سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران
 تعداد کل بازدید : 453111

  بازدید امروز : 117

  بازدید دیروز : 150

تکلیف الهی

 
چیزی برای ابلیس کمر شکن تر از این نیست که دانشمندی در قبیله ای ظهور کند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
 
نویسنده: همایون سلحشور فرد ::: شنبه 96/7/22::: ساعت 10:9 عصر

رنجنامه های دهه هفتاد/31

از حسینیه حاج همّت تا هیأت طلافروشان(درد دل مکتوب یکی از بسیجیان اکیپ تفحّص شهداء)/4

... یکی از بچه ها، رادیوی ماشین را روشن می کند؛ اخبار فرهنگی... صدای شاد گویند بشارت می دهد «341 سکّه متعلّق به عصر قاجار در یک حفاری بدست آمد؛ به گزارش خبرنگار ما...»

موج رادیو را عوض می کنم؛ از شنیدن رنگ تند پرقمیش ویلون و شارت و شورت سینتی سایزر، می فهمم روی موج «رادیو پیام » آمده ایم.

آوای سوزناک خانم مجری با چاشنی غلیظ آهی کشدار، در حال دکلمه اشعار بی وزن و قافیه سپهری به گوش می رسد که «به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید!»؛ خفه اش می کنم! خانم مجری را نه، رادیو را!

بعد از پیاده کردن یکی از بچه ها در خیابان شهیدبهشتی سابق(!) - عباس آباد فعلی - جهت خرید بعضی مایحتاج، به فروشگاه دائمی مستقر در مصلّای تهران می رویم.

به به! چه نام زیبایی دارد: «مرکز خرید مرصاد»!

در جا به یاد آن «وقت اضافی» مسابقه 8 ساله شهادت می افتم؛ به یاد عملیات مرصاد و شهدای خوش شانس آن آخرین حمله؛ به یاد بچه هایی که اراذل عضو ارتش آزادیبخش(!) عراق، پیکرهای زخمی از نفس افتاده آن ها را در اسلام آباد یک جا گرد آوردند، دست هایشان را از پشت با کش جوراب زنانه بستند و بعد از بریدن شاهرگ گلویشان ... محض اطمینان تیری هم به پهلوی چپ این بچه ها خالی کردند ...؛ تو که در حمله مرصاد بوده ای، می دانی چه می گویم!

حالا ما به مرکز خرید مرصاد آمده ایم؛ اینجاست که می بینیم چطور همه عناوین و اسماء مقدّس انقلاب و جنگ دارند لوث می شوند!

قریب به اکثریت مشتریان انگار نه به قصد خرید کالا، که به خاطر جلوه فروشی و خودنمایی است که به اینجا آمده اند؛ در هر گوشه دخترکانی را می بینی که ورق های رنگ و روغن بر صورت کشیده اند و پاره دستمالی که به جای روسری به سر کرده اند، بر کاکل های رنگ خورده شان زار می زند و مینی مانتو و شلوراهای کشی چسبان با رنگ های تند قرمز و زرد و صورتی به پا دارند و از هر طرف توسط پسرانى با زلف هاى روغن مال -که راه رفتنشان آدم را به یاد خواب گردها می اندازد!- مشایعت می شوند و متلک های رکیکت و اصطلاحات قبیحی نثار هم می کنند و همین طور رگباری شماره تلفن و نامه فدایت شوم هاست که در دست هم می گذارند و ...

«ددی» ها و «مامی» جان های «دوو» و «پاجرو» سوار اینان هم البته حضوری چشمگیر دارند؛ قهقهه نجیبانه خانم های متشخص و کلاس بالا و موبایل نمایی با جهت و بی جهت سه تیغه های کراواتی نوکیسه هم مجلسِ بزم -ببخشید- خرید را صد چندان مزیّن کرده!

حالا اگر حوصله داشته باشی و سر وقت یکی از این ها بروی و خیلی مؤدّبانه و با رعایت همه قواعد دستوری فرهنگ شهروندان آسیب ناپذیر، بپرسی که: «همشهری محترم! آقای جناب عالی! خانم معزز! می توانید بگویید "مرصاد" یعنی چه؟ اصلاً می دانید خداوند در کتابش چه کسانی را مخاطب این آیه کریمه "إِنَّ رَبَّکَ لَبِالمِرصادِ" قرار داده؟» ...

نه! نه عزیز من، جواب چنین حماقتی را لازم نیست از اغیار بپرسی.

بگذار تا خودم تجربه دست اول این ماجرا را همین جا برای تو بنویسم ...

ادامه دارد

قسمت های پیشین:

-مقدمه: نامه ای با مُرَکّب آتش

-قسمت اول: دوکوهه، در معرض ویرانی کامل!

-قسمت دوم: غریب تر از این مکان آیا جایی هست؟

- قسمت سوم: به خدا والفجر8، شرکت کشتیرانی نیست!


 
 
 
 

موضوعات وبلاگ

 

لوگوی دوستان

 

حضور و غیاب

 

آوای آشنا

 

اشتراک