این یادداشت جوابی است به طنز سهمیه سالانه/ شوخی!ابراهیم نبوی تا ببینیم کسانی که بزرگان رو مورد تحقیر و تمسخر قرار میدن و رضا شاه و امام خمینی (ره) رو در یک حد و قد و قواره می پندارند و باهاشون شوخی می کنن، خودشون هم طاقت و تحمل اینجور تحقیر و تمسخر و شوخی رو دارند یا نه. موشک جواب موشک سال نوی شما هم مبارک امیدوارم نوروز آینده به اندازه دو سه سال گذشته سرشار از عطر گل محمدی باشد. از اون دست عطرهایی که بیماردلان قدرت استشمام آن را ندارد و به آن حساسیت دارند و حالشان به هم می خورد. امیدوارم نور ایمان و صفا همچنان پرتوافکن باشد. از اون دست نورهایی که هر خفاش کوردلی چشم دیدن آن را ندارد. آرزو می کنم همواره شوخی و سرزندگی در زندگی تان باشد، البته شوخی هم اندازه دارد، گاهی شوخی از حد می گذرد و گاهی اوقات همه دنیا می شود یک شوخی ساده. مثلاً به این روشنفکرنماهای بیمار ما نیگا کنید. سروششون اونقدر بلند شد و هوا رفت تا یک دفعه ادعا کرد که تجربه نبوی می تونه بسط پیدا کنه. یکهو نیگا کرد دید اونقدر حرفش گرفت و تئوریش فربه شد که هر قلم به مزد-ببخشید- هر قلم به دستی شروع کرد ادعای نبوت کردن و همه قلم به ... –ببخشید- دستا مجوز پیدا کردن برا بسط تجربه نبوی. از قضا یکی از این قلم به ... (حالا هر چی) ها دید که هم اسمش اسم یکی از انبیاست و هم فامیلیش نبویه. لذا سال 76 که رسالت اینا کاملاً علنی شده بود یکهو تصمیم گرفت از هفته نامه مهر کوچ کنه و بیاد در جامعه و نشاط و توس تا زنجیره وار بر تکامل و فربهیه تجربه نبوی بیافزاید یه مدتی هم رفت روزنامه زن در خدمت فائزه خانم تا نسوان هم از افاضات و نوشتارهای نبویش بهره ببرن. او که با این مأموریت های سنگین نبوی در راه مبارزه با جهالت دیگه طاقش طاق شده بود یکهو تصمیم گرفت بره کربلا. چرا که نره؟ آخه میگن همه انبیاء به این سرزمین وارد شدن، چرا اون که بسط دهنده تجربه نبویه نره؟ رفت و جوگیر شد و یکهو اومد یه مدتی توی روزنامه جام جم شروع کرد سفرنامه کربلا نوشتن اما یه دفعه یه جور چیزایی پیش اومد و یه اتفاقایی افتاد که احمدی نژاد رییس جمهور شد و اینا که تا اون موقع حسابی بر خر مراد سوار بودن و مردم رو بلا نسبت خر فرض کرده بودن، یه دفعه بساط بسطشون به هم خورد و یکهو تصمیم به مهاجرت گرفتن تا کم کم رسالتشون رو در کنار خدایگان خارجکیشون جهانی کنن این شد که ابراهیم خان سر از بلژیک در آورد و یه گوشه ای نشست و به یه درختی تکیه داد. یاد امام خمینی افتاد که وقتی پاریس بود یه گوشه ای می نشست و با کلام و قلم الهی اش ملتی را علیه ظلم و ستم و استبداد می شوراند. ولی این آدم کوته فکر و ظاهربین فکر می کرد هر ننه قمری که از مادرش اعراض کرد و گوشه ای نشست می تونه همین جوری یه حرفایی بزنه و یهویی حرفش بگیره و ملتی رو به قیام و حرکت وادار کنه. بیچاره نفهمید که اگر آن عبد صالح خدا گفت: "شاه باید برود"، قبلش سلطان منیّت و هوای نفس خودش رو از سرزمین وجودش دک کرده و عمری بندگی خدا رو کرده بود که این حرف رو زد و تحقق پیدا کرد(من کان لله، کان الله له/هرکس برای خدا شد، خدا برای او می شود) یا اگر گفت: "آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند"، قبلش بت درون خودش رو شکسته بود و قدرت و اراده حق رو باور کرده بود که اینچنین قدرت آمریکا رو به هیچ می گرفت. اما این آدم حقیر به فرنگ گریخته، رضا شاه و آیت الله خمینی را در یک حد و قد و قواره فرض کرد و باهاشون شوخی کرد و تصور کرد هر کدوم همین طوری یه قدمایی برداشتن و یه حرفایی زدن و یهویی و اتفاقی به یه جاهایی رسیدن و نه فهمید که رضا شاه جز به اراده استعمار حرکتی نمی کرد و قدمی برنمی داشت و نه فهمید که آیت الله خمینی همواره سعی داشت جز به اراده حق سخنی نگوید و قدمی برندارد و این شد که جاء الحق و زهق الباطل تحقق پیدا کرد. خلاصه این شخص شخیص در دیار غربت نشسته شوخی شوخی هی نمک ریخت و اراجیف پشت سر هم بافت و عده ای هم که با 4تا لفّاظی و مزه پرونی پرطمطراق فریب هر آدم هزار چهره و دو هزار چهره ای رو می خورن فکر کردن خبریه و ایشون بهره ای از فضل و خرد دارن و یک روشنفکر و مصلح اجتماعی هستن که از سوی مارتین لوتر جهان اسلام برانگیخته شدن تا در راستای بسط تجربه نبوی، با زبان طنز به تکامل و فربهی شریعت سمهه و سهله بیافزاید. این جور چیزها پیش می آید و اتفاق می افتد، طبیعی است که ما باید تحمل شوخی را داشته باشیم. البته ممکن است هر شوخی که می کنند آدم کلی دردش بگیرد و حالش خراب شود، ولی بالاخره شوخی است دیگر.
همایون سلحشور فرد زبان و قلم، شمشیر ماست برای دفاع از حق و حقیقت و زدن باطل؛ در ضمن کارشناس بهداشت محیط هستم و کارشناس ارشد آموزش بهداشت و ارتقاء سلامت