سفارش تبلیغ
صبا
 تعداد کل بازدید : 453109

  بازدید امروز : 115

  بازدید دیروز : 150

تکلیف الهی

 
آنکه گرفتاری اش را به نامهربان شکوه کند، حکیم نیست . [امام علی علیه السلام]
 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: یکشنبه 94/5/11::: ساعت 6:41 عصر

امروز صبح مهمان داشتیم

اما نه امروز 11 مرداد سال 1394

بلکه امروز 11 مرداد سال 1369

همزمان با تاسوعای حسینی

دیده بودم یک ماهی هست از فراق دوستان شهیدش آتش گرفته(1) اما نمی دانستم که به هر زحمتی هست قصد دارد خود را به رفقایش برساند و از بزمشان در بهشت عقب نماند. (2)

دو سال بعد جنگ دوباره محله عطر و بوی شهادت گرفته؛ آن هم در روزی که همه اهالی هر ساله هر جایی که هستند خود را برای اقامه عزای حسینی به مسجد محل می رسانند.

امروز تاسوعا پایگاه ما آخرین شهیدش را تشییع می کند. علمداری که می خواست خون او نیز تضمین کننده امنیت خطّه مظلوم کردستان و دفع فتنه اشرار ضدانقلاب از آن منطقه باشد.

گرچه شهید میدان رزم نیاز به غسل نداشت، اما تصمیم بر این شد که او را غسل دهیم؛ ابتدا پیشنهاد شد که در حیاط مسجد غسلش دهیم، امّا این پیشنهاد یک مخالف داشت.

مخالف این پیشنهاد امام جماعت مسجد بود؛ اما چرا؟

ادامه مطلب...

 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: یکشنبه 92/5/6::: ساعت 10:29 صبح

شهید سیّد محسن ضابطی(فرمانده گردان شهداء سقّز) تنها شهیدی است که قبل از شهادتش او را کاملاً می شناختم.

امسال سالروز شهادتش مصادف با شب قدر است.

شهید آوینی می گوید: هر انسانی را لیلة القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حر را نیز شب قدری اینچنین پیش آمد ... عمر بی سعر را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد.(1)

برای شهید ضابطی نیز چنین شب قدری پیش آمد که در آن ناگزیر از انتخاب بود.

از یک طرف تازه در بانک ملی استخدام شده بود.

آزمون کنکور شرکت کرده بود.

خواستگاری رفته بود.

و خلاصه در پی سر و سامان دادن به وضع زندگی مادی اش بود.

اما در همین حین خبر می رسد عوامل کومله در کردستان دوباره دست به شرارت زده اند و جمعی از همرزمانش را نیز به شهادت رسانده اند.

سردار رادان - که در آن زمان فرمانده عملیاتی سقز بود- به دلیل تجربیات و سوابق حضور این شهید در دوران دفاع مقدس در منطقه کردستان و آشنایی و اشراف او به شرایط منطقه، از وی می خواهد که مأموریت بگیرد و به سقز بیاید.

اما رییس کارگزینی بانک ملی با این عنوان که دیگر جنگ تمام شده نه تنها با مأموریت، بلکه با مرخصی بدون حقوق او هم موافقت نمی کند؛ و او به ناچار غیبت می کند تا هر طور که شده به تکلیف خود عمل کند.

پس از چندی رییس اداره حقوقی و دعاوی بانک ملی به برادر شهید می گوید که حیف است چنین کارمندی را از دست بدهند ولی اگر مدت غیبتش از 60 روز بگذرد چاره ای جز اخراجش وجود ندارد و از برادر شهید می خواهد به سقز برود و هر طور که شده او را برگرداند.

لذا برادر آماده عزیمت به سقز می شود که از آنجا با وی تماس می گیرند و می گویند:"نیازی به عزیمت شما به سقز نیست؛ شما منزل بمانید، سید محسن خودش برمی گردد."(2)

و سرانجام او پس از رشادت هایی که در تار و مار عوامل کومله و نجات نیروهایش از خود بروز داد، روز 11 مرداد ماه سال 1369 همزمان با تاسوعای حسینی برمی گردد.(3)

پس از آن قبولی اش در آزمون کنکور اعلام می شود، در حالی که او در آزمون دیگری پذیرفته شده بود.

و خواستگاری که رفته بود پاسخ مثبت می دهد، در حالی او دیگر به کام اصلی خود رسیده بود و همانطور که در وصیت نامه اش از خدا خواسته بود، شهادتی سرخ در ارتفاعات مظلوم کردستان نصیبش شده بود(4)

و ما روز 7 مرداد در تپه امام زاده 5 تن لویزان بر سر مزارش جمع می شویم تا بیست و سومین سالروز کامیابی اش را به او تبریک گوییم:

-------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت ها:

1 - کتاب فتح خون(روایت محرم)- صفحه 49
2- ماجرا را از زبان برادر شهید بشنوید: لینک دانلود
3- یک بیت شعر از زبان شهید ضابطی بشنوید که چند روز قبل از شهادتش ضمن مرثیه سرایی در مجلس یادبود همسنگرش، شهید احمد شعبانی خواند و گفت: من به این یک بیت شعر خیلی ایمان دارم: لینک دانلود
4- روایتی دیگر شامل گفتگوی شهید با برادرش، ماجرای خواب برادر شهید طلوعیان قبل از شهادت سیدمحسن ضابطی و گزیده ای از وصیت نامه شهید را اینجا بخوانید: به خدا این رسم رفاقت نیست.


 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: چهارشنبه 86/5/10::: ساعت 11:40 عصر

شهید سید محسن ضابطی، جانشین فرماندهی گردان شهداء سقز بود که مرداد ماه سال 1369 پس از اینکه به او خبر رسید تعدادی از همرزمانش در کردستان به دست اشرار ضد انقلاب به شهادت رسیدند، تصمیم گرفت خود را به هر زحمتی که شده به صف دوستانش برساند.

برادرش به او گفت: «آقا محسن! تو در طول جنگ دین خود را ادا کرده ای، دیگه بچسب به زندگی، الان تازه در بانک ملی استخدام شده ای، مدتی که بگذرد به تو وام می دهند، می توانی صاحب خانه بشوی، ازدواج می کنی، کلی تسهیلات بابت ازدواج می دهند و ...»

سید محسن در پاسخ به برادرش لبخند تلخی زد و پرسید: «داداش! دیگه چی میدن؟ به خدا قسم اگه تمام دنیا رو کف دستم بذارن، من بازم می خوام برم کردستان»

به رئیس بانک مراجعه کرد تا مدتی مرخصی بدون حقوق بگیرد، پس از کلی جرّ و بحث آخرش با درخواست او موافقت نشد و او هم همانجا بدون معطلی استعفای خود را نوشت و روی میز رئیس گذاشت و از اتاق او بیرون آمد.

برادر یکی از دوستان شهیدش(محمد رضا طلوعیان) که حدود 14-13 ساله بود، پس از شهادت برادرش خواب او را دیده بود که در خیمه ای نشسته است، سید محسن به خیمه او آمد و با بغض و دلخوری گفت: « آقا محمد رضا! اینه رسم رفاقت؟! پس شربت ما چی شد؟

خلاصه سید محسن ضابطی پس از عزیمت به خطّه مظلوم کردستان و پس از اینکه انتقام خون برادرانش را گرفت و جمعی از آن اشرار را به هلاکت رساند، خود نیز به آرزوی دیرینه اش رسید.

بخشی از وصیت نامه او به شرح ذیل است:

یا غیاث المستغیثین!...

خدایا عاشقانت یک به یک رفتند و می روند ولی من گنه کار و روسیاه هنوز جا مانده ام، خدایا انگار نمی دانی یه بنده گنه کاری هم به نام سید محسن ضابطی داری(معاذ الله) ای کریم، ای رحیم، ای ستارالعیوب! با هر کس نشست و برخاست کردم و لقمه ای نان با او خوردم، به هر کس دل بستم از دستم رفت، دوستان شهید شدند، یاران رفتند، ای خدا پس من گنه کار چه کنم؟ ای رفقا، ای دوستان! رسم دوستی و رفاقت این نیست، مگر ما با هم نان و نمک نخوردیم؟ مگر در این دنیای فانی با یکدیگر ندار نبودیم؟! پس چرا یکباره رفتید و ما را در منجلاب گناه و تکبر و خود پرستی و ریا و غیبت و تهمت و فراموش کاری تنها گذاشتید؟! نه به خدا این رسم رفاقت نیست.

خدایا قابلم گردان توبه کنم، توبه نصوح وار، من خیلی توبه شکستم ولی از روی تو شرم نکردم ... ای خدایی که اگر لحظه ای و آنی پرده ها را کنار بزنی دیگر آبرویی برایم نخواهد ماند، خیلی از تو سپاسگزارم که دوستانی به من عطا کردی که هر کدام عارفی به تمام معنی بودند، دوستانی که بدون گذراندن مراحل تحصیلات به درجه ای از حد کمال رسیدند که خیلی از علما نرسیدند ... بله و به جرأت قسم می خورم که مقام این شهداء کمتر از شهدای صدر اسلام نیست، آن ها پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) را دیدند و جنگیدند و اوامر او را اطاعت کردند، حسین بن علی(علیه السلام) را دیدند و به او ایمان آوردند ولی شما شهیدان ندیده خاطر خواه آن ها شدید.

خدایا به حرمت خون آقا ابا عبد الله(علیه السلام) شهادتی سرخ در ارتفاعات مظلوم کردستان را عطایم کن، خدایا من دنیا را به دنیاپرستان واگذار کردم، من خودت را می خواهم. به خودت قسم اگر مرا در بهشت بیاندازی و بدانم که در آن جا به من محبت نمی کنی، من بهشت را نمی خواهم ولی اگر بدانم مرا دوست داری، حتی اگر در جهنم هم مرا بیافکنی، دیگر آتش جهنم برایم عین لطف و کرم توست.

خدایا کمکم کن. از این لاطائلات زیاد نوشته ام ولی هرچه نوشتم به خاطر درد دل کردن و نزدیک تر شدن به تو بوده است. خدایا با شهیدانی نشست و برخاست کردم که هر کدام اسوه تقوا و ایثار و نبرد و مبارزه بودند... ولی افسوس که از آن ها درس نیاموختم، از آن ها تلمّذ و شاگردی نکردم. خدایا مرا ببخش که قدردان آن ها نبودم.

خوب حالا خدای عزیز بنده ای در مقابلت قرار گرفته که شرم دارد با تو سخن بگوید، از بس که توبه شکسته و به خاطر همین شرم، قلم به دست گرفته و با قلم ناچیز خود با تو سخن می گوید.

خدایا تکلیف مرا روشن کن، به بزرگیت قسم فردای محشر داد بر می آورم که ایها الناس! من گناهانم به خاطر آن بود که شنیده بودم خدایم رحیم است، به خاطر آن بود که رحمت او از زمین و آسمان ها و همه چیز بالاتر و بزرگتر بوده، به خاطر آن بود که می دانستم هر چقدر گناه کنم، گناهانم از رحمت او بیشتر نخواهد شد. ای خدا مرا ببخش و بیامرز.

خدایا به قول پیر می فروش عشاق حسینی، خمینی عزیز که از تو خواسته بود کتاب شهادت را به روی مشتاقانش باز بگذاری، مرا هم بطلب ، خدایا من یه عمری صدایت کردم، درسته که در عبادات خیلی سهل انگاری کردم ولی هر وقت تو را صدا زدم از ته دل بوده، خدایا من برای حسین تو گریه کرده ام، تو را به همان قطرات اشک قسم می دهم که توفیق شهادت در راه خودت را نصیبم گردانی، اللهمّ رزقنا توفیق الشّهادة فی سبیلک.

خدایا مرا جلوی مادرم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) شرمنده مکن. خدایا دستم را بگیر، تو را به حسینت قسم می دهم، خدایا از روی مادران شهید، پدران شهید، خواهران شهید و برادران شهید شرمنده ام.

خدایا از روی مادر شهید احمد شعبانی که با زبان بی زبانی می گفت: «احمدم را چکار کردی؟ تنهایش گذاشتی؟»، شرمنده ام. از روی مادر شهید هادی مختاری که در بهشت زهرا دیدمش شرمنده ام، با نگاهش می گفت که پسر مرا تنها گذاشتید؟

ای خدا دستم را بگیر، در محیط کار همه مسخره ام می کنند، همه طعنه می زنند که الان بعد از جنگ چه جای این حرفهاست؟ ولی آن ها سوز درون مرا درک نمی کنند، هر روز آتش عشقم بیشتر می شود و وقت وصل و طریقه رسیدن به آن و دسترسی پیدا نمودن به آن مشکل می شود.

خدایا به چهارده معصوم پاک قسمت می دهم مرا هم طلب کن. دستم را بگیر. اگر دستم را نگیری خودت بهتر مرا می شناسی، به خدا در منجلاب گناه غرق می شوم.

... خدایا اسرایمان را آزاد بگردان،

به رهبر انقلابمان حضرت آیت الله خامنه ای عمری با عزت بده،

خدایا مسؤولین مملکت را به وظایفشان آگاه بگردان،

خدایا ما را به احترام و آبروی محمد و آل محمد(صلّی الله علیه و آله) ببخش و آبروی ما را نریز،

مریضان، مجروحین ومعلولین جنگ را لباس عافیت بپوشان.

اشهد أن لا إله الّا الله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله و أشهد أنّ علیّاً ولی الله

العبد العاصی سید محسن ضابطی

4/5/1369


 
 
 
 

موضوعات وبلاگ

 

لوگوی دوستان

 

حضور و غیاب

 

آوای آشنا

 

اشتراک