سفارش تبلیغ
صبا
 تعداد کل بازدید : 453976

  بازدید امروز : 107

  بازدید دیروز : 281

تکلیف الهی

 
خداوند، سکوت را در سه جا دوست دارد :به هنگام خوانده شدن قرآن، به هنگام پیش رفتن به سوی دشمن، و به هنگام تشییع جنازه . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: دوشنبه 96/3/15::: ساعت 4:59 عصر

رنجنامه های دهه هفتاد/26

از حسینیه حاج همّت تا هیأت طلافروشان(درد دل مکتوب یکی از بسیجیان اکیپ تفحّص)/1

بسم الله الرحمن الرحیم

دوست و برادرم، آقای  ... سلام

بنده نه اهل قلم و نگارش هستم و نه اصلاً با نامه نویسی و این جور کارها، میانه خوبی داشته ام

نه عزیز، والله مشوق من برای سیاه کردن این کاغذها فقط به این دلیل است که فکر کردم این چند خط دردل، اگر توی این سینه تنگ بماند خفه ام می کند؛ برای همین این چند خط را خطاب به شما می نویسم که فکر می کنم درد کشیده ای.

بنده در پادگان تهران، لشکر 27 حضرت رسول(ص) مشغول خدمت بودم و وقتی اعلام کردند برای گروه تفحّص احتیاج به راننده آمبولانس دارند، داوطلب شدم و اینطور بود که دست روزگار، ما را به پادگان سردار غریب دو کوهه، «حاج احمد متوسلیان» رساند ...

برادر جان! هیچ میدانی که دو کوهه الان در معرض ویرانی کامل است؟

حتماً می دانی علی رغم تأکیدات صریح «آقا» برای حفظ دو کوهه، به عنوان میراث فرهنگی دوران دفاع مقدّس و با وجود اوامر مکرّر فرماندهی محترم لشکر -حاج اقا کوثری - که باید دو کوهه را برای زیارت خانواده های شهدا، جانبازان و رزمندگانِ لشکر حتی از دوران جنگ هم آبادتر نگه داریم، این پادگان(یا به قول شما در مقالات خودتان «دروازه عشق آباد جبهه») روز به روز و ویران تر و درهم شکسته تر می شود!

کندوهای دو کوهه، همان ساختمان های سیمانی پنج طبقه که مأمن شهدای لشکر در طول 8 سال جنگ بودند، حالا از خرابه های تخت جمشید، داغان تر هستند.

باز خوش به حال خرابه های کاخ شاهان هخامنشی که هزار تا غمخوار از سازمان حفظ میراث فرهنگی گرفته تا وزارت ارشاد و سازمان جهانگردی و... دارند، اما دو کوهه چه؟! ظاهراً هیچکس در غم آن نیست.

آخر اگر دو کوهه با غفلت ما از این هم که هست ویرانه تر شود و از دست برود، چطور خواهیم توانست به نسل به قول تو «انقلاب و جنگ ندیده» جوان کشور نشان بدهیم که منزلگاه پرستوهای عاشق و آخرین قدمگاه شهیدان آن 8 سال دفاع مقدس، چگونه جایی بوده است؟!

بلی، این است وضع دو کوهه ...

ادامه دارد

مقدمه:نامه ای با مُرَکّب آتش


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: جمعه 96/2/8::: ساعت 3:35 عصر

رنجنامه های دهه هفتاد/25

از حسینیه حاج همّت تا هیأت طلافروشان(درد دل مکتوب یکی از بسیجیان اکیپ تفحّص)/ مقدمه

به جای مقدمه

هنوز یک هفته از مراجعت حقیر از آخرین سفر تفحص به تهران نگذشته بود که نامه ای از دو کوهه به دستم رسید.

نامه که چه عرض شود، تو گویی با مُرَکّب آتش آن را نوشته بودند که به قول آن بسیجی سلحشور، از توی پاکت در نیامده، سخت دست و بال آدم را می سوزاند!

خدا می داند بارها و بارها این نامه را خوانده ام و خون گریسته ام، نه اینکه حقیر خیلی نازکدل و رمانتیک ماب(!) باشم و نه هم اینکه از این طرز دردل های مکتوب، اولین بار است که به دستم می رسد.

نه! لکن نمی دانم چه رمز و راز غریبی در تک تک عبارات آن هست، که هست و نیست هر صاحب دلی را به آتش می کشد.

مدت ها با خودم کلنجار رفتم تا از سپردن آن به دست نشر خودداری کنم و بر این عهد، استوار بودم تا اینکه ...

نصفه نیمه های شب در «معراج شهدا» دو تابوت چوبینِ پرچم پوش را برایمان از فکه آوردند.

بلی، پیکرهای خونین دو دلاور مظلوم اکیپ تفحص، سعید شاهدی» و «محمود غلامی» را می گویم!


این بود که دیگر قید تردیدها را زدم و این نامه، یا بهتر بگویم دردنامه را از محاق خودسانسوری(!) بیرون کشیدم.

اگر سیاق نگارش آن کمی خام به نظر می رسد، چه باک، که حرف آب و گل نیست و حرف دل است و حالا وقت چاپ آن فرا رسیده.

علی الخصوصی که «آقا» در فرمایشات خود به مناسبت «سوم شعبان» حجت را بر همه ما تمام فرمود.(*)

منبع: نشریه صبح/ شماره 39/حسین بهزاد

پی نوشت:

*- 5 دی ماه 1374/ بیانات در دیدار جمعی از پاسداران/ اهّم موضوعات طرح شده: عبرت‌های انقلاب، عبرتهای عاشورا، آراستگی به فضائل اخلاقی، امر به معروف و نهی از منکر، عزّت ملی؛ محاصره اقتصادی، سرنوشت امت اسلامی و مقاومت اسلامی


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: سه شنبه 96/1/22::: ساعت 11:10 صبح

رنجنامه های دهه هفتاد/24

نامه ای به بهشت؛ برسد به دست شهید رضا مرادی نسب(*)

رضا جان! ای مهر درخشان خاطرات من!

هرگز تو را از یاد نمی برم؛ تو را و آن حفره زیبای گلوله را که دری از بهشت بر گونه راستت گشوده بود و آن شب را که شب آخر تو بود و من نمی دانستم، در کانالهای دژ اول کنار سنگر بی سیم زیر آن رگبار آتش کنار آن کاتیوشای آتش گرفته گیج که دیگر دوست و دشمن را از هم تشخیص نمی داد.

می پنداشتم که کره زمین به آسمان دیگری کوچ کرده است . آسمان همان آسمان بود و زمین همین زمین ، اما من نه این من بودم که اکنون از سرمای شهر و از عمق دره های یخ بسته قلبهای مرده به تو پناه آورده ام.

من نه این من بودم که به تو پناه آورده ام … آیا دیگر اذان صبح، شب را نخواهد شکافت و طلعت ستاره سحری بر افق شهر نخواهد درخشید؟!

رضا جان! چه خوب است که خفاش ها دستشان به آسمان نمی رسد، اگر نه تو را و دیگر ستاره های کهکشان راه مکه را می چیدند و چلچراغ های قصرهای بهشتی را می شکستند.

چه خوب است که آنها نمی توانند تابلوهای کوچه ها و خیابان ها را بکنند و راهیان کربلا را به دیار گمگشتگان فراموشی تبعید کنند، اگر نه می کردند.

رضا جان! کوچه دیگر تو را به یاد ندارد، اما می داند که چیزی را فراموش کرده است.

خیابان حتی به خاطر نمی آورد که چیزی را فراموش کرده باشد و شهر در عمق غفلت، اوهام زمستانی خویش را به نمایش گذاشته است.

جنگ را دوران غمباری می خوانند که گذشته و یادگاران جنگ را ثمرات یک نسل تلف شده می پندارند و مقصودشان از آن نسل تلف شده من و تو هستیم رضا جان! و همه آن بسیجیانی ملازم رکاب آل کسا در سفر معراج بوده اند.

من که نه! تو رضا جان! تو و حاج همت و کریمی و دستواره و علیرضا نوری و حسین خرازی و عاصمی و … و همه آن یکصد هزار ستاره کهکشان راه مکه.

در نظر آنان این عشق و دلباختگی کربلایی «خشونت» می نماید و آن جذبه های شهوانی سخیف «عشق» و می گویند که این «عشق» باید جایگزین آن «خشونت» شود!

آنکه با عقل کج افتاده خویش می اندیشد از کجا بداند که عشق کربلا چیست و آن آزادی و استقلال که ما در پی آنیم چگونه محقق می شود؟

باید هم کربلا را آرمان تحقق نیافته بنامد و مقصودشان از آن دوران غمباری که گذشته است، دورانی است که عهد ازلی انسان در خون مردترین مردان و عاشق ترین عاشقان و عارف ترین عارفان تجدید می شد و از آن عهد است که شقایق سرخی می گیرد و یاس سپیدی، آسمان رفعت می گیرد و زمین وسعت …

رضا جان! آنها که چشم باطن ندارند تا تحقق آن آرمان ها را در تو ببینند و تو را در آن لا زمان و لا مکان، در بالاترین معراج حیات طیبه اخروی، عندالرّب و مرزوق به نعمت های خدایی و ما را در این میقات احدی الحسنیین.

شکست یا پیروزی چه تفاوتی می کند آنجا که ما عمل به تکلیف کرده ایم؟

آنها چه می دانند رضاجان؟!

چه جنگ باشد و چه نباشد راه من و تو از کربلا می گذرد؛ باب جهاد اصغر بسته شد، باب جهاد اکبر که بسته نیست!

بگذار کرم ها در باتلاق های پاییزی خوب پرورده شوند و زمین و آسمان خود را در همان لجنزار عفن بجویند …

رضاجان! هرگاه در قرآن در وصف بهشت می خواندم که «لا تَسْمَعُ فِیها لاغِیَةً» و یا «لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِیمًا»در شگفت می آمدم که مگر هرزه شنیدن و زخم زبان چه دردی دارد که بهشت را اینچنین ستوده اند؟: «جاییکه در آن لغو و تاثیم به گوش نمی رسد»

حال در می یابم رضا جان! ای شمس آسمان آبی دل من!

کاش مرا نیز در منظومه خویش می پذیرفتی و می کشاندی و با خود می بردی.

                                                                                   سید مرتضی آوینی

پی نوشت:
*- متن این رنجنامه پس از شهادت مرتضی آوینی در سال 1372 منتشر شد؛ در فضای مجازی که جستجو کردم، در سه قسمت از متن منتشر شده عبارات ناقص درج شده است که در اینجا با استفاده از بروشوری که همان سال ها «مرکز فرهنگی میثاق» منتشر کرد، اصلاحش کردم.


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: جمعه 95/12/13::: ساعت 7:46 صبح

رنجنامه های دهه هفتاد/23

آهای شهدا! برای چه می آیید؟! ... آیا هنوز به من امیدوارید؟!

سخنرانی منتشر نشده سردار قاسمی/2- مراسم تشییع 700 شهید تفحص شده دفاع مقدس

دهه هفتاد/ایّام فاطمیه/مقابل ستاد معراج شهداء

فرازهایی برگرفته از متن سخنرانی: ادامه مطلب...

 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: جمعه 95/9/26::: ساعت 11:10 عصر

رنجنامه های دهه هفتاد/22

امروز جامعه حزب اللّهی ما بیش از هر روز دیگر نیاز به وحدت دارد

امروز خوب ماندن هنر است؛ اگر خوب بمانی شهادت تو را در می یابد.


سخنرانی منتشر نشده سردار قاسمی/2- مراسم تشییع 200 شهید تفحص شده دفاع مقدّس

دهه هفتاد/ مقابل ستاد معراج شهداء

فرازهایی برگرفته از متن سخنرانی: ادامه مطلب...

 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: دوشنبه 95/9/8::: ساعت 1:24 عصر

رنجنامه های دهه هفتاد/21

به مناسبت هفته بسیج

روز بسیج(یعنی 5 آذر) در سال 1375 مصادف بود با 13 رجب

در آن زمان که مسؤول پایگاه بسیج دانشجویی دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی سمنان (شهرستان دامغان) بودم به مناسبت هفته بسیج بیانیه ای به شرح ذیل نوشتم که در برخی نشریات(از جمله نشریه محلّی باور، نشریه شلمچه و نشریه انصار ولایت اصفهان) نیز منتشر شد:

... «چه دریغ عظیمی بر قلم هایی که جنگ را، رسالت خون را، فریاد یتیمان را ... و داستان چگونه پیمودن راه پر پیچ و خم و پرماجرای دانشگاه امام حسین(علیه السّلام) را از یاد ببرند!»

سردار شهید مرتضی یاغچیان

سلام بر علی(علیه السّلام) و یاران غریبش
سلام بر سیّد علی و بسیجیان آگاهش

نفرین بر ناکثین و مارقین و قاسطین
نفرین بر غنیمت خواران و ظالمان و فتنه گران

ادامه مطلب...

 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: سه شنبه 95/6/30::: ساعت 2:50 عصر

رنجنامه های دهه هفتاد/20

در آستانه هفته دفاع مقدس و در ادامه رنجنامه های دهه هفتاد، در این قسمت توجه شما را جلب می کنم به یکی از  مقالاتی که در دهه هفتاد نوشتم و در نشریه "صبح" منتشر شد:

یک بار هم در فراخوانی که فرهنگ سرای اندیشه به مناسبت روز جوان اعلام کرد شرکت کردم و این مقاله را آنجا خواندم:

  بیا عاشقی را رعایت کنیم


بیایید به جای بازگو کردن شخصیت های خیالی سینمای غربی، از یاران عاشقی حکایت کنیم که همه عمرو جوانی و مال خویش را صرف دفاع از ممکلت و نوامیسمان کردند.


بیایید به جای بالیدن به به «لیان شانپو» و بازگو کردن حکایت «جنگجویان کوهستان»، به منطقه کوهستانی «حاج عمران» ببالیم و حکایت 50 نفر از نوجوانان را بازگو کنیم که پس از 24 ساعت بی خوابی و سپری کردن شبی پرحادثه، یک گردان تا دندان مسلح بعثی ها را به زانو درآوردند.

بیایید به جای افتخار کردن به «راکی» و «رمبو» و «آرلوند» به سردار رشید علم و فرهنگ و سیاست و جنگ، «شهید مهدی زین الدّین افتخار کنیم که وقتی تنها در فاصله ده متری تانک های دشمن قرار می گیرد، پشت به بی سیم پیغام می دهد: «سلام ما را به امام برسانید و [بگویید] همانطور که گفتید ما حسین وار جنگیدیم»


بیایید به جای هرزه گرد بی غیرتی چون ...، از هموطنان غیرتمندی چون «حاج حسین خرّازی» حکایت کنیم که به خاطر دفاع از وطنش در طول 7 سال و نیم از جنگ، مرخصی سالانه اش از 7 روز تجاوز نکرد؛ به خاطر وطنش شب عروسی با لباس مقدّس پاسداری سر سفره عقد حاضر شد و سرانجام به خاطر وطنش و قبل از به ثمر رسیدن فرزندش در حالی که پیشتر یکی از دو دستش به وصال معشوق رسیده بود، به فیض شهادت رسید.

بیایید به جای پرداختن به آوارگان خودباخته کاباره ای، به نقل حکایت هموطنان دلباخته ای چون «حاج ابراهیم همّت» بپردازیم که وقتی هنگام مرخصی در منزل سر سفره اش نان و کباب حاضر می شود بغض گلویش را می گیرد که «من چگونه چنین غذایی بخورم در حالی که نمی دانم نیروهایم در زیر آتش و گلوله چه می کنند و چه می خورند»

همان شهید همّتی که به خاطر مشغله فراوان در دفاع از نوامیس این ملّت، علی رغم اصرار خانواده اش تا چند ماه نتوانست فرزند نورسیده اش را ببیند و بالاخره پس از عزیمت اعضای خانواده اش به اندیمشک در ملاقاتی «کوتاه» موفق به دیدار فرزند دلبندش می شود.

بیایید از جزایر «مجنون» شده «همّت» ها حکایت کنیم.
بیایید از «هورالعظیم» کوچک شده «باکری» ها حکایت کنیم.
بیایید از «شلمچه»، پنجمین کربلای »خرّازی» ها حکایت کنیم.(*)

بیایید عاشقی را رعایت کنیم و با فراموشی یاد و خاطره یاران عاشق به خویشتن خویش ستم نکنیم.

والسّلام علی من اتّبع الهدی

نویبسنده: همایون سلحشور فرد
منتشر شده در هفته نامه صبح، شماره 19، 31 مرداد 1374، صفحه 19

پی نوشت:
*- این سه جمله را از یک متن ادبی از معلم عزیزم و رزمنده بسیجی، استاد محمّد اکرمی انتخاب کردم.


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: جمعه 95/6/26::: ساعت 6:16 عصر

رنجنامه های دهه هفتاد/19

این بریده روزنامه ها را دهه هفتاد زمانی که مسؤول بسیج دانشجویی دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی سمنان(دامغان) بودم جمع آوری کردم:


دریافت با سایز اصلی

متأسفم که دوباره همان جریان به برکت فرصت سوزی ها، ندانم کاری ها، جفتک اندازی های جریان انحرافی دولت دهم و یا به هر دلیل دیگری، به عرصه قدرت برگشتند.

رمز اقتدار :

ملت عدالت می‌خواهد، اتاق بزرگ نمی‌خواهد. ملت وزارتخانه می‌خواهد، وزارتخانه اسلامی، نه آن وزارتخانه کاخ دادگستری، کاخ نخست وزیری، کاخ وزارتِ مالی، هی کاخ! کاخ مال ملت است.

این تزییناتی که الآن در این کاخها موجود است، علاوه بر اینکه بسیاری‌اش یا بعضی‌اش از محرّمات است و حتماً باید دولت توجه کند به آن، دولتی که می‌گوید دولت اسلامی است - و هستند - نباید تحت تأثیر واقع بشود و هر طوری سابق بوده همان طوری که در زمان محمدرضاشاه خان بوده است حالا هم همان فرم باشد.

 پس شما چکاره اید! تو که می‌گویی من مسلمان هستم، چکاره هستی؟ ما یکی یکی باید بگوییم؟ دانه دانه باید بسپاریم؟ اینها باید اصلاح بشود و شماها (هیأت دولت) - من می‌دانم - مسلمانید - من همه افراد اینها را بعضی‌شان را می‌شناسم، بعضی‌شان را هم معرفی کرده‌اند به من - اینها همه متعهدند، همه مسلمانند، لکن ضعیف النفسند! می‌ترسند که مبادا یک وقت میهمانی از اجانب بیاید در کاخ دادگستری یا در کاخ نخست وزیری و آنجا ببیند که یک [محیط] محقری است؛ باید حتماً به فرم غرب باشد؟!

ضعیفید آقا! تا ضعیفید زیر بار اقویا هستید. آن وقتی که نَفْس شما قوی شد و اعتنا نکردید، اعتنا به این زخارف نکردید، آن وقت است که از شما حساب می‌برند...

قدرت به این نیست که پرده‌های کذا باشد ... و مبلهای کذا باشد از مال این ملت ضعیف! خود ملت توی این غارها زندگی بکند و شما در کاخهای دادگستری و در کاخهای نخست وزیری؟! تعدیل کنید خودتان را؛ اگر از خودتان شروع نکنید نمی‌توانید اصلاح کنید.

فرازی از سخنان امام خمینی(ره)/ 15 اسفند 1357/ مدرسه فیضیه قم


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: سه شنبه 95/6/23::: ساعت 10:13 عصر

رهبر انقلاب هر چی می گه گوش نمی دین!


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: سه شنبه 95/5/5::: ساعت 12:30 عصر

رنجنامه های دهه هفتاد/17

صوت منتشر نشده از 

شعرخوانی شاعر بسیجی، مرحوم محمّدرضا آقاسی

مرداد ماه 1376

مراسم سالروز عملیات غرورآفرین مرصاد

مسجد جامع شهرستان دامغان

قسمتی از اشعار و سخنان مرحوم آقاسی در این مراسم:

ای شهر شهید پرور من!
با نعش برادرم چه کردی؟

وی داغ نهاده بر دل من!
با سیلی مادرم چه کردی؟

ای شهر شهید پرور من!
جولانگه فسق و بد حجابی!

آیا تو هنوز همچو دیروز
پابند به نسل انقلابی؟

ای شهر شهید پرور من!
خاموشی تو ز انفعال است

از بازوی خود بریده بهتر
دستی که به گردنی وبال است

ای چلچله های پر شکسته!
ای آنکه ز عشق پر گرفتید!

در وسعت آسمان سبکبال
سر داده ره سفر گرفتید

یوسف صفتان مصر غربت!
کنعان به شما نیاز دارد

تابوت شما مگر که ما را
از فکر گناه باز دارد

...

مرصاد تمام نشده! مرصاد جاری است! دیروز با توپ و تانک و مسلسل و جیپ و امثال این ها بود، امروز با قلم است! با تفکّر است!

خداوند لعنت کند همه منافقین را در هر لباس و در هر پُست و در هر جایی از این عالَم هستند.

فکر نکنیم که حالا دیگر چند تا بچه سوسول آمدند و چه کردند و توسط بچه های قرآن و توسط فرزندان پاک خمینی(ره) به درک واصل شدند دیگر مرصاد تمام شد!

اینک دشمن زبان دراز آمد
زان راه که رفته بود باز آمد

او افعی زخم خورده را مانَد
زنگار به هم فشرده را مانَد

 باز آمد تا ز ما عنان گیرد
نگذاریمش دوباره جان گیرد

 باز آمد و فتنه زیر سر دارد
غافل که خلیل ما تبر دارد

...

یک رباعی هم از زبان همه بسیجیان به همه ضدّبسیجی ها:

 ما منتظریم تا محرم گردد
هنگامه ی امتحان فراهم گردد

 ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما!
یک مو ز سر ولی اگر کم گردد!

 دریافت فایل صوتی

پخش از سایت روشنگری

به مدت حدود 23 دقیقه

لینک در سایت افسران


 
<      1   2   3   4      >
 
 
 

موضوعات وبلاگ

 

لوگوی دوستان

 

حضور و غیاب

 

آوای آشنا

 

اشتراک