سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران
 تعداد کل بازدید : 453383

  بازدید امروز : 228

  بازدید دیروز : 161

تکلیف الهی

 
بارالها ! ... از هر لذّتی جز یاد تو، از هر آسایشی جز همدمی تو، از هر شادمانی ای جز نزدیکی به تو، و از هر کاری جز فرمانبری ات، از توآمرزش می خواهم . [امام سجّاد علیه السلام ـ در مناجات ذاکرین ـ]
 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: چهارشنبه 94/5/21::: ساعت 12:25 صبح

زین پس در این محدوده از پارکینگ ها به طوری جدّی از ورود خودروی کارکنان عادی جلوگیری می شود. چرا که خوش موقعیت ترین و سهل الوصول ترین پارکینگ های سازمان، به مدیران معزّز اختصاص دارد و حتی در صورت خالی بودن جای پارک و اطمینان از عدم حضور مدیر مربوط در آن روز و یا عدم استفاده وی از خودروی شخصی، هیچ کارمندی حق ندارد با خودروی خود وارد این محدوده شود.


  • اینجا اداره امور دانشجویان شاهد و ایثارگر دارد؛ این اداره به دانشجویان ورودی جدید کتاب های خوبی هدیه می دهد. من هم قبلاً تعدادی از این کتاب ها را برداشتم و به برخی دوستانم از دانشجویان ورودی قدیم تر دادم. در یکی از این کتاب ها آمده است:
    «شهید ابوالفضل رفیعی مسؤول نیروهای اعزامی از خراسان بود. وقتی وارد پادگان شدند پسرعمویش دو تا تخت برای او و خودش می گیرد.

    تا ساعت 12 شب شهید رفیعی نیامد و پسرعمویش هم گرفت خوابید، اما وقتی برای نماز صبح رفت بیرون وضو بگیرد می بیند شهید رفیعی پوتین هایش را گذاشته زیر سرش و روی موزاییک ها خوابیده
    .

    برای نماز صبح که بیدارش می کند به او می گوید: "پسرعمو! چرا روی زمین خوابیدی؟
    !"

    شهید رفیعی گفت:"می بینی که تخت کم است؛ وقتی بچه های بسیجی روی زمین خوابیده اند، من بروم روی تخت بخوابم؟!
    »(*)

  • اینجا بسیج اساتید دارد. در اولین جلسه هم اندیشی آنان از مهمترین تلاش ها و محورهایی که مورد تأکید قرار گرفت، بسط وگسترش تفکر بسیجی بود. راستی برخی مدیران ما جزو اساتید هستند.

  • اینجا هر از گاهی به مناسبت های گوناگون یاد شهداء و ایثارگری های دوران دفاع مقدّس گرامی داشته می شود تا بر تداوم راه آن ها و نهادینه نمودن سیره آن ها تأکید شود.
  • اینجا نشریات متعدد فرهنگی منتشر می شود. در آخرین نمونه از این قبیل نشریات، یک دانشجو در وصف فاصله بین ساده زیستی امام خمینی(ره) و حرم مجلّلی که برایش ساخته اند، یادداشتی با عنوان «از حرم تا هرم ...» نوشته است که با این مقدمه آغاز می شود: « آنچه در نظرم رخ نموده آنقدر برایم صعب الإدراک است که ناخودآگاه هوش از کف داده و در جاده ی پریشان حالی استاده و این گونه است که به فکر حاشیه نگاری افتاده ام!»
    نمی دانم من هم اگر یادداشتی بنویسم و در وصف فاصله بین داستان آن رزرو غیررسمی موقتی یک تخت برای مسؤول نیروها و ماجرای این رزرو رسمی دائمی 32 جای پارک برای مسؤولین، اظهار هوش از کف دادن، پریشان حالی و صعب الإدراکی کنم، منتشر می کنند یا نه؟!

  • اینجا منطقه سکوت ممنوع دارد. رفتم و هرچه دل تنگم خواست گفتم و پس از توجیهاتی که شنیدم به فکرم رسید که چه خوب است پس از این همه انتشار خاطرات شهداء، شروع کنیم به بازنگری و نقد آثار منتشر شده و سپس از بازنشر آثاری که به ضرر مدیران تمام می شود و توقعات بیجا در کارکنان عادی ایجاد می کند جلوگیری کنیم.
    به عنوان مثال درباره خاطره مذکور، شهید رفیعی باید در نظر می گرفت که مسؤول نیروهای اعزامی وقتی وارد آسایشگاه می شود باید جای خوابش آماده باشد، باید خوش موقعیت ترین و سهل الوصول ترین تخت ها را برای مسؤولان اختصاص دهد و حتی باید نگهبانانی بر آن تخت های ویژه بگمارد تا احدی از نیروهای جزء و عادی دون پایه به آن تخت ها نزدیک نشوند و بدین ترتیب لحظه ای از وقت باارزش یک مسؤول پرکار و زحمتکش برای پیدا کردن یک تخت خالی تلف نشود.

  • اینجا در مرکزی ترین ساختمانش بنری از تصویر شهید همّت نصب شده که در صدر آن نوشته «کجایند مردان بی ادعا» و در ذیل آن نیز این جمله معروف از شهید آوینی نوشته شده است: «من هرگز اجازه نمی دهم صدای همّت در درونم گم شود؛ این سردار خیبر، قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است».
    و من نمی دانم کسانی که مردان بی ادّعا را می جویند، هرگز اجازه نمی دهند صدای همّت در درونشان گم شود و قلعه قلبشان توسط این سرداران شهید فتح شده است، چگونه به خودشان اجازه می دهند بر خلاف سیره آن ها رفتار کنند؟!

این روزها مرتب هشدار می دهند: «عکس شهدا را می بینیم ولی عکس شهدا عمل می کنیم

  • اینجا کارکنان شریفی دارد. پایبندی و دلبندی هر کدام از آن ها به ارزش های انقلاب اسلامی و راه شهیدان طی مراحل مختلف گزینش محرز شده است؛ اما بیم آن می رود رفته رفته با مشاهده این قبیل تناقضات بین شعارها و رفتارها، حس تنفر و انزجار و دلزدگی در آنان بوجود آید و زحمات دوستان گزینش به هدر رود. چرا که به تعبیر امام خمینی(ره) هیچکس از مکاید شیطان و نفس امّاره در امان نیست.

  • یاد این جمله از وصیّت شهید همّت افتادم: «جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان ها بیرون ببرد
    من تا کنون تصوّر می کردم که منظور از این انسان ها، صرفاً آدم های غیرانقلابی و غافل و بی تفاوت هستند ولی حالا فهمیدم باید مراقب باشیم که صفات و اخلاق طاغوت به تدریج به مغز خود ما انقلابی ها رخنه نکند!

------------

*- پا به پای شهدا- جلد 7(مسؤولیت شناسی)- صفحه 37( البته ساده و خلاصه کردم)


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: یکشنبه 94/5/11::: ساعت 6:41 عصر

امروز صبح مهمان داشتیم

اما نه امروز 11 مرداد سال 1394

بلکه امروز 11 مرداد سال 1369

همزمان با تاسوعای حسینی

دیده بودم یک ماهی هست از فراق دوستان شهیدش آتش گرفته(1) اما نمی دانستم که به هر زحمتی هست قصد دارد خود را به رفقایش برساند و از بزمشان در بهشت عقب نماند. (2)

دو سال بعد جنگ دوباره محله عطر و بوی شهادت گرفته؛ آن هم در روزی که همه اهالی هر ساله هر جایی که هستند خود را برای اقامه عزای حسینی به مسجد محل می رسانند.

امروز تاسوعا پایگاه ما آخرین شهیدش را تشییع می کند. علمداری که می خواست خون او نیز تضمین کننده امنیت خطّه مظلوم کردستان و دفع فتنه اشرار ضدانقلاب از آن منطقه باشد.

گرچه شهید میدان رزم نیاز به غسل نداشت، اما تصمیم بر این شد که او را غسل دهیم؛ ابتدا پیشنهاد شد که در حیاط مسجد غسلش دهیم، امّا این پیشنهاد یک مخالف داشت.

مخالف این پیشنهاد امام جماعت مسجد بود؛ اما چرا؟

ادامه مطلب...

 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: یکشنبه 94/4/28::: ساعت 6:40 عصر

دیروز 27 تیر سالروز صدور پیام امام خمینی(ره) پس از پذیرش قطعنامه 598 برای پایان جنگ بود؛

آیا حضرت امام(ره) همانند برخی مدعیان امروز و به بهانه آغاز مذاکرات صلح، اعتقاد داشت که باید از لحن انقلابی خود کاست و از مواضع ضداستکباری کوتاه آمد؟!

 

بخوانید و قضاوت کنید:

ادامه مطلب...

 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: یکشنبه 92/10/15::: ساعت 11:5 عصر

به مناسبت 16 دی ماه، سالروز حماسه کربلای هویزه - قسمت اول

مرثیه سرایی منتشر نشده از حاج صادق آهنگران، پس از حماسه کربلای هویزه 

بخش هایی از آنچه در این فایل صوتی خواهید شنید:

چند خبر از جبهه براتون اوردم: بارالها! پروردگارا! معبودا! به ما چند شب پیش خبر دادند این برادران هویزه در محاصره اند؛ ما که می دونستیم چه بچه های خوبی، چه برادران والایی در این محاصره قرار دارند رفتیم دعای توسل رو خوندیم، از تو برای نجات جان این برادران دعا کردیم، گریه کردیم، پروردگارا چند روزی نگذشت ما در دعای کمیل از تو تقاضا کردیم فقط جسدهاشون رو به ما تحویل بدن؛ آخر این برادران حتی جسدهاشون به دست مادرانشون نرسید.

ما یه حدیثی داریم میگه اگر شاد شدی، هر وقت غمگین شدی، برو به قبرستان سری بزن، برو به بهشت آباد اهواز سری بزن؛ برو به شهید آباد اهواز سری بزن؛ زمین جدیدی داره این شهر اهواز گورستانش، به خدا داره پر میشه از شهید؛ اهواز یک حال دیگری داره، دزفول یک حال دیگری داره، رنگ هوای اهواز رنگ دیگری داره؛ اکثراً خانه ها رو نگاه می کنی پرچم عزا زده اند.

یا امام زمان(عج) خودت توجهی کن! یا مهدی ما می دونیم تو بالا سر جنازه های برادران ما رفته ای، یا مهدی می دونیم جنازه ها رو در بغل گرفته ای

خبر از جبهه براتون اوردم؛ برادرانی که در جبهه اند گفتند برادر! هر کجا که دعای کمیل می خونی ما رو دعا کن. خدا شاهده چندین نفر از این برادران شهید شدند.

برادر ما حسین علم الهدی یک شب قبل از شهادتش مادرش در قمه، شب خوابش رو می بینه ...

میگه در همین حال بود زنگ می زنن از اهواز میگن حسین زخمی شده، گفت من با اون خواب دیشبی گفتم نه، شما دروغ میگین، می دونم پسرم شهید شده. میگه رفتم ضریح معصومه قم رو گرفتم گریه کردم، ناله کردم، گفتم خدایا، خوب چیزی رو از من گرفتی، قبولش کن

زنگ می زنن به دایی حسین علم الهدی یعنی برادر مادرش ... خبرش میدن میگن حسین شهید شده؛ یک لا إله إلّا ألله میگه و سکته می کنه و می میره؛ این مادر دو داغ دیده، داغ پسرش و برادرش.

یا امام زمان(عج)! خودت توجهی کن در این مهدیه ...

یک خوابی دیگه براتون تعریف کنم از این سید حکیم که در این جریان شهید شد. یکی از برادران مسجد جزایری خواب می بینه ...

وصیت نامه های برادارن شهید رو بخونین ببینین چی میگن. از مادرش تقاضا کرده وقتی شهید شد در خانه رو آب پاشی کنه. پرچم سبزی که وقتی حاجی ها از مکه برمیگردن بالای خونشون نصب کنه. به مادرش گفته بود گریه نکن، هر شب جمعه سر قبر من قدری حنا بیار بمال؛ گفته بود شیون نکنن، گریه نکنن؛ من نوحه ای می خونم در وصف این برادر شهید، زحمت رو کم می کنم: ...

شیون مکن مادر در مرگ خونبارم
بگذر ز من دیگر، عزم سفر دارم

گر کشته گردیدم در جبهه  ای مادر
بهرم مکن زاری، بهرم مزن بر سر

یک پرچم سبزی در خانه زن مادر
بهرم چراغان کن، شوق خدا دارم

رخت حسین بر تن، عزم سفر دارم
شیون مکن مادر در مرگ خونبارم

چون قاسم داماد بهرم حنا سازید
در هر شب جمعه قدری از آن آرید
بر قبر من مادر قدری از آن مالید

چون قاسم داماد این آرزو دارم
شیون مکن مادر در مرگ خونبارم

همون حسین بود که شهر رو می چرخوند، شهر اهواز رو می چرخوند وقتی من رو می دید می گفت: "برادر! یا شهید میشیم یا در کربلا همدیگر رو می بینیم"؛ حالا به بزگترین آرزوش رسید، شهید شد؛ یا امام زمان(عج) یا مهدی جان، سیدی! خودت نظری بفرما، قسمت ما رو کربلا کن.

سیدی یک نظر سوی ما کن
قسمت ما همه کربلا کن

لینک دانلود - به مدت 13 دقیقه و 10 ثانیه

اردوی راهیان نور از دانشگاه علوم پزشکی کاشان-سال 1380-مزار شهدای هویزه:


-------------------------------

ماجرای حماسه شهدای هویزه در 16 دی ماه 1359


لینک همین یادداشت در پایگاه اینترنتی عمارنامه


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: یکشنبه 92/5/6::: ساعت 10:29 صبح

شهید سیّد محسن ضابطی(فرمانده گردان شهداء سقّز) تنها شهیدی است که قبل از شهادتش او را کاملاً می شناختم.

امسال سالروز شهادتش مصادف با شب قدر است.

شهید آوینی می گوید: هر انسانی را لیلة القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حر را نیز شب قدری اینچنین پیش آمد ... عمر بی سعر را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد.(1)

برای شهید ضابطی نیز چنین شب قدری پیش آمد که در آن ناگزیر از انتخاب بود.

از یک طرف تازه در بانک ملی استخدام شده بود.

آزمون کنکور شرکت کرده بود.

خواستگاری رفته بود.

و خلاصه در پی سر و سامان دادن به وضع زندگی مادی اش بود.

اما در همین حین خبر می رسد عوامل کومله در کردستان دوباره دست به شرارت زده اند و جمعی از همرزمانش را نیز به شهادت رسانده اند.

سردار رادان - که در آن زمان فرمانده عملیاتی سقز بود- به دلیل تجربیات و سوابق حضور این شهید در دوران دفاع مقدس در منطقه کردستان و آشنایی و اشراف او به شرایط منطقه، از وی می خواهد که مأموریت بگیرد و به سقز بیاید.

اما رییس کارگزینی بانک ملی با این عنوان که دیگر جنگ تمام شده نه تنها با مأموریت، بلکه با مرخصی بدون حقوق او هم موافقت نمی کند؛ و او به ناچار غیبت می کند تا هر طور که شده به تکلیف خود عمل کند.

پس از چندی رییس اداره حقوقی و دعاوی بانک ملی به برادر شهید می گوید که حیف است چنین کارمندی را از دست بدهند ولی اگر مدت غیبتش از 60 روز بگذرد چاره ای جز اخراجش وجود ندارد و از برادر شهید می خواهد به سقز برود و هر طور که شده او را برگرداند.

لذا برادر آماده عزیمت به سقز می شود که از آنجا با وی تماس می گیرند و می گویند:"نیازی به عزیمت شما به سقز نیست؛ شما منزل بمانید، سید محسن خودش برمی گردد."(2)

و سرانجام او پس از رشادت هایی که در تار و مار عوامل کومله و نجات نیروهایش از خود بروز داد، روز 11 مرداد ماه سال 1369 همزمان با تاسوعای حسینی برمی گردد.(3)

پس از آن قبولی اش در آزمون کنکور اعلام می شود، در حالی که او در آزمون دیگری پذیرفته شده بود.

و خواستگاری که رفته بود پاسخ مثبت می دهد، در حالی او دیگر به کام اصلی خود رسیده بود و همانطور که در وصیت نامه اش از خدا خواسته بود، شهادتی سرخ در ارتفاعات مظلوم کردستان نصیبش شده بود(4)

و ما روز 7 مرداد در تپه امام زاده 5 تن لویزان بر سر مزارش جمع می شویم تا بیست و سومین سالروز کامیابی اش را به او تبریک گوییم:

-------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت ها:

1 - کتاب فتح خون(روایت محرم)- صفحه 49
2- ماجرا را از زبان برادر شهید بشنوید: لینک دانلود
3- یک بیت شعر از زبان شهید ضابطی بشنوید که چند روز قبل از شهادتش ضمن مرثیه سرایی در مجلس یادبود همسنگرش، شهید احمد شعبانی خواند و گفت: من به این یک بیت شعر خیلی ایمان دارم: لینک دانلود
4- روایتی دیگر شامل گفتگوی شهید با برادرش، ماجرای خواب برادر شهید طلوعیان قبل از شهادت سیدمحسن ضابطی و گزیده ای از وصیت نامه شهید را اینجا بخوانید: به خدا این رسم رفاقت نیست.


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: دوشنبه 92/4/31::: ساعت 5:21 صبح

یکی از روزهای تیر ماه سال 1367، قبل از پذیرش قطعنامه 598 بود که حاج صادق آهنگران در تریبون نماز جمعه تهران حاضر شد و آخرین حماسه سرایی خود را برای حضور در جبهه های حق علیه باطل اجرا کرد.

گرچه اندکی پس از این حماسه سرایی، قطعنامه 598 پذیرفته شد ولی باحمله سراسری رژیم بعثی عراق و منافقین مزدور، پخش مکرر این حماسه سرایی(به خصوص قطعه سوم آن) از رسانه ملّی در فاصله بین پذیرش قطعنامه و برقراری آتش بس، نقش مؤثری در تهییج مردم و هجوم به جبهه های نبرد حق علیه باطل و تار و مار کردن منافقین در عملیات مرصاد داشت.

اما پس از آن دوران متأسفانه این حماسه سرایی زیبا خیلی به ندرت در مناسبت هایی چون هفته دفاع مقدس از رسانه ملی پخش شده است. حتی در فضای مجازی هم اثری از این قطعه زیبا نمی بینیم به جز روایت خود حاج صادق آهنگران که فقط در بخشی از کتاب خود به آن اشاره می کند: "... در سال 1367 دشمن موفق شد جزایر مجنون، فاو و شلمچه را پس بگیرد و حتی توانست تا نزدیکی های خرشهر پیش آمده و آن را تهدید کند. در همین ایام، آقای «فروزنده»، مسئول ستاد سپاه پاسداران مرا خواست و گفت: «دشمن حالا دیگه شهرهای ما رو تهدید می کنه و خوندن داخل جبهه ها فایده نداره، شما باید بری به شهرستان ها و بخونی تا مردم رو برای اعزام به جبهه تهییج کنی.» فضای بسیار بحرانی یی بود. 

رفتم سراغ آقای معلمی و ضمن توصیف شرایط، از او خواستم شعری در باب مقاومت و ایستادگی، با لحنی حماسی بسراید. ایشان پس از چندی این نوحه را آماده کرد: تا آخرین نفر، تا آخرین نفس / ما ایستاده ایم، ما ایستاده ایم. 

اولین جایی که قرار شد این نوحه را بخوانم، دانشگاه تهران و در جمع نماز گزارن جمعه بود. بعد از هماهنگی های لازم، به تهران رفتم و آن را پیش از اقامه نمازجمعه اجرا کردم. آن روز سخنران قبل از خطبه آقا محسن[رضایی] بود و سخنران خطبه آیت الله خامنه ای. تنها مسئله ای هم که توسط دو سخنران مطرح نشد، بحث صلح و قبول قطعنامه و اتمام جنگ بود. اتفاقاً یادم هست آقا محسن روی لزوم حضور نیروهای مردمی در جبهه تأکید زیادی هم کرد." (*)

من همان زمان صوت این مراسم را ضبط کردم که به مناسبت این ایام مابین سالروز پذیرش قطعنماه 598 و برقراری آتش بس و به یاد شاعر مرحوم استاد معلمی، منتشر می کنم(البته متأسفانه فراز ابتدایی شعر پیشواز آن را نتوانستم کامل ضبط کنم که اگر موفق شدم از طریقی متن شعر را پیدا کنم، آن را کامل می کنم):

... شاهد جنگیدن ماست
مظلوم با سازش بیازاریم، هیهات، هیهات

ننگ است در دامان ذلت آرامیدن
فریاد مظلومان ز هر جانب شنیدن

این شیوه هر پاسدار است ای برادر
تکبیر زن فریاد کن الله اکبر

--------------------------------------------------

تا آخرین نفر/ تا آخرین نفس/ ما ایستاده ایم
بهر بقای دین/ در راه انقلاب/ ما سر نهاده ایم

سالار عاشقان/ محبوب کبریا
سرمشق خون زده/ در دفتر بلا

فرزند فاطمه/ با صوت دلربا
هر دم زند صلا/ از دشت کربلا

با پیر حق پرست/ از ساغر الست/ ما مست باده ایم
تا آخرین نفر/ تا آخرین نفس/ ما ایستاده ایم

پیروزی حسین/ رمز شهادت است
 فیض وصال حق/ اوج سعادت است

سرمایه حیات/ در استقامت است
این سیر مکتبی/ تا بینهایت است

آیینه دل از/ عشق تو یا حسین/ ما جلوه داده ایم
تا آخرین نفر/ تا آخرین نفس/ ما ایستاده ایم

هرگز نمی رویم/ در زیر بار ننگ
تا محو فتنه ها/ کوبیم طبل جنگ

بر دشمن خدا/ گیریم عرصه تنگ
در جبهه می شویم/ آماده بی درنگ

با بانگ یا حسین/ از مادر زمان/ آزاده زاده ایم
تا آخرین نفر/ تا آخرین نفس/ ما ایستاده ایم

لبیک گفته ایم/ ما بر صلای دوست
از کربلای خون/ تا کربلای دوست

یا اینکه می کنیم/ سر را فدای دوست
یا بوسه می زنیم/ خاک سرای دوست

در نیل این هدف/ الگوی همت و/ عزم و اراده ایم
تا آخرین نفر/ تا آخرین نفس/ ما ایستاده ایم

هان ای بسیجیان!/ گاه دلاوریست
روز نبرد با/ ظلم و ستمگریست

بر یاوران حق/ هنگام یاوریست
واجب اطاعت از/ فرمان رهبریست

جای درنگ نیست/ تا در کمند نفس/نیافتاده ایم
تا آخرین نفر/ تا آخرین نفس/ ما ایستاده ایم

هرگز نمی شود/ فانی نوای خون
جاوید و استوار/ باشد لوای خون

هر لاله بشکفد/ در جبهه های خون
دارد پیامی از/ صوت رسای خون

فرموده است امام/ الحق که ما ز دست/ چیزی نداده ایم
تا آخرین نفر/ تا آخرین نفس/ ما ایستاده ایم

مولای ما تویی/ یا صاحب الزمان(عج)
فریاد ما برس/ ای منجی جهان

در جبهه حاضری/ هر لحظه بی گمان
دیدارت آرزوست/ ای مهر جاودان

در آرزوی تو/ بر گرد کوی تو/ ما پر گشاده ایم
تا آخرین نفر/ تا آخرین نفس/ ما ایستاده ایم

-----------------------------------------------

دلیران آزاده!/ خبردار و آماده!

که رهبر مرحبا گفت/ به این عزم و اراده

خدا درهای رحمت/ به رویتان گشاده

مقابل با صف حق/ صف باطل ستاده

سپاه عشق و ایثار/ به میدان رو نهاده

رفتن به سوی مولا/ خوش است پای پیاده

کنون شیطان اکبر/ به دام ما فتاده

----------------------------------------

لینک دانلود فایل صوتی

-----------------------------------

* - گزیده ای از روایت‌ جالب آهنگران از پذیرش قطعنامه


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: پنج شنبه 92/3/9::: ساعت 10:25 عصر

دیشب برای گرامی داشت سالروز شهادت یکی از شهدای محل به منزل خانواده ایشان رفتیم. با توجه به اینکه طی سال های پس از شهادت شهید بهزاد مفتوحی در سال 1367، خواب های جالب زیادی از خانواده محترمشان شنیده بودم که همگی منطبق بر آیات قرآن، روایات اهل بیت(علیهم السلام) و نظر علما بود، از پدر شهید خواستم بخشی از آن خواب های زیبا را برای حضار تعریف کند.

اولی مربوط به نحوه شهادت ایشان است که در خواب برای پسرخاله اش نقل می کند: "وقتی بدنم از پشت سر متلاشی شد، عرش خدا را دیدم و دیدم که در عرش خدا سیر می کنم. از عرش ندا آمد چه می خواهی؟ گفتم من آمرزش خدا و رضایت مادرم را می خواهم"

شهید بهزاد مفتوحی چندین بار به خواب پسرخاله اش می آید و می گوید: "چرا نماز نمی خونی؟ نمازت رو بخون" و پسرخاله شهید هم در هر بار می گوید: "باشه، می خونم"
آخر سر پسرخاله اش با تحکّم می گوید: "آخه من نماز بخونم یا نخونم چی به شما می رسه هی میای میگی نماز بخون؟!"
شهید بهزاد مفتوحی دست پسرخاله را می گیرد و می گوید "حالا که اینطور شد بیا بریم یه جایی رو بهت نشون بدم" و او را به تل بلندی می برد و اشاره می کند به جایی که جمعیت زیادی در آنجا موج می زد و می گوید:"اینجا را نگاه کن. اینجا صحرای محشر است".
سپس اشاره می کند به جایی در انتهای جمعیت و می گوید:"آن در را می بینی؟ تمام این جمعیت باید تک تک حساب پس بدهند تا از آن رد شوند؛ اینکه میگویم نماز بخوان به خاطر این است که اگر شما نماز نخوانی بیای اینجا من نمی توانم پیدایت کنم و دستت را بگیرم از در ردت کنم"
پسرخاله شهید می پرسد: "با این همه جمعیتی که اینجا هست، خودت چطور از در رد میشوی؟"
شهید مفتوحی می گوید: "ما از در رد نمی شویم. ما هر وقت بخواهیم از بالای در رفت و آمد می کنیم"


(شرح کامل ماجرا را از زبان پدر شهید بشنوید)

پسرخاله دیگرش خوابش را می بیند و درباره بهشت و جهنم از او می پرسد:"بگو ببینم بهشت و جهنم هست یا نیست؟"
شهید مفتوحی در پاسخ می گوید: "هم بهشت هست هم جهنم"
پسرخاله شهید از وی می خواهد که بهشت و جهنم را توصیف کند.
شهید مفتوحی می گوید: "ما جهنم را ندیدیم، از بالای جهنم رد شدیم. بهشت را هم که شما امثالش را در دنیا ندیدید، من چگونه توصیف کنم؟"
پسرخاله شهید می پرسد : چه کنیم که ما هم جهنم را نبینیم؟
شهید مفتوحی در پاسخ می گوید: شما مواظب نماز و زبانتان باشید.


(شرح کامل ماجرا را از زبان پدر شهید بشنوید)

همچنین در این مراسم، برادر شهید ضابطی نیز به بیان خاطرات خود پرداخت که إن شاءالله در سالروز شهادت شهید سیّد محسن ضابطی(7 مرداد) به صورت فایل صوتی منتشر خواهیم کرد.

 تصاویر دیدار با خانواده شهید:






یادداشت های مرتبط:

شهیدزدایی، هنر تکنوکرات ها در دهه 70+تصاویر
(ببینید آن شهید بزرگوار آنقدر با معرفت است که پس از گذشت 20 سال از شهادتش هنوز نگران پسرخاله اش است که به نماز کم اهمیتی می کند، آن وقت عده ای از سیاسون تکنوکرات آنقدر بی معرفت بودند که کمتر از 10 سال از شهادت این شهید گذشته حتی نام امثال این شهدا را هم بر روی تابلوی خیابان های شهرمان نمی توانستند تحمل کنند.)

بیستمین سال تولد دوباره

-------------------------------------------
این یادداشت رو به عنوان هدیه تقدیم کردم به دوستی که متوجه شدم تولدش 9 خرداده: متفاوت ترین...! / کادو ی من!


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: دوشنبه 91/8/8::: ساعت 10:35 عصر

رنجنامه های دهه 70 (2) - به مناسبت سالروز شهادت بسیجی قهرمان، محمّدحسین فهمیده

بخش هایی از سخنرانی سردار حاج سعید قاسمی در عصر جمعه 30 تیر ماه سال 1374، ستاد معراج شهداء، پایان مراسم تشییع پیکرهای مطهّر 3000 شهید دوران دفاع مقدّس:

"... آهای نسل نوجوانی که میراث بر حسین فهمیده هستید! بلی، همان حسین فهمیده که حتی قبرش را هم نمی دانید کجاست! مظلومیّت از این بالاتر؟!

شهید سیزده ساله ای که امام با آن جامعیّت خودش در علم و فقه و تقوا و عرفان و اخلاق و عظمت رهبری خودش، درباره او گفت این طفل سیزده ساله رهبر ماست ... آن وقت همین حسین فهمیده را توی بهشت زهرای تهران دفنش کرده اند، سیزده ساله های این دوره نمی دانند قبرش کدام قطعه است!

شماره شناسنامه یک عده لوده پانکی تلویزیون(*) را به برکت رنگین نامه ها، همه سیزده ساله ها می دانند، اما شماره ردیف و قطعه مزار حسین فهمیده را هیچکدام از این نسل بلد نیستند!

[یکی از حضّار: حاج آقا، پیکر دو تا برادر را از یک منطقه و توی یک عملیات پیدا کرده اند و اینجا آورده اند] آخر عزیز من! چه چیزی را پیدا کرده اند؟ مگر این بچه ها گم شده بودند؟ شهید محمدحسین فهمیده را بگویی، بلی گم شده بود! 14 سال،15 سال است گم شده است!

امروز بعضی ها وحشت دارند که نسل جدید سیزده ساله های مملکت، حسین فهمیده را الگوی خودش قرار بدهد، در عوض این بچه بسیجی های بوسنی هستند که صدتومانی ما- که تصویر حسین فهمیده را دارد- به سر و سینه و چشم های خودشان می مالند و به ما می گویند: «برای ما مثل حسین فهمیده پیشانی بند درست کنید ما می خواهیم شبیه او بشویم!»

امروز اگر مردم و جوان های بوسنی در سربرنیتسا چوبی می خوردند به خاطر این است که دارند به حسین فهمیده و این سه هزار شهید ما اقتدا می کنند. ادای شهدای ما را درمی آورند. ول کنید این توهّات روشنفکرهای ز هوار در رفته و سیاسی باف ها را که عین احبار بنی اسرائیل کارشان تحریف حقایق است و دلشان نمی خواهد من و تو بفهمیم که توی بوسنی آرنولد و رمبوی غربی ها توی سنگر کلاه آبی ها کپ کرده و این اسوه حسین فهمیده است که دارد توی بیهاج و ژپا و گوراژده و ماگلای و تشان می جنگد.

عزیزان من! تنها عاملی که غرب را وادشته تا جواز قتل عام صغیر و کبیر ملّت بوسنی را به صرب ها بدهد همین الگوبرداری مردم و جوان های بوسنی از حسین فهمیده و نسب سربند به سر بسته جنگ ماست ..."

*  اشاره به برنامه طنز( یا بهتر بگویم هجو) "ساعت خوش" که آن ایّام از صدا و سیما پخش می شد.


إن شاءاللّه در فرصت های بعدی به بخش هایی دیگر از این سخنرانی اشاره خواهم کرد.

منبع: روزنامه کیهان-8 مرداد 1374-صفحه فرهنگ مقاومت- به کوشش حسین بهزاد


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: پنج شنبه 91/6/23::: ساعت 11:35 عصر

رنجنامه های دهه 70 (1)تصویر شهید همت

اخیراً شهرداری تهران در گوشه و کنار شهر بنری از تصویر شهید همت به همراه جمله ای از وصیت نامه این سردار شهید نصب کرده است. یادم افتاد یک دوره ای در دهه 70 چقدر تلاش می کردیم این جمله از وصیت نامه شهید همت را در معرض دید جوانان قرار دهیم اما تریبونی نداشتیم جز تابلو اعلانات مدرسه و دانشگاه و معدود نمایشگاه هایی که بعضاً با کلی خون دل و حرص و جوش خوردن موفق می شدیم در گوشه و کنار شهر برپا کنیم.
ضمن اینکه خدا را شکر می کنم که جناب شهردار خیلی زود فهمید با پر کردن شهر از بنرهایی با تصاویر مشتی جوان ابله تحمیر شده فوتبال زده مورد خطاب همین جمله از وصیت نامه شهبد همت نمی توان رأی مردم را به دست آورد، لازم است به نسلی که آن دوران پر مرارت دهه 70 را به خاطر ندارد یادآوری کنم که این شرایط به سادگی به دست نیامده است. حتی نامگذاری بزرگراهی در تهران به نام شهید همت به سادگی امروز نبود."حسین بهزاد" ضمن مقاله ای در روزنامه کیهان آن ایام در آستانه سالگرد شهادت این سردار رشید اسلام -که إن شاءالله در فرصتی دیگر به آن خواهم پرداخت- می نویسد:"... اما وای به روزی که بنا شود اهالی شریف ساکن محله بخش خصوصی را دعوت به تحمل نامگذاری اسامی نامأنوسی از قبیل "حاج همت" و "حسین خرازی" بر چند صد متر از یک بزرگراه شمال شهر نمایند! محشری بر پا می شود که هنوز هم از یادها نرفته است!"

یادم افتاد نشریه ای در آن ایام در صفحه ای که مشکلات خوانندگان را درج می کرد و به آن ها مشاوره می داد تیتر زده بود:"به بیماری روانی مبتلا شده ام" و ذیل این عنوان طرحی از چهره شهید همت را چاپ کرده بود! در واکنش به این عمل موذیانه، جمعی از بسیجیان همسنگر حاج همت رنجنامه ای نوشتند که به بخش هایی از آن اشاره می کنم.رنجنامه همسنگران حاج همت

ابتدای رنجنامه با جملاتی از آخرین درد دل های حاج محمدابراهیم همت شش روز قبل از شهادت شروع می شود:"هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعفش برداشتیم پرچسب بارانمان کردند. حالا هم روزی دست کم ده برچسب داریم دشت می کنیم. ولی بچه ها بدانید حاشا که بچه مسلمان میدان را خالی کند." سپس به خلاصه ای از زندگی ساده و مبارزات و مجاهدت های این شهید گرانقدر اشاره می شود و در ادامه خاطره ای از یک برادر آزاده آمده که چگونه در اسفند سال 62 بعثی ها با شنیدن خبر شهادت حاج
همت جشن و پایکوبی برپاکرده بودند و دم گرفته بودند که "إنکسر ظهرالخمینی"(کمر خمینی را شکستیم).

حاجی می گفت:"کربلا رفتن خون می خواهد ..." ای کاش فقط خون می خواست تا کربلایی شد اما ام
روز باید خون جگر خورد و حدید و سنان طعنه به جان گرفت ... روزگار غریبی است! بیماران روانی و بی توفیق این روزها سخت دچار خود برون فکنی شده اند و کمالات خویش را به ساحت مقدس کسانی که خورشید به روح هوشیار و همت بلندشان غبطه می خورد نسبت می دهند! فیاعجبا عجبا!
... حاجی جان، هیچ عذری به پیشگاه تو و یاران در خون طپیده ات نداریم. از روی "محمدمصطفی" و "محمدمهدی" یتیمت شرمساریم که در طول زندگی دنیوی ات شش بار بیشتر پدرشان را ندیدند. وصیت نامه ات را با این عبارت به پایان بردی که:"مرا به خدا بسپارید" تو را به جان همان بسیجی کم سن و سالی که از دیدن مویه های شبانه اش در یک قبر
خاک آلود به گریه افتادی از خدا بخواه تا ما را از ننگ بودن با این دلدادگان و سینه چاکان ظلمتکده غرب، این مظهر غروب حقیقت وارهاند و مثل مهمان تازه از راه رسیده ات از کربلای فکه به مولایمان حسین(ع) بسپرد.

چشم آنانی که به تمسخرگیرندگان فرهنگ خون و جهاد را در این سالیان اخیر همچون دایه گانی دلسوزتر از مادر تر و خشک کردند و به آن ها خط امان دادند تا با فراغ خاطر شهدا و شهیدپروران را به استهزا بگیرند، روشن تر از پیش باد.
باید پرسید چاپ طرح چهره فرمانده دریادل و شهید سپاه اسلام، حاج همت در کنار چنین مطلبی با چنان
عنوانی چرا؟!
راستی این بار بهانه تبرئه استهزاکنندگان سلاله همت و نه شخص همت، در نزد محکمه چهار روزه دنیایی چه خواهد بود؟ "اشکال فنی"، "خطای فلان قلمزن" و یا خدا می داند چه بهانه هایی دیگر.
به هر حال ما را جز این نشاید که به پیشگاه خدای همت رو کنیم و زار بزنیم که:"إنّالله و إنّا الیه راجعون".
"جمعی از بسیجیان همسنگر حاج همت"
-----------------------------------------------------------------
این یادداشت به فهرست نوشته های برگزیده در مجله پارسی نامه افزوده شده است.

لینک یادداشت در
عمّارنامه - خبرگزاری دانشجو


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: جمعه 91/5/20::: ساعت 7:32 عصر

آنهایی که تا سخن از لبنان و فلسطین به میان می آید فوری یاد فقرا و بیچارگان می افتد، کجایند تا با دیدن این قراردادهای چندصدمیلیونی و میلیاردی مشتی پولبالیست بی اخلاق بی خاصیت لب به اعتراض بگشایند که با این هزینه ها چه معضلاتی را می توان از جامعه و کشور ریشه کن کرد؟!
چگونه با این هزینه های هنگفت می توان بساط کپرنشینی و مدارس دوشیفته را جمع کرد؟!
با چه نسبتی از این هزینه ها می توان مدارس را به سیستم گرمایشی ایمن مجهز کرد و بساط بخاری های ناایمن قدیمی را برچید؟!

چه تعداد بچه یتیم را می توان تا رسیدن به سن بلوغ و خودکفایی کفالت کرد؟!
چه تعداد اشتغال می توان ایجاد کرد؟!

برای چه تعداد زوج بی بضاعت می توان تسهیلات مسکن و جهیزیه فراهم کرد؟!
... کجایند محاسبه گرانی که شتافتن به یاری مظلومان را حتی با صرف هزینه اندک حضور در راهپیمایی و فریاد علیه ظالمان برنمی تابند و از شنیدن اخبار حمایت نظام از آنان دچار ملال می شوند و ژست دلسوزی برای فقرا و محرومان را می گیرند اما در فصل نقل و انتقالات تیم های فوتبال مشتاقانه اخبار مربوط به وضعیت این میلیاردرهای سوداگر پورشه و BMW سوار پرادعا را دنبال می کنند و 90 دقیقه پای بازی آنان و nدقیقه پای بحث کارشناسی پس از مسابقات فوتبال میخکوب می شوند؟!
آیا ندیدند که مجموع مدال آوران المپیک چگونه بی ادعا و متواضعانه با صرف هزینه هایی به مراتب کمتر از یک  فوتبالیست درجه چندم برای کشور افتخار آفریدند؟!
آیا وقت آن نرسیده که کلیه تشکل ها و جناح های کشور با سلائق گوناگون علیه این افیون خطرناک و فرهنگ سوز فوتبال قیام و اقدام کنند؟!

نامه انجمن های اسلامی دانشجویان دانشگاه های تهران به وزیر ورزش و جوانان:
تاسف بار است، حق الزحمه یک فوتبالیست درجه چندم از هزینه مدال آوران المپیکی بیشتر شود

ورزش‌های میلیاردی کجا هستند؟ صعود خیره‌کننده ایران در المپیک لندن، وقتی ایران بیدار بود

کهکشان فوتبال دروغین بود؛کهکشان یعنی مردان المپیک

فوتبالیست های میلیاردی شرمنده قهرمانان طلایی

المپیک لندن افکارعمومی را از خواب بیدار کرد؛ستاره‌های میلیاردی فوتبال دیگر محبوبیت ندارند!
-------------------
این یادداشت
به فهرست نوشته های برگزیده در مجله پارسی نامه و پیوندهای عمّارنامه افزوده شده است.
لینک یادداشت در پایگاه افسران جوان جنگ نرم


 
<      1   2   3   4   5      >
 
 
 

موضوعات وبلاگ

 

لوگوی دوستان

 

حضور و غیاب

 

آوای آشنا

 

اشتراک