سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران
 تعداد کل بازدید : 453383

  بازدید امروز : 228

  بازدید دیروز : 161

تکلیف الهی

 
زندانبان به یوسف علیه السلام گفت : «من تو را دوستدارم» . [امام رضا علیه السلام]
 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: جمعه 90/10/16::: ساعت 7:6 صبح

سال 1379 به نشست سالیانه دفتر تحکیم وحدت در خرّم آباد رفته بودم. عنوان اردوی آن سال "پاسداشت اصلاح طلبان دربند" بود. انتخاب این عنوان و ورود افرادی چون سروش و کدیور موجب متشنّج شدن اوضاع شهر شده بود و باعث شد اردوی 6 روزه، 3 روزه به پایان برسد.
در این اردو یک شب کلیپی از سرود " یار دبستانی من" پخش شد؛ تصاویر این کلیپ به گونه ای میکس شده بود که وقتی از "ترکه بیداد و ستم" و "دشت بی فرهنگی ما" می خواند، تصاویری از حاجی بخشی در حال شعار دادن در بین جماعت حزب الله نشان داده می شد و تظاهرکنندگان به منظور اعتراض به رواج فرهنگ منحط غرب در جامعه، آدمکی را به عنوان سمبل بی حجابی و تقلید کورکورانه از فرهنگ بیگانه در دست داشتند.
آری، از نظر این جماعت، حاجی بخشی نماد "ترکه بیداد و ستم" است چون قدر انقلابی را که ترکه بیداد 2500 ساله ستمشاهی را از سر ملّت ایران برداشت، می داند و برای دفع ترکه بیداد و ستم صدامیان همه هستی و فرزندانش را کف دستش می گذارد.
حاجی بخشی نماد "دشت بی فرهنگی ما"ست چون تقلید از فرهنگی که امروز بیش از پیش طشت رسوایی اش بر زمین ریخته بر نمی تابد.
در عوض آنانی را باید پاس داشت که دیروز فرهنگ عاشورا را نماد خشونت طلبی دینی می دانستند و امروز در آغوش آنانی که ترکه بیداد و ستمشان همه مستضعفان عالم را نوازش کرده، از عدم وجود امام زمان(عج) سخن می گویند و فرهنگ مهدویّت را نفی می کنند.
آری، از نظر این منافقان رو سیاه، علم عاشورا و مهدویت نماد "ترکه بیداد و ستم" است و هرکس زیر این علم سینه بزند، نماد "دشت بی فرهنگی ما"ست.
ولی به کوری چشمشان دیدیم در جنگ 33 روزه چگونه همه دنیا هر یک به زبان و لهجه خود همان شعار حاجی بخشی را فریاد می کرد:"ماشاءالله! حزب الله!"
إن شاءالله روزی رجعت می کنی و در صف اصحاب و یاران امام زمان(عج) دوباره با شعار "ماشاءالله! حزب الله!" دل سیاه شب را درمی نوردیم.

همین یادداشت در جام نیوز


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: سه شنبه 90/9/22::: ساعت 5:36 عصر

چندی قبل در دانشگاه امیرکبیر بنر بزرگی از تصویر شهید شهریاری دیدم و فکر کردم که چهره این شهید چقدر شبیه یکی از کارکنان دانشگاه شاهد است.

اخیراً در دانشگاه شاهد دیدم پوستری از این شهید نصب شده است؛ از ایشان خواستم کنار پوستر بایستد تا عکس بیاندازم:یکی از کارکنان دانشگاه شاهد در کنار پوستر شهید شهریاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: شنبه 90/6/19::: ساعت 9:51 عصر

این روزها که شاهد بیداری اسلامی در منطقه هستیم، بیش از پیش یاد سخنان استاد محمد اکرمی می افتم که در اردوی مشهد تابستان 1388 در بهشت رضا(علیه السّلام) بر مزار شهیدان برونسی و فرّودی از رویش بذرهای عاشورا می گفت. بنابراین تصمیم گرفتم فیلم سخنان ایشان را در سایت روشنگری بارگذاری کنم:

سخنان استاد محمد اکرمی بر مزار شهیدان برونسی و فرّودیلینک فیلم
نبرد غیرتی کربلای 5، نبرد پوست و گوشت و خون با تکنولوژی ...
عدم امکان تصرف بصره به دلیل کمبود نیرو در سال 66، بعد از عملیات کربلای 5 اگر صد گردان آماده داشتیم ...
خیلی از این شهدا را حتی خانواده هایشان هم نشناختند ...
این ها بذرهای عاشورا بودند که در عاشورا کاشته شدند و یک روزی به بار نشستند ...
این ها اگر مقاومت نمی کردند، اسراییل امروز پوزه اش به خاک مالیده نمی شد در لبنان و فلسطین ...


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: چهارشنبه 90/6/9::: ساعت 11:37 عصر

امروز به لطف و مدد رسانه ملّی و ده ها جریده ریز و درشت دیگر همه می دانیم آن فوتبالیستی که از رییس جمهور وقت نشان شجاعت گرفت چگونه در بازی با استیل آذین دستور توقف بازی جوانمردانه را به بازیکنان تیمش صادر کرد تا نشان دهد در منطق او شاخص شجاعت در اسلام(أشجع النّاس من غلب هواه) موضوعیت ندارد اما وقتی در برنامه خنده بازار، مصاحبه های سخیف و بی ادبانه اش مورد تمسخر قرار می گیرد یادش می افتد لزوم رعایت اخلاق و ادب اسلامی را به رسانه ملّی گوشزد کند!

همه می دانیم آن فوتبالیست دیگری که کاپ اخلاق گرفت و خادم افتخاری حرم رضوی شد چگونه خبرنگار شیرازی را مورد ضرب و شتم قرار داد، با لگد به صورت تماشاگر اهوازی زد و ... سپس اندکی پس از اعلام محرومیت یک ساله اش، سرمربی تیم استقلال اهواز شد و باز هم رسانه ملّی جمهوری اسلامی - آن هم در شبکه آموزش!- با او گل گفت و گل شنفت که وقتی 12 ساله بود ناهار چه می خورد و چه می پوشید و ...

... اما هنوز بعد از گذشت 24 سال از ماجرای انتشار نامه های تکان دهنده یک نوجوان 17 ساله در نشریه زن روز مورخ 5 اردیبهشت 1366 و قرائت متن کامل این دو نامه توسط شیخ حسین انصاریان در یکی از منبرهای پرمخاطب ایشان در اواخر ماه مبارک رمضان سال 66، هنوز هیچ نام و نشانی(به جز نام های کوچک امین یا امیر) از این اسوه مبارزه با نفس نداریم .
 تعداد رسانه هایی که طی دو دهه اخیر به انتشار مجدّد این نامه ها پرداختند شاید به زحمت به تعداد انگشتان یک دست برسد(1) و علی رغم اینکه تا اواخر دهه 60 نوار آن سخنرانی با عنوان"مبارزه با نفس" در همه مراکز عرضه محصولات فرهنگی موجود بود، امروز دیگر هیچ کجا خبری و اثری از این محصول فرهنگی نیست. فضای سایبر را هم که جستجو کردم فقط یکی دو جا فایل های این سخنرانی را پیدا کردم که البته هر چه تلاش کردم قابل دانلود یا قابل اجرا نبودند.

با این وصف فکر می کنید از بین متولّدین دهه های 60 و 70 چند نفر ماجرای یوسف 17 ساله انقلاب را شنیده اند و یا خوانده اند؟
هرچند حضرت یوسف(علیه السّلام) در خانواده نبوّت تربیت شده بود و فتنه زلیخا هم فقط یک بار برایش اتفاق افتاد اما یوسف 17 ساله ما در یک خانواده ای بی دین رشد یافته بود و هر روز که از مدرسه به خانه می آمد روزی 10 ساعت در برابر وسوسه شیطانی دختر خاله اش قرار می گرفت.
این فایل های صوتی را که بارگذاری کردم هرکدام حدود 10 دقیقه شامل سخنرانی شیخ حسین انصاریان در اواخر ماه مبارک رمضان سال 1366 است که در آن پس از ذکر مقدماتی کوتاه، متن نامه های این نوجوان را قرائت می کند:

فایل صوتی قسمت اول، شامل: مقدّمه- ویژگی عارف از نظر حضرت علی(علیه السّلام)

فایل صوتی قسمت دوم، شامل: ادامه مقدّمه- آدرس عارف در قرآن کریم

فایل صوتی قسمت سوم، شامل: شروع قرائت نامه اول- حالا اونایی که میگن نمیشه و وقتی آدم گرفتار شهوت میشه محکوم میشه این دو تا نامه رو عنایت بکنند.

فایل صوتی قسمت چهارم، شامل: ادامه نامه اول(... تنها کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می کنم:"درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره" ... دوست داشتم در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و زشت ترین پسر روی زمین بودم ولی گیر این دختر خاله شیطان صفت نمی افتادم که نمی گذارد تا قبل از ازدواج پاک بمانم...) - شروع قرائت نامه دوم- من متن این دو تا نامه رو خوندم که نوار بشه بعداً همه گوش بدن، این همه دیگه نامه ننویسن هر شب که ما نمیتونیم خودمون رو نگه داریم، چیکار کنیم  ... حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه ای نوشتم و گفتم خواهر خوانده ام من را ترغیب به گناه کبیره زنا می کند ، شبی در خواب دیدم ...

فایل صوتی قسمت پنجم، شامل: ادامه نامه دوم(من می روم اما بگذار این دختر فاسد بماند ... هیچ گناه کبیره ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می کنم. من می روم ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدّن می کنند بمانند و به افکار غربزده خود ادامه دهند. امیدوارم که به زودی از خواب غفلت بیدار شوند ... قلبم با شنیدن کلمه شهادت تندتر می زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله می کشد ...)

فایل صوتی قسمت ششم، شامل: در رثای اسوه مبارزه با نفس- مو کز سوته دلانم چون ننالم/مو کز بی‌حاصلانم چون ننالم/نشتـــه بلبلان با گــل بنـالـند/مو که دور از گلانم چون ننالم

گرچه دم مسیحای امام عزیز بسیاری از این عرفای بی نظیر و کم سن و سال را تربیت کرد که چه بسا با وجود فراهم بودن شرایط گناه و تمتّع از لذّات نفسانی سخیف در خانواده و محیط اطرافشان، یوسف وار به همه این زخارف پشت پا زدند ولی همانطور که "حسین فهمیده" در نبرد با دشمن بیرون به عنوان یک شاخص ایثار و ایمان و شجاعت به خصوص برای نوجوانان مطرح شده است، جا دارد این جوان 17 ساله نیز به عنوان سمبل مبارزه با نفس و دشمن درون به نسل جوان معرفی شود تا شاخصی باشد برای ملاک شجاعت در اسلام(أشجع النّاس من غلب هواه) و معرفی یک انسان طراز جمهوری اسلامی(2) در برابر قهرمانان تقلّبی(3) که فرسنگ ها با این شاخص ها فاصله دارند.

دست اندرکاران آن روز مجله زن روز که نام خانوادگی شهید و حتی نام دبیرستان و مدیر مدرسه را به خاطر حفظ آبروی خانواده اش مخدوش کردند و با توجه به جواب دیرهنگام و سربالا و غیرمتعهدانه ای که به نامه اول این جوان دادند بعید می دانم دغدغه ای در این زمینه داشته باشند.
هنگام دریافت CD آن سخنرانی از مسؤول وقت مرکز فرهنگی گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) نیز وقتی از ایشان(آقای جوزی) گله و پیگیری کردم که چرا همّت نمی کنید مزار این شهید مشخص و به زائرین شهدا معرفی شود، در جواب گفت: متأسفانه خانواده اش با ما همکاری نکردند.
فکر می کنم اگر یک مرجعی لیست مشخصات شهدای عملیات کربلای 4 را بررسی کند شاید بتوان مزار این شهید را پیدا کرد. مگر ما چند نفر امیر(4) 17 ساله(یعنی متولد حدود 1348) داریم که در عملیات کربلای 4 و در تاریخ 5 دی 1365
 به شهادت رسیده باشد و احتمالاً ساکن تهران و مدفون در بهشت زهرا(سلام الله علیها) باشد؟
اگر هم خانواده ایشان از جمله آن دخترخاله محترم نگران آبرویشان هستند می توانند نام خانوادگی این شهید را از روی سنگ مزارش محو کنند و یا یک نام خانوادگی مستعار برایش انتخاب کنند. ما اصراری به دانستن و شناساندن نام خانوادگی این عزیز نداریم، فقط می خواهیم این دارالشّفا را به نسل جوان و نسل های آینده معرفی کنیم تا مأمن و مأوا و محل توسّل جوانانی باشد که می خواهند در محاصره انواع امواج شیطانی ساطع شده از فضای سایبر، ماهواره، بلوتوث و ... یوسف وار زندگی کنند و پاکدامن بمانند.

دریافت فایل PDF دستخط شهید در مجله زن روز با کیفیت خوب

تصویر 1

تصویر 2

تصویر 3

پی نوشت ها:
1- البته با بررسی که کردم تعداد معدود دیگری از رسانه ها(شامل سایت، وبلاگ، فروم ها و انجمن ها و ...) پس از انتشار این نامه ها در سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی در اسفند ماه 1388 به نقل از این منبع به این موضوع پرداختند.
2- مقام معظم رهبری 14 اردیبهشت 1390 در دیدار هزاران نفر از معلمان سراسر کشور فرمودند: شما میتوانید به معناى حقیقى کلمه، انسان طراز اسلام را به وجود بیاورید؛ میتوانید نیروى انسانى طراز جمهورى اسلامى را به وجود بیاورید؛ این نقش معلم است.
3- در برخی یادداشت های قبلی به نمونه هایی از این قهرمانان تقلبی اشاره کردم: فوتبال و آشغال های خطرناک فرهنگی - اندام نمایی بی شرمانه داخل مسجد
4- شیخ حسین انصاریان در آن سخنرانی نام این شهید را "امین" می خواند. قبلاً هم در موزه گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) تصویر نامه های این شهید در مجله زن روز را قاب گرفته بودند و بالای آن تیتر زده بودند: "آیا شهید امین را می شناسید؟" اما سال ها بعد و اخیراً در برخی سایت ها و نشریات دیدم نام ایشان را "امیر" ذکر کرده اند. بالاخره در سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی -که به سختی توانستم تصویر دست خط این شهید را در مجله زن روز بررسی کنم- متوجه شدم به احتمال زیاد نام کوچک این شهید، "امیر" است.


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: جمعه 90/2/16::: ساعت 8:6 صبح

11 اردیبهشت ماه دکتر محسن رضایی در یکی از دانشگاه ها برنامه سخنرانی و پرسش و پاسخ داشتحضور محسن رضایی در یکی از دانشگاه ها. در ابتدای برنامه مسؤول بسیج دانشجویی از او به عنوان فرمانده 8 سال دفاع مقدس تمجید کرد و در اواخر برنامه هم مسؤول روابط عمومی آن دانشگاه در برابر انتقاداتی که از وی به خاطر عدم موضع گیری شایسته در جریان فتنه 88 می شد، محسن رضایی را به شهید همّت تشبیه کرد و از دانشجویان خواست قدر این شهید همّت زنده را بدانند و احترامش را حفظ کنند و همان تقدّسی را که برای شهید همّت قائلند، برای دکتر محسن رضایی هم قائل شوند! (گرچه سایت رسمی دکتر محسن رضایی و برخی سایت های دیگر این مسؤول را دانشجو نامیدند و نوشتند: یکی از دانشجویان از مقام افرادی همچون محسن رضایی که سال‌ها در جنگ حضور داشتند، قدردانی کرد و رضایی را مثل شهید همّت دانست.)
حالا هرکس به شهید همّت ارادت دارد به وجدان خودش مراجعه کند و جواب این سؤال را بدهد: اگر شهید همت زنده بود، سال 88 علیه فتنه گران می خروشید یا پس از خروش ملّت علیه فتنه گران در 9 دی و درخواست محاکمه سران فتنه، نامه سرگشاده(؟!) خطاب به ولی امرش می نوشت و خواستار مصالحه با فتنه گران می شد؟!
شهید همّت در برابر جریان های انحرافی و التقاطی و توطئه گران علیه نظام اسلامی موضع گیری و تببین داشت یا پس از محرز شدن نفاق و خیانت آن ها، خطاب به ولی امرش - آن هم به صورت سرگشاده - پیشنهاد صلح و سازش با آنان را می داد؟
آری، نسل سوم انقلاب به اندازه کافی عاقل و بالغ هستند و همان اندازه که به شهید همّت ارادت دارند به افرادی هم که امروز در حد و اندازه شهید همّت ظاهر شوند ارادت دارند در غیر این صورت می دانند که طبق فرمایش آن روح خدا، ما بر سر اصول انقلاب با کسی تعارف نداریم.
ما انتظار داشتیم کسی که در دوران 8 سال دفاع مقدس فرمانده سپاه بوده، در طول 8 ماه دفاع مقدس سال 88 نیز در قد و قواره شهید همّت ظاهر شود امّا کسی که در دهه هفتاد مدام از لزوم باز کردن جبهه های جدید فرهنگی سخن می راند، در طول 8 ماه نبرد سنگین سایبری سال 88 کدام جبهه فرهنگی را علیه فتنه گران گشود؟
قبل از سال 88 چقدر سخت بود بپذیریم که سه نفر به مثابه سه رأس مثلث چگونه جام زهر قبول قطعنامه را به امام(ره) تحمیل کردند اما سال 88 دیدیم که فی تقلّب الأحوال علم جواهر الرّجال و هرکدام از این سه نفر به نحوی جوهره حقیقی خود را این بار آشکارا و سرگشاده نشان دادند و ضعف نفس و استعداد خود را در تحمیل گری بروز دادند. یک نفر شد محور شرارت، یک نفر قبل از انتخابات نامه تهدید آمیز بدون سلام خطاب به ولی امرش نوشت و تهدید به برپایی آشوب کرد و دیگری را هم که شرح دادیم چگونه بعد از حماسه میلیونی 9 دی استعداد خود را در تحمیل گری بروز داد و این ملت رشید هم استعداد خود را بروز داد و در عمل اعلام کرد که به قول حسین قدیانی: خامنه ای خمینی دیگر است ولی با این تفاوت که ما دیگر اجازه نمی دهیم به این یکی امام هم جام زهر بنوشانید!


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: یکشنبه 89/7/11::: ساعت 3:33 عصر

ألسلام علیکما یا أنصار دین اللّهلوگوی وبلاگم، شامل عکس دو شهید که قبلاً تزیین کردم

می خواستم با یک یادداشت به بحث قبلی خاتمه بدهم ولی اینجا باید کات کنم و سلامی عرض کنم به دو شهید گمنام در زمین و مشهور در آسمان که تا لحظاتی دیگر وارد جمع ما می شوند و من علی رغم اینکه هیچ وقت بنا نداشتم در محل کارم وبلاگم را به روز کنم از وقت مأموریتی که برای استقبال از این دو شهید دارم گذاشتم تا در اینجا به آن ها خیر مقدم بگویم.
دو شهید گمنام 19 و 24 ساله وارد دانشگاه شاهد می شوند و دانشجویانی که اغلب بین 19 الی 24 سال سن دارند حدود دو هفته است با ذوق و شوق روزافزونی در حال آماده کردن دانشگاه برای استقبال و میزبانی از آن ها و تششیع و به خاک سپاری شان هستند.

یادم میاد سال 1367 چه ذوق و شوقی داشتم وقتی قرار بود مسجد محل را آماده استقبال از شهیدی کنم که با آمدنش
تولدی دوباره را برایم رقم زد(اکنون در همین لحظه شهدا وارد سازمان مرکزی دانشگاه شدند). آن روز نواری از روضه خوانی حاج صادق آهنگران از بلندگوی مسجد پخش کردیم که با صوتی حزین می خواند: "نوشته بر تن گل های پر پر/ شهیدان زنده اند الله اکبر". به محض رسیدن آمبولانس حامل پیکر مطهر شهید، بچه های مسجد - که تا لحضاتی قبل با هم می گفتیم و می خندیدیم - هر کدام گوشه و کنار با قامتی خمیده اشکشان سرازیر شد و من با دیدن این صحنه سر جایم میخکوب شده بودم تا اینکه خانواده شهید هم از راه رسیدند. تا لحظاتی امکان بلند کردن تابوت از خانواده شهید سلب شد. یکی فریاد می زد یا حسین! یکی ناله می زد آخ قلبم! و دیگری ضجّه می زد کمرم شکست! ... بالاخره با هر زحمتی بود تابوت شهید را بلند کردند و در حالی که آن را در حیاط مسجد می گرداندند نگاهم به صحنه تشییع تابوت شهید بود و گوشم به بلندگوی مسجد: "اگر غم چنگ زد بر تار و پودم/ ز مأموریتم غافل نبودم" سپس حاج صادق آهنگران ضمن روضه خوانی ادامه می داد: "مادره آمده بر مزار فرزندش می گوید عزیزم دلم برای تو می سوزد ولی پیام تو را رساندم. ولی هر کجا رفتم از آرمان و اهداف تو صحبت کردم تا شاید از من راضی باشی" ... و من تا بهشت زهرا(سلام الله علیها) در کابین عقب آمبولانس کنار تابوت شهید به مأموریتم فکر می کردم و اکنون بعد 22 سال گرچه تابوت هایی که می آورند سبک تر شده اند اما مأموریت ها سنگین تر شده.
اطلاعیه مراسم: http://web.shahed.ac.ir/new/shahed/picfile/116/baner.jpg
روزگاری در دهه پر رنج و مرارت 70 مأموریت داشتیم که نگذاریم راه و رسم این شهدا و فرهنگ جهاد و ایثار و شهادت به بهانه توسعه و سازندگی و شکوفایی اقتصادی به فراموشی سپرده شود و باید با سیاست شهید زدایی لیبرال مسلکان سکولار مبارزه می کردیم و امروز نسل جدید مأموریت دارد در لبیک به فرامین رهبری با نهضت تولید علم و جنبش نرم افزاری در همه عرصه های فرهنگ و اقتصاد و سیاست و علوم رایج، دستورات الهی را حاکم کند و به جنگ با سایه شوم حاکمیت سکولاریسم در همه این عرصه ها برود.


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: یکشنبه 89/7/4::: ساعت 7:45 عصر

چه ساده و خوش خیال بودم که به احترام دوستان طالب گفتگو، پرداختن به مسائل روز و مباحث جدید را رها کردم و مجدداً به یک بحث تکراری و قدیمی(و در عین حال ریشه اختلافات ما با برخی دوستان) وارد شدم. دوستانی که مرتب بر اساس شایعات و اخبار دروغ سایت های کلمه و جرس و امثالهم یا برایم پیامک می فرستادند و یا کامنت می گذاشتند. من هم به یکی از این دوستان پیشنهاد دادم درباره ادعای تقلب در انتخابات بحث کنیم ولی وقتی سر فرصت 4 سؤال ساده را در یادداشت "جز درباره تقلب بحث نمی کنم" مطرح کردم جوابی مرتبط با سؤال هایم دریافت نکردم. پس از آن هم به سبک خودشان در یادداشت "آهای مدعیان گفتگو! نقاب هایتان را بردارید و پاسخ دهید" بر سؤالاتم تأکید کردم ولی تا به امروز حتی یک کامنت هم از آن ها که سیل کامنت های طولانی شان را در انعکاس اراجیف سایت هایی چون جرس و کلمه به سویم گسیل می داشتند دریافت نکردم. حالا اگر فقط یک مخاطب اینچنینی داشتم می گفتم فعلاً مشغله دارد ولی ...
آری، این ها همیشه وقتی یک بحث جدی و اساسی و ریشه ای را مطرح می کنیم چنان سکوت می کنند که گویا اصلاً چیزی نشنیده اند و نخواندند. حال که اینطور شد بحثی را در اینجا درباره مدیریت موفق(!) جناب مهندس موسوی در زمان جنگ می آورم که بی ارتباط با هفته دفاع مقدس هم نیست. من این بحث را همان اوائل کاندیداتوری آقای موسوی و داغ شدن بحث های انتخاباتی در یک گروه دانشجویی حامی موسوی مطرح کردم و علی رغم فعالیت های بی وقفه و عکس العمل های سریع آنان و سیل ایمیل های روشنگرانه شان، احدی از آن ها کوچکترین عکس العملی به ایمیل من نشان ندادند و کوچکترین دفاعی از کاندیدای مورد علاقه شان به عمل نیاوردند. بی خود نیست وقتی جناب مهندس موسوی تهدید به افشای ناگفته هایش از دوران دفاع مقدس می کند، سرلشگر فیروزآبادی می گوید: "موسوی حرفی برای گفتن ندارد ... آقای موسوی چیزی به عنوان طلبکاری از جنگ ندارد که بخواهد بگوید". حالا می فهمم وقتی خود مهندس حرفی برای گفتن ندارد دیگی حامیانش چه جوابی داشتند به ایمیل من بدهند؟
و اما ایمیل بی جواب من: "... نمی خواستم وارد این مبحث بشم چون بعضیا که تعصب دارن عصبانی میشن ... ما یه معلم رزمنده داریم که هر وقت یاد مدیریت زمان جنگ میفته از دست مسؤولین وقت دردش می گیره و در عین حال میبینه موقعیت برای طرح مطالباتش از مسؤولین آن زمان فراهم نیست. ولی حالا که این بحث ها در گرفته احتمالاً میخواد یه برنامه ای برای روشنگری ترتیب بده
هفته گذشته که بعد برنامه هفتگیمون بحث می کردیم یکی از شاگرداش می گفت من از هر کی می پرسم مردم همه از مدیریت نخست وزیر وقت در زمان جنگ راضی بودن
ایشان جواب داد: بله باید هم راضی باشن چون شکمشون سیر بود. ولی برای چی باید گلوله خمپاره و بمب و موشک سر من بچه رزمنده بیاد و من سنگر بتونی نداشته باشم از خودم محافظت کنم؟ این مدیر موفق زمان جنگ جواب بده در آن شرایط سیمان و فولاد این مملکت در بازار آزاد چه می کرد؟ عراق کل سیمان و فولاد کارخونه هاشو اول میومد توی جبهه هاش خالی می کرد بعد میداد دست مردم، برای همین سنگرهای بتونی فراوانی داشتند و تلفاتشون کمتر بود
در جبهه ها ما نیاز شدید به وانت نیسان داشتیم ولی وزیر صنایع سنگین(بهزاد نبوی) میومد هرچی پیکان و وانت نیسان بود بین مردم با قیمت کم قرعه کشی می کرد
در سرمای زیر 26 درجه جبهه های غرب پتوهایی داشتیم که جلو آفتاب می گرفتیم آن طرفش معلوم بود. میومدند پتوی میلک وارد می کردند و با قرعه کشی دست مردم می دادند. اگر فقط 25هزار تا از این پتوها رو به ما می دادند مشکلمون حل بود و توی جبهه های غرب از سرما یخ نمی کردیم
امام گفت اگر این جنگ 20 سال هم طول بکشه ما تا آخر ایستاده ایم. اگر مدیر موفقی بودند طوری بودجه مملکت رو تنظیم می کردند که تا 20 سال کفاف مخارج جنگ رو بده ولی این مدیر موفق 2 سال بعد به امام نامه نوشت که ما دیگه پول نداریم بجنگیم؟ چرا؟ چون پول ها رو خرج جنگ کرده بودند؟ نخیر. مثلاً سیگار وینستون رو از آمریکا میووردند سوییس به نام بهمن بسته بندی می شد و با دفترچه به هر خانواری 5 بسته سیگار می دادن. در حالی که آن شرایط بهترین شرایط برای ترک دادن مردم بود. مردمی هم که سیگاری نبودند سهمیشون رو آزاد می فروختند.
هیچ جای دنیا زمان جنگ نمیان بودجه مملکت رو بریزند توی شکم مردم که رزمنده ها سالی یک بار بیشتر نتوانند عملیات کنند!!!! بعد آزادی خرمشهر ما راحت می تونستیم وارد بصره بشیم و با سیلی سخت به متجاوز پشیمونش کنیم و تکلیف جنگ رو همون سال های اولیه یکسره کنیم ولی به دلیل همین مدیریت های غلط پول نداشتینم عملیات کنیم
امام گفت جنگ در رأس امور است و رییس جمهور وقت هم اعتقاد داشت مثل همه کشورهای دنیا در زمان جنگ، باید اقتصاد ما جنگی باشد ولی آن ها شکم مردم را در اولویت قرار دادند و برای همین هم جنگ ما 8 سال طول کشید و با فرسایشی شدن جنگ حوصله مردم هم سر رفت در حالی که با مدیریت صحیح اقتصادی همون سال های اولیه پس از فتح خرمشهر می تونستیم با ضربه های پی در پی به پیکر متجاوز، تکلیف جنگ رو یکسره کنیم.
می خواستند شکم مردم رو پر کنند تا هیچ کس ناراضی نباشه ولی آن بخش مردم همیشه ناراضی که دنبال جلب رضایتشان بودند، بعضاً مرغ کوپنیشون رو می خوردند و فحششون رو هم به نظام می دادند(نمونش پدربزرگ مرحوم خودم که زندگیش حسابی تأمین بود و مرغ کوپنی دولت رو می خورد و وقتی هم بمب و موشک صدام میومد به امام فحش می داد!!!!!!!). بگذریم. ای کاش باز هم در سکوت به سر می بردند تا سکوت ما را هم نمی شکستند و همواره با سلام و صلوات از آن ها یاد می کردیم"


قابل ذکر است در سال جاری به مناسبت سالروز پذیرش قطعنامه 598، سخنان مفصل تر این معلم رزمنده(استاد محمد اکرمی) درباره ناگفته های دوران دفاع مقدس تحت عنوان "نگاه یک رزمنده به قطعنامه 598" در ویژه نامه روزنامه ایران(راز جام زهر) منتشر شده است.


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: سه شنبه 87/5/29::: ساعت 5:13 عصر

جوابی را که در پاسخ به یادداشت قبلی دریافت کردم، در این یادداشت با رنگ قرمز آورده ام:        
حتما ما بودیم که اصلاح طلبان رو که نماینده شون 8 سال رییس جمهور بوده شیطان پرست خطاب کردیم که جدا از گرایش سیاسی به قول امثال شما برادر دینی هم به حساب میان
عزیز من! من کی اصلاح طلبان رو شیطان پرست خطاب کردم؟ با دیگران خورده حساب دارید چرا با من می خواهید تسویه کنید؟!ادامه مطلب...

 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: سه شنبه 87/5/22::: ساعت 9:8 صبح

چندی پیش در یک گروه اینترنتی در مورد مانور موشکی سپاه بحثی در گرفته بود که در این میان شخصی اینچنین اظهار نظر کرد:

... لازمه یه چیزی رو به شما یادآوری کنم. اینجا یه گروه دانشجوییه. مردم بی سواد کوچه و بازار نیستن که با حرفایی مثل آمریکا از ما می ترسه و ... بخوای سخنرانی کنی. این حرفها مال 30 سال پیش بود که ملت با شنیدن این حرفها کرکره عقلشونو می کشیدن پایین

همین طور مثل 30 سال پیش نیست که با حرفهایی مثل : "امام حسین رو دارن تو کربلا شهید می کنند" یا "هر کی بره بهشت حوری نصیبش می شه" ملت رو بفرستن رو مین که خودشون رو حفظ کنند

به نظر شما غیور مردان ایران اونهایی هستند که به خاطر منافع خودشون می خوان یک ملت رو قربانی کنند؟ همانطور که بارها این کار رو کردند. نه جانم. اونهایی که شما و امثال شما هموطن دشمن خطاب می کنید(فقط به این خاطر که همسوی شما نیستند) بیش از شما خواهان آزادی و استقلال این مملکت هستند

لطفا بیش از این هم دم از اسلام و ایران نزنید که شما و امثال شما کسانی بودند که بیشترین صدمات رو بر پیکر اسلام و ایران وارد کردند. یادمان باشد که طالبان هم با الله اکبر خون هزاران انسان بیگناه را بر زمین ریخت و همین الله اکبر روزی انتقام این خون های ریخته شده را از آنان خواهد گرفت

و اما جوابی که دادیم به شرح ذیل می باشد:ادامه مطلب...

 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: سه شنبه 87/3/14::: ساعت 10:35 عصر

با توجه به اینکه توصیه شده بخش "درباره خودم" وبلاگ،کوتاه و مختصر باشد تصمیم گرفتم به مناسبت بیستمین سال تولد دوباره ام(9 خرداد)، یادداشت این بخش را در قالب یادداشت جدیدی در وبلاگم قرار دهم:
گرچه سال تولدم در شناسنامه 1351 است، ولی در حقیقت سال 1364 متولد شدم. همان سالی که مربی پرورشی سال دوم راهنمایی اجازه نداد سال سوم در همان مدرسه ثبت نام کنم و باعث شد از رفقای نابابم جدا شوم و در مسیر دیگری قرار بگیرم. گرچه مدیر آن مدرسه جدید، از محیط تعلیم و تربیت شکنجه گاهی ساخته بود و می خواست ما نوجوانان را با انواع روش های وحشتناک تنبیه بدنی تربیت کند و این کار را برای خود عبادت! تلقی می کرد. اما در آن محیط خشک و خشن، معلم دینی ما(آقای حسین کریمی) بدون اینکه حتی یک بار صدایش را بلند کند، با آرامش و وقار و طمأنینه و جذبه معنوی اش ما را تربیت می کرد و هنگام سرکشی و بی ادبی نوجوانان، آن ها را با انواع روش های تنبیه عاطفی ادب می کرد.

 یک بار هم 9 خرداد 1367 متولد شدم. همان روزی که شهیدی 20 ساله(شهید بهزاد مفتوحی) را به محله مان آورده بودند و من بر حسب یک اتفاق ساده و بدون اینکه هیچ آشنایی قبلی با شهید و خانواده اش داشته باشم، عقب آمبولانس نشستم و تا بهشت زهرا(سلام الله علیها) کنار تابوت شهید بودم و در بین راه یک بار هم برای اینکه عکس بیاندازند، در آن تابوت را باز کردند و ...
پس از آن همواره دغدغه داشتم که حالا چطور باید راه شهداء را ادامه دهم و چگونه باید پای پیمانم ایستادگی کنم. به کلاس سوم دبیرستان رفتم و خداوند متعال، آقای محمد اکرمی را سر راهم قرار داد. همان معلمی که پس از پایان جنگ، مستقیم از جبهه نظامی وارد آموزش و پرورش شد و جهاد فرهنگی را آغاز نمود و بر خلاف بسیاری از هم قطاران خود، با پشت پا زدن به تمام طعمه های چرب و شیرین متاع دنیا، اکنون سال هاست که تمام زندگی و هستی خود را وقف تربیت شاگردانش کرده است
.


 
<      1   2   3   4   5      >
 
 
 

موضوعات وبلاگ

 

لوگوی دوستان

 

حضور و غیاب

 

آوای آشنا

 

اشتراک