همايون سلحشور فرد ( جمعه 14/4/1387 :: ساعت 6:34 عصر ) موقعي که نهضت اوج گرفت و تبديل به حرکتي انقلابي و عمومي در سراسر کشور شد و کشتارهاي وسيعي که در
سال 56 و 57 رژيم شاه در استانها و شهرهاي مختلف مثل قم، يزد، تبريز، مشهد، تهران و جاهاي ديگر به عملآورد، مدرسين حوزه علميه قم به مناسبتهاي مختلف در رابطه با هريک از اين حوادث بيانيه صادر ميکردند، اما برخي از آقايان از جمله جناب آقاي مصباحيزدي نامشان نيست و به هيچوجه در پاي اعلاميهاي که اشارهاي و انتقادي به رژيم شاه داشته، ديده نميشود ..."
اين سخنان، بخشي از اظهارات جناب محتشمي پور عليه عالم وارسته حضرت آيت الله مصباح يزدي بود که چندي قبل(2/4/1387) در گفتگو با روزنامه اعتماد ملي مطرح شد.
چند سال گذشته که در دوره آموزشي طرح ولايت بوديم، حضرت آيت الله مصباح يزدي هر هفته دوشنبه ها براي جلسه پرسش و پاسخ در جمع ما حاضر مي شد.
تابستان آن سال پس از آشوب هاي 18 تير، روزنامه هاي دوم خردادي مرتب مشغول هتّاکي عليه ايشان بودند و از جمله اتهام هايي که مطرح مي کردند، همين اتهام انکار سابقه فعاليت ايشان در دوران انقلاب و مبارزه با رژيم ستمشاهي بود که متأسفانه جناب محتشمي پور اخيراً به تکرار اين اتهام پرداختند.
يک روز بالاخره پس از اصرار و طرح پرسش هاي فراوان، ايشان به اين اتهام اينگونه پاسخ دادند:
يک صحبت هايي هست مربوط به اين روزها. خيلي برادرها صحبت مي کنند با واسطه، گاهي بي واسطه. از جمله اين است که در يک روزنامه اي نوشته بوده که آريا در پي سخنان مصباح يزدي مصاحبه اي با فلان شخص ترتيب داده. وي در اين مصاحبه گفته است: "پس از فاجعه 19 دي سال 56 عده اي از طلبه ها که در اعتراض به مقاله 17 دي روزنامه اطلاعات تظاهرات کرده بودند توسط رژيم شهيد شدند. مدرسين حوزه تشکيل جلسه دادند و اعلاميه اي نوشتند که قرار شد من(آن گوينده) از جمعي که در آن جلسه نبودند امضاء بگيرم. من آن اطلاعيه را نزد مصباح بردم، ايشان به من گفت:«من از سال فلان در اين انقلاب بودم و مبارزه را هم صحيح مي دانستم حالا ديگر امضاء نمي کنم دنبال اين کارها هم نيستم». "
من فرض را بر اين مي گذارم که اين صحيح باشد. چون من به حافظه ام اطمينان ندارم که بگويم نه نبوده ... فرض مي کنيم اينجور صحيح باشد.
اولاً اين مسائل چه ربطي دارد به اينکه بنده استدلالي در آيه آيه قرآن کردم و آقايون حرف مرا رد مي کنند دليلش اين است که من 19 دي ماه سال 56 نامه اي را امضاء نکردم! پس اين حرف ها و استدلال هايي که من به قرآن و حديث و ... کردم دروغه چون 20 سال پيشتر فلان نامه را امضاء نکردم!
خوب اين نشانه اين است که در طول تاريخ زندگي بنده، نقطه ضعفي که پيدا کردند اين است. من پنجاه و چند ساله طلبه هستم چيزي که پيدا کردند عليه من حرف بزنند اين است که يک روزي يک نامه اي برديم امضاء کند و او امضاء نکرد.
بسيار خوب. حالا اما داستان چيه و من چرا آن زمان مثلاً اين نامه را امضاء نمي کردم؟
اولاً بعضي اشخاص(من حالا نمي خواهم اسم کسي را ببرم) بودند که سابقه مطلوبي نداشتند و در آن زمان گروه هايي بودند که با منافقين، با توده اي ها، با فداييان خلق همکاري داشتند. امام تأکيد فرموده بودند آن ها را از خودتان جدا کنيد. کساني بودند با اين ها ارتباط داشتند، همکاري داشتند، ما اين ها را به حساب نمي آورديم. اگر پيشنهادي هم مي کردند که در جلسات ما شرکت کنيد يا مثلاً نامه اي مي نوشتند مي گفتند امضاء کنيد، ما امضاء نمي کرديم چون اين ها زيربناي فکري شان خراب بود. بعضي هايشان هم بعد از انقلاب به حکم ارتداد اعدام شدند. اصلاً رسماً طرفدار فداييان خلق بودند يا طرفدار مجاهدين بودند. الان هم بعضي هايشان هستند در روزنامه ها گاهي مقالاتي مي نويسند و اين ها شناخته شده هستند. کساني هستند که از طرفداران مجاهدين بودند و الان طرفداران نهضت آزادي هستند.
پس اولاً اين بود که ما هر کسي برمي داشت يک نامه اي مي آورد، آمادگي نداشتيم که امضاء کنيم به خاطر اين که آن اشخاص مورد اطمينان نبودند.
دوم اينکه (حالا اين چيزي نبود که من اينجا بگويم. اگر اينجور سؤالات نبود و دوستان اصرار نمي کردند من نمي گفتم) در دوران پيش از پيروزي انقلاب يک جمعيت بعد از سال ها تجربه انقلابي و اين ها – که نمونه هايش در آن کتابي که آقاي هاشمي رفسنجاني نوشتند آنجا هست. عکس بنده را در آنجا زدند و کارهايي که ما با هم انجام مي داديم اسم بردند. نشرياتي که آن روز منتشر مي کرديم و الي آخر آن ها بماند- بعد از تجربيات زيادي که ما در مبارزات داشتيم تصميم گرفتيم که يک جمعيت متشکلي با تمام جهات يک حرکت سياسي فعال و پيشرو تشکيل بدهيم. 11 نفر آن وقت از بزرگان بودند بنده کوچکشان بودم، بچه بودم در خدمت آقايون. آن وقت مقام معظم رهبري بود(البته ايشان سنّاً از من 4-3 سال کوچکترند) آقاي هاشمي رفسنجاني بودند که همسال بنده هستند و کسان ديگر که چندي شان شهيد شدند از جمله مرحوم رباني شيرازي، مرحوم آقاي قدوسي. بعضي هايشان هم در قيد حيات هستند غير از اين دو نفري که اسم بردم آقاي اميني هستند و بعضي ديگر. 11 نفر در اين سطح جمعيتي تشکيل داديم و اسمش را گذاشتيم "هيأت مدرسين" اسرار اين جمعيت پهلوي بنده بود. من يک خطي را خودم اختراع کرده بودم که اتفاقاً چندي پيش مقام معظم رهبري گفتند راستي نمونه هاي آن خط را هنوز داريد يا نه؟ يک خطي خودم اختراع کرده بودم که حتي دوستان و آن 10 نفر ديگر از اين 11 نفر هم آن خط را بلد نبودند. فقط براي اينکه اسرار اين جلسه پيش من محفوظ باشد و قرار بر اين بود که من جايي خود را مطرح نکنم تا مورد سوء ظن ساواک واقع نشوم حالا ديگران مثلاً منبر داشتند يا سخنراني داشتند ... اين ها کمابيش فعاليت هايشان طوري بود که ساواک هم آن ها را شناسايي مي کرد اما من منبري نبودم و شايد هم يکي از دلايلي که اين ها به ما سپرده بودند همين بود که يک شخص شناخته شده اي نبودم ...
بنا بود من در فعاليت هايي که ساواک روي آن حساسيت دارد علاناً شرکت نکنم به خاطر اينکه اسرار اين جمعيت محفوظ باشد. خوب طبيعتاً من نمي توانستم بگويم که من رازدار يک جمعيتي هستم نمي آيم اين را امضاء کنم.
اگر راست باشد اين نکته اش اين بود که من آن زمان رازدار اين جمعيت بودم و قرار بود در کارهاي علني شرکت نکنم.
و حالا فرض کنيم بنده گناه کبيره اي نه اصلاً ضد انقلاب بودم، چه ربطي به استدلال و بحث هاي ما دارد؟!
مگر من خواستم رييس جمهور بشوم؟ مگر دنبال چه بودم که شما شخصيت مرا ترور مي کنيد که گناه بنده اين بوده که 20 سال پيشتر شما پيشنهاد کرديد نامه اي را امضاء کن و من امضاء نکردم؟! ...
به هر حال اگر کساني اهل دقت باشند خواهند فهميد که اگر در طول زندگي بنده چيزي بود که قابل ذکر باشد اشاره مي کردند.
اگر کساني مايل باشند بيشتر سؤال کنند از اشخاصي که اسم بردم مي توانند تحقيق کنند و آن کتابي که آقاي هاشمي نوشتند درباره تاريخ انقلاب مي توانند مراجعه کنند و به اساسنامه جامعه مدرسين مراجعه کنند که اصلاً چه کساني بودند که پايه اين تشکيلات سياسي را در قم گذاشتند. الان در مقدمه اساسنامه جامعه مدرسين همين جريان هيأت مدرسين و اسامي کساني که بيان گذار آن بودند، آمده و از جمله اسم اين حقير