودم.

خوب حالا خدای عزیز بنده ای در مقابلت قرار گرفته که شرم دارد با تو سخن بگوید، از بس که توبه شکسته و به خاطر همین شرم، قلم به دست گرفته و با قلم ناچیز خود با تو سخن می گوید.

خدایا تکلیف مرا روشن کن، به بزرگیت قسم فردای محشر داد بر می آورم که ایها الناس! من گناهانم به خاطر آن بود که شنیده بودم خدایم رحیم است، به خاطر آن بود که رحمت او از زمین و آسمان ها و همه چیز بالاتر و بزرگتر بوده، به خاطر آن بود که می دانستم هر چقدر گناه کنم، گناهانم از رحمت او بیشتر نخواهد شد. ای خدا مرا ببخش و بیامرز.

خدایا به قول پیر می فروش عشاق حسینی، خمینی عزیز که از تو خواسته بود کتاب شهادت را به روی مشتاقانش باز بگذاری، مرا هم بطلب ، خدایا من یه عمری صدایت کردم، درسته که در عبادات خیلی سهل انگاری کردم ولی هر وقت تو را صدا زدم از ته دل بوده، خدایا من برای حسین تو گریه کرده ام، تو را به همان قطرات اشک قسم می دهم که توفیق شهادت در راه خودت را نصیبم گردانی، اللهمّ رزقنا توفیق الشّهادة فی سبیلک.

خدایا مرا جلوی مادرم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) شرمنده مکن. خدایا دستم را بگیر، تو را به حسینت قسم می دهم، خدایا از روی مادران شهید، پدران شهید، خواهران شهید و برادران شهید شرمنده ام.

خدایا از روی مادر شهید احمد شعبانی که با زبان بی زبانی می گفت: «احمدم را چکار کردی؟ تنهایش گذاشتی؟»، شرمنده ام. از روی مادر شهید هادی مختاری که در بهشت زهرا دیدمش شرمنده ام، با نگاهش می گفت که پسر مرا تنها گذاشتید؟

ای خدا دستم را بگیر، در محیط کار همه مسخره ام می کنند، همه طعنه می زنند که الان بعد از جنگ چه جای این حرفهاست؟ ولی آن ها سوز درون مرا درک نمی کنند، هر روز آتش عشقم بیشتر می شود و وقت وصل و طریقه رسیدن به آن و دسترسی پیدا نمودن به آن مشکل می شود.

خدایا به چهارده معصوم پاک قسمت می دهم مرا هم طلب کن. دستم را بگیر. اگر دستم را نگیری خودت بهتر مرا می شناسی، به خدا در منجلاب گناه غرق می شوم.

... خدایا اسرایمان را آزاد بگردان،

به رهبر انقلابمان حضرت آیت الله خامنه ای عمری با عزت بده،

خدایا مسؤولین مملکت را به وظایفشان آگاه بگردان،

خدایا ما را به احترام و آبروی محمد و آل محمد(صلّی الله علیه و آله) ببخش و آبروی ما را نریز،

مریضان، مجروحین ومعلولین جنگ را لباس عافیت بپوشان.

اشهد أن لا إله الّا الله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله و أشهد أنّ علیّاً ولی الله

العبد العاصی سید محسن ضابطی

4/5/1369


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: سه شنبه 86/4/26::: ساعت 6:18 عصر

اواخر جنگ کفگیر به ته دیگ خورده بود. یکی از دلائلش این بود که برخی بچه رزمنده ها به منزل مراجعت می کردند و برخی نزدیکان به آن ها طعنه می زدند که مثلاً«پسرخاله ات دو سال از تو کوچکتر است پزشکی قبول شده ولی تو هنوز دیپلمت را هم نگرفتی» لذا یکی می گفت«من دیپلمم را بگیرم بعد به جبهه می روم» یا می گفت«من مدرک دانشگاهم را بگیرم بعد» و از این قبیل بهانه ها ...

معلم ما ضمن ذکر این مطلب تعریف می کرد:«ما با یک عده نوجوانان کم سن و سال مانده بودیم که بزرگترینشان من بودم با بیست و اندی سال سن که فرمانده آن ها بودم. عازم جبهه بودیم که در بین راه برای صرف غذا در رستورانی توقف کردیم، در حال سفارش و تدارک غذا بودیم که متوجه شدم مسؤول رستوران به شاگرد یا کارگرش می گوید" نیگا کن تو رو خدا، جنگ هم بچّه بازی شده، یه مشت بچه رو برداشتن دارن میبرن جبهه!" رفتم جلو و به او گفتم "عزیز من می دونی چرا جنگ بچه بازی شده؟ به خاطر اینکه امثال شما آدم بزرگا غیرت ندارین از ناموس و سرزمینتون دفاع کنین، این بچّه ها باید برن از ناموس تو دفاع کنن!" ادامه مطلب...

 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: جمعه 86/1/17::: ساعت 4:39 عصر

وای بر ما!    وای بر پاسدار ما!      وای بر بسیج ما!
اگر روزی برسد که فقط پاسدار نظامی باشد.
ما پاسدار و بسیجی پوچ نمی خواهیم!
ما باید پاسدار و بسیج ایدئولوژی، عقیده و مکتب باشیم و بعد پاسدار و بسیج نظامی.
اگر اول پاسدار و بسیج عقیده باشید، در راهتان تزلزل و سستی ایجاد نمی شود، در هدفتان سست نمی شوید.

از سخنان شهید حاج محمد ابراهیم همّت

 

راستی ادامه مطلب...

 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: دوشنبه 86/1/13::: ساعت 5:43 عصر

در اردوی بازدید از مناطق جنگی جنوب و مشهد شهدای دفاع مقدّس، در اوّلین منزل به پادگان دوکوهه رسیدیم. مدّتی افراد بازدیدکننده درمحوطه پادگان هرکدام به‌کاری مشغول‌ بودند. عده‌ای استراحت می‌کردند، عده‌ای در حسینیّه مشغول نماز و دعا و زیارت بودند، عده‌ای در گوشه وکنار نشسته و مشغول تفکّر و درد دل با شهداء بودند و برخی هم درحال قدم زدن در محوّطه بودند.

در این میان یکی از دانشجویان بازدید کننده هم هوس استعمال قلیان یا سیگار به سرش زده بود و نظر مرا در این باره می‌پرسید. ادامه مطلب...

 
<      1   2   3   4   5      
 
 
 

موضوعات وبلاگ

 

لوگوی دوستان

 

حضور و غیاب

 

آوای آشنا

 

اشتراک