سفارش تبلیغ
صبا
 تعداد کل بازدید : 453113

  بازدید امروز : 119

  بازدید دیروز : 150

تکلیف الهی

 
ای ابن مسعود! هرکس دانش آموزد و بدان عمل نکند، خداوند روز قیامت او را کور محشور می گرداند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: پنج شنبه 96/7/13::: ساعت 8:51 صبح

رنجنامه های دهه هفتاد/29

از حسینیه حاج همّت تا هیأت طلافروشان(درد دل مکتوب یکی از بسیجیان اکیپ تفحّص)/2

حالا بیا تا با هم به فکه برویم؛ همان محل قتلگاه یاران خمینی (رض).

بچه های تفحص اینجا از خروس خوان سحر تا تنگ غروب، وجب به وجب، میدان های مین و شیارها و کانال های به جامانده از عملیات والفجر 1 را زیر و رو می کنند و به حفاری و کاوش می پردازند.

هر قدمی که در این قتلگاه ها بر می دارند، مساوی با خطر مرگشان است، اما به عشق شهداء، به خاطر خانواده هایی که دوازده سال است چشم به راه تکه استخوانی از جگر گوشه هایشان هستند، با همه سختی ها و مشقات اینجا کنار می آیند و حاضر به ترک این مقتل ها نیستند.

به خدا سوگند بارها با خودم گفته ام خداوندا، یعنی غریب تر از این مکان آیا جایی هست؟

خودت که می دانی شهدایی را که پیدا می کنیم چه وضعیتی دارند؛ بعضاً دست و پاهایشان طناب پیچ شده، نه روی جمجمه و نه بر روی پیراهن هایشان اثری از جای گلوله خلاصی نیست ...

می دانی چه می گویم؟! زنده بگور شده اند! سن و سال آنها را هم که خودت بهتر می دانی؛ به قول سردار عزیزمان حاج آقا قاسمی، «این بچه های شانزده ساله دندان های عقلشان در نیامده بود، وإلّا اینجا چه کار می کردند؟»

به خدا دل سنگ آب می شود وقتی شهیدانی را از زیر خروارها خاک بیرون می کشیم و می بینیم کوچکترین پوتین نظامی (نمره شش کوچک پا) آنقدر برایشان بزرگ بوده که سه جفت جوراب پشمی روی هم پوشیده اند تا این پوتین ها به پایشان بند شوند و این عزیزان بتوانند شبانه، شانزده رده میدان مین و کانال و سنگر کمین و... عراق را طی کنند و خودشان را یک نفس به این قتلگاه غریب برسانند، دو سه روز گرسنه و تشنه، تا آخرین گلوله بجنگند ... (خودت که بارها دیده ای، همه خشاب های این ها خالی است، گلوله هاى آر پی جی هایشان هم)

و آن وقت پیکرهای مجروح آنها را دسته، دسته زیر پلکان سنگرهای فرماندهی بتون آرمه ارتش قادسیه، زنده بگور کرده اند؛ لابد به نشانه سند افتخار دشمن!

اصلاً چرا این ها را برایت نوشتم؟! خودت که بارها این صحنه های جگر خراش را دیده ای ...

بالاخره مأموریت ما -لااقل موقتاً تمام می شود و باید با یک آمبولانس پُر از کیسه های مملو از بقایای پیکر از شهدا، به تهران برگردیم؛ از فکه به دو کوهه و از آنجا به تهران.

خدا می داند دل آدم به سختی از فکه جدا می شود؛ در راه تهران، ماشین چند دفعه خراب می شود؛ انگار دل آهنین او هم از حمل استخوان های خُرد شده پیکر مطهر شهدای غریب فکه به درد آمده و او هم تاب دل کندن و دور شدن از زمین قتلگاه را ندارد ...

ادامه دارد

قسمت های پیشین:

-مقدمه: نامه ای با مُرَکّب آتش

-قسمت اول: دو کوهه، در معرض ویرانی کامل!


 
   1   2   3   4   5      >
 
 
 

موضوعات وبلاگ

 

لوگوی دوستان

 

حضور و غیاب

 

آوای آشنا

 

اشتراک