برای تبلیغ انتخابات مجلس گفتم از مسجد محله خودمان شروع کنم. قبلاً دیده بودم برخی تراکت های تبلیغاتی و نشریات روی جامهری یا قفسه مسجد قرار داده می شد اما محض احتیاط گفتم اول با خادم مسجد هماهنگ کنم که ایشان گفت برخی نمازگزاران اعتراض کردند و ملّا هم گفته که در مسجد تبلیغات نگذارند.
ولی با توجه به شناختی که از روحانی مسجد داشتم و با توجه به اینکه ایشان همان شب بین دو نماز در سخنانش تلاش کاندیداها را در تبلیغاتشان برای ترویج ارزش ها مورد ستایش قرار داد، پس از نماز از ایشان اجازه خواستم تعدادی از نشریات و تراکت های تبلیغاتی را در مسجد قرار دهم که ایشان پرسید: تبلیغ چیه؟
گفتم: جبهه پایداری.
فرمودند: نه، جبهه پایداری را نگذارید.
پرسیدم: چه اشکالی داره همه تبلیغ کنند و مردم خودشون انتخاب کنند؟
در جواب گفت: بالاخره ما با آیت الله مهدوی کنی هستیم دیگه.
حالا به این تصویر مقابل نگاه کنید.
نمایی از ساختمان همین مسجد، ذیل کتیبه های قرآنی نصب شده در بالای مسجد.
ساختمان مسجد به واحدهای مختلف صنفی اجاره داده شده و اینجا در طبقه بالای مسجد پنجره آرایشگاهی را می بینید که در و دیوار مغازه اش را پر کرده از تصاویر جوانان غربی با انواع مدل های موی اجق وجق و نمای بیرونی مسجد را هم بی نصیب نگذاشته.
نمی دانم آیا تا به حال یک نفر از این معدود نمازگزاران معترض به تبلیغ کاندیداهای مجلس شورای اسلامی در مسجد به متولیان مسجد اعتراض کرده که مسجد جای تبلیغ سبک زندگی آمریکایی نیست؟!
قبلاً یک بار در ماه مبارک رمضان برای اصلاح موی سرم به این آرایشگاه آمده بودم. قرآن جیبی ام را نیز به همراه آوردم تا اگر معطل شدم مشغول ادامه جزءخوانی ام شوم. ولی همینکه آمدم قرآن را باز کنم از صدای ترانه خوانی مبتذل یک زن طاغوتی مستفیض شدم. قرآن را بستم و بیرون رفتم و علی رغم اینکه این آرایشگاه نزدیک ترین آرایشگاه به منزلمان است دیگر برای اصلاح موهایم به اینجا مراجعه نکردم.
آری، و من آن شب بالاخره پس از مدت ها از همسایگی با این مسجد فهمیدم می توان قسمتی از ساختمان مسجد را به آرایشگری اجاره داد که مشتریان را از طریق در و دیوار مغازه اش و همه اهالی محل را از طریق نمای بیرونی مسجد ترغیب به تشبه به کفّار کند و حتی حرمت ماه مبارک رمضان را نگه ندارد که نمازگزار همسایه مسجد بتواند آنجا دو خط قرآن بخواند تا نوبتش شود.
می توان قسمتی از ساختمان مسجد را به نانوایی اجاره داد که وقتی پس از اقامه نماز صبح در مسجد می خواهیم نان بخریم، ابتدای روزمان را با استماع آوای شیطانی انواع آهنگ های مبتذل شروع کنیم.
می توان قسمتی دیگر از ساختمان مسجد را به دفتر ساخت یک مجتمع مسکونی واگذار کرد که پس از پایان کار ساخت مجتمع با نصب تصاویری از برج ایفل پاریس و ساختمان های سر به فلک کشیده نیویورک در لابی ورودی ساختمان، چنان تبرّج کفرآمیز مستکبران و مظاهر تمدن رو به انقراض غرب را به رخ رهگذران بکشانند که گویا در ایران خودمان نه مناظر دیدنی داریم و نه شاهکار معماری!
می توان ... بگذریم یا بازم بگم؟!
امّا نمی توان مسجد را محلی برای معرفی کاندیداهای مجلس شورای اسلامی از جریانات مختلف به خصوص زبانم لال، جبهه پایداری – استغفرالله! - قرار داد تا نمازگزاران بررسی کنند کدامشان اهل ساری و جاری ساختن اسلام در اقتصاد و فرهنگ و سیاست و زندگی مان هستند و توانایی و درک و شناخت بیشتری در این مسیر دارند.
آقای تاج زاده چه جالب می گفت: "دور اول آقای خاتمی خندید و رأی آورد، برخی تصور کردند اگر بخندند رأی می آورند؛ دور دوم گریه کرد و رأی آورد، برخی تصور کردند اگر گریه کنند رأی می آورند؛ درحالی که مردم نه به خنده خاتمی رأی دادند و نه به گریه او، بلکه به صداقتی که در پس آن گریه و خنده دریافتند رأی دادند"
حالا ماجرای شهردار ماست. آقای احمدی نژاد در شهرداری خدمت کرد و رأی آورد، برخی تصور می کنند اگر در شهرداری مانند احمدی نژاد پرکاری کنند رأی می آورند در حالی که مردم به کسی رأی می دهند که خدمتش صادقانه و عادلانه باشد.
چگونه است که دانشجویان دانشگاه آزاد شایسته خدمت هستند و به هر قیمتی که شده باید این BRT تا انتهای خیابان اشرفی اصفهانی کشیده شود و پس از آن ورودی باریک و پرپیچ و خم خیابان سیمون بولیوار را در نوردد تا به نزدیکی سردر دانشگاه آزاد واحد علوم تحقیقات برسد، اما مردم منطقه هر چه به زحمت بیافتند برای شهردار خدوم شهر اهمیتی ندارد؟!
چگونه است که ترن هوایی احمدی نژاد غیرکارشناسی است اما BRT قالیباف هر کوی و برزنی را درنوردد کاملاً کارشناسی و حساب شده است؟
چگونه است که کارت منزلت سالمندان بدون اطلاع رسانی و لابد به دلیل کمبود بودجه باطل می شود اما به تازگی دانشجویان در نزد شهرداری از منزلت خاصی برخوردار شده اند و برایشان تور رایگان تهران گردی همراه با اهداء بسته های ویژه فرهنگی برپا می شود؟!
چگونه است که شهرداری تهران طی دو سال متوالی همایش "جامعه ایمن شهر تهران" برگزار می کند اما برخلاف همه معیارهای بحث شده در آن همایش، در فاصله اندکی از پنجره اتاق خواب مردم اقدام به احداث زمین چمن مصنوعی می کند
؟
ماجرا از این قرار است که شهرداری منطقه 5 تهران از حدود 2 سال قبل با ریشه کن کردن کلیه نهال های درخت موجود در زمین باریری که قرار بوده فضای سبز شود اقدام به احداث زمین چمن مصنوعی در فاصله اندکی از پنجره اتاق خواب اهالی محل می کند و با این بهانه که " شورایاری این مکان را برای احداث زمین چمن مصنوعی پیشنهاد داده است" به اعتراض همسایگان بی اعتنایی می کند و وقتی سندی مبنی بر جلب رضایت همسایگان و نتیجه بررسی کارشناسی این پیشنهاد از نظر مطابقت با استانداردهای "جامعه ایمن" مورد شعار و ادعای شهرداری تهران مطالبه می کنم، سامانه 1888 - همان سامانه ای که پذیرای انتقاد، پیشنهاد و شکایات شهروندان است- این درخواست را قابل پیگری نمی داند! و پیشنهادهایی را هم که برای تأمین آسایش همسایگان در عین برقراری زمین بازی می دهم بی پاسخ می گذارد. [دریافت فایل]
و در حال حاضر با توجه به اینکه زمین بازی هنوز افتتاح نشده است، بازیکنان از لابلا و بالای نرده ها وارد زمین بازی می شوند و با ایجاد آلودگی صوتی(فریاد و عربده و جیغ کشیدن در حین بازی) حتی در ساعات استراحت، آرامش همسایگان را بر هم می زنند و در مواردی نیز شاهد بروز بعضی ناهنجاری ها(نظیر استعمال الفاظ رکیک در حین بازی، برهنه شدن وسط زمین برای تعویض لباس و بعضاً در حال برهنگی بازی کردن و ...) از سوی برخی بازیکنان و بر هم زدن امنیت اخلاقی خانواده ها هستیم.
برای آخرین بار نیز مورخ 5/10/1390 درخواست ساده و کوتاهی را در سامانه 1888 با شماره پیگری 7854650 ثبت کردم ولی هنوز پس از گذشت یک ماه و علی رغم پیگری های فراوان تلفنی، در مقابل فیلد وضعیت پرونده عبارت" عدم تأیید مدیر" درج شده است! [دریافت فایل]
آری، و من که نه دانشجو هستم و نه فوتبالیست، چون مجالی برای فعالیت در عرصه تبلیغات انتخاباتی ندارم محکوم هستم به اینکه منزلم را زیر قیمت بفروشم و در شرایطی که قیمت مسکن سیر صعودی دارد با دو برابر شدن قسط هایم به منزل دیگری نقل مکان کنم تا روزنامه همشهری بتواند در صفحه اصلی اش تیتر بزند:"تهران صاحب 600 زمین فوتبال جدید شده است"؛ چونکه شهردار محترم تهران - همان که در سال 84 با بیلبورد تبلیغاتی عکس تماشاچیان فوتبال می خواست رأی بیاورد- می خواهد یک بار دیگر شانس خود را با جلب نظر فوتبالیست ها امتحان کند.
سال 1379 به نشست سالیانه دفتر تحکیم وحدت در خرّم آباد رفته بودم. عنوان اردوی آن سال "پاسداشت اصلاح طلبان دربند" بود. انتخاب این عنوان و ورود افرادی چون سروش و کدیور موجب متشنّج شدن اوضاع شهر شده بود و باعث شد اردوی 6 روزه، 3 روزه به پایان برسد.
در این اردو یک شب کلیپی از سرود " یار دبستانی من" پخش شد؛ تصاویر این کلیپ به گونه ای میکس شده بود که وقتی از "ترکه بیداد و ستم" و "دشت بی فرهنگی ما" می خواند، تصاویری از حاجی بخشی در حال شعار دادن در بین جماعت حزب الله نشان داده می شد و تظاهرکنندگان به منظور اعتراض به رواج فرهنگ منحط غرب در جامعه، آدمکی را به عنوان سمبل بی حجابی و تقلید کورکورانه از فرهنگ بیگانه در دست داشتند.
آری، از نظر این جماعت، حاجی بخشی نماد "ترکه بیداد و ستم" است چون قدر انقلابی را که ترکه بیداد 2500 ساله ستمشاهی را از سر ملّت ایران برداشت، می داند و برای دفع ترکه بیداد و ستم صدامیان همه هستی و فرزندانش را کف دستش می گذارد.
حاجی بخشی نماد "دشت بی فرهنگی ما"ست چون تقلید از فرهنگی که امروز بیش از پیش طشت رسوایی اش بر زمین ریخته بر نمی تابد.
در عوض آنانی را باید پاس داشت که دیروز فرهنگ عاشورا را نماد خشونت طلبی دینی می دانستند و امروز در آغوش آنانی که ترکه بیداد و ستمشان همه مستضعفان عالم را نوازش کرده، از عدم وجود امام زمان(عج) سخن می گویند و فرهنگ مهدویّت را نفی می کنند.
آری، از نظر این منافقان رو سیاه، علم عاشورا و مهدویت نماد "ترکه بیداد و ستم" است و هرکس زیر این علم سینه بزند، نماد "دشت بی فرهنگی ما"ست.
ولی به کوری چشمشان دیدیم در جنگ 33 روزه چگونه همه دنیا هر یک به زبان و لهجه خود همان شعار حاجی بخشی را فریاد می کرد:"ماشاءالله! حزب الله!"
إن شاءالله روزی رجعت می کنی و در صف اصحاب و یاران امام زمان(عج) دوباره با شعار "ماشاءالله! حزب الله!" دل سیاه شب را درمی نوردیم.همین یادداشت در جام نیوز
تقدیم به رویانیان که می خواهد شیر خفته اش را بیدار کند.
تقدیم به رویانیان که به جای استفتاء درباره حکم شرعی ارتکاب اعمال منافی عفت در انظار عمومی، درباره غیرشرعی بودن انتشار تصاویر غیراخلاقی استفتاء می کند.
حالا تصویری را به ایشان تقدیم می کنم که نه تنها انتشارش خلاف شرع نیست بلکه تلاش در جهت احیای محتویات آن برای یک مدیر ورزشی واجب عینی است.
گرچه بعید می دانم بتوان برای این بردگان مدرن و قمارباز، سلامت روح و جسم را مهمتر از برد و باخت تیم جلوه داد. آیا برای آن کاپیتان روزه خواری که عشقش BMWاش است، جملات این تصویر قابل درک و فهم است؟
پس از ماجرای عمل شنیع آن دو بازیکن، برای شرکت در یک همایش علمی به شهر یزد رفته بودم که در سالن ناهارخوری، جملات این بنر توجه مرا به خود جلب کرد:
جناب سردار! این شیر خفته و اصولاً فوتبال ساخته و پرداخته استعمارگران، مبتلا به بیماری هاری اخلاقی است.
بیا برایت از سعدی(علیه الرّحمه) استفتاء کنم تا برای تو بگوید این هار بی اخلاق را به حال خودش بگذار که خوابش بهتر از بیداری است:
یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: از عبادتها کدام فاضلتر؟
گفت: تو را خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.
ظـــالمی را خفتــــه دیــدم نیمــه روز گفتم این فتنه است، خوابش برده به
و آن که خوابش بهتر از بیداری است آن چنـــان بـــد زنــــدگــانی مـــرده بــه
چه ظلمی بالاتر از به لجن کشیدن اخلاق در ورزش کشوری که اسوه هایی چون پوریای ولی و جهان پهلوان تختی و ... را در فرهنگ و تمدن ملّی و اسلامی خود دارد؟
یادداشت مرتبط: بحران پرسپولیس، تیم محبوب مردمی!
لینک همین یادداشت در جام نیوز
سوم آذر 1388 سازمان وظیفه عمومی اعلام فراخوان کرد برای برگزاری جشنواره عکس و خاطرات دوران سربازی و همین بهانه ای شد برای نگارش خاطره تلخ اولین روز سربازی ام و ارسال برای اداره اجتماعی سازمان وظیفه عمومی ناجا؛ امّا تازه فهمیدم که این جشنواره سال گذشته برگزار شده بدون اینکه حداقل اطلاع رسانی و یک اعلام وصول و تشکر خشک و خالی کنند. لذا به مناسبت بیستمین سالروز شروع سربازی ام این خاطره را در اینجا منتشر می کنم، با این تفاوت که این بار به صورت شفاف نام همه مراکز را می آورم:
11 آبان سال 1370 مراجعه کردم به پادگان شهید رجبی پور ستاد مشترک سپاه تا محل آموزشمان را مشخص کنند. از ساعت 8 صبح در حال سازماندهی بودیم تا اینکه اذان ظهر به گوش رسید. فکر می کردم به طور حتم اینجا برنامه ای جهت اقامه نماز جماعت برایمان در نظر می گیرند چرا که اینجا نهادی است که با محوریت توجه به معنویات و ارزش ها و فضیلت های مکتبی شکل گرفته است و من هم به همین دلیل این نهاد مقدس را برای انجام خدمت سربازی انتخاب کردم . ولی مدتی که گذشت دیدم هیچ خبری نیست. دیگر می خواستم بدون اعتنا به صف و آمار و سازماندهی و دستورات نظامی از جای خود بلند شوم و بروم برای وضو گرفتن و اقامه نماز ظهر و عصر. اما با خودم فکر کردم که من دیگر نباید اینجا کاسه داغ تر از آش باشم چون حتماً برنامه ای مفصل تدارک دیده اند تا پس از سازماندهی، احتمالاً ما را به حسینیه معروف ستاد(حسینیه عاشقان ثاراللّه) و یا مکان مناسب دیگری مثل مسجدی در بین راه ببرند تا نمازمان را اقامه کنیم ... تا اینکه حدود ساعت 4 بعد از ظهر گفتند:"سوار اتوبوس ها شوید جهت حرکت به سمت شیراز برای گذراندن دوره آموزش نظامی"! (در حالی که قبلاً به ما اعلام کرده بودند مراجعه کنیم برای آگاهی از محل آموزش و تاریخ اعزام و نه برای اعزام)؛ مدتی پس از اینکه همه اتوبوس ها پر شد و حرکت کردند و از در پادگان که خارج شدیم از راننده پرسیدم:"برنامه نماز چیست؟ کجا قرار است نماز ظهر و عصرمان را بخوانیم؟" راننده-که ظاهراً خودش هم نظامی همان جا بود- پرسید:"مگر نماز نخوانده اید؟" گفتم: "نه، از ساعت 8 صبح تا حالا مشغول سازماندهی ما بودند و نمی گذاشتند از جایمان حرکت کنیم و من فکر می کردم لابد برنامه ای جهت اقامه نماز برایمان در نظر گرفته اند". راننده گفت:"حدود 6 می رسیم حرم امام(ره) آنجا قضایش را بخوانید"! راه حل حکیمانه (!) جناب راننده همانند پتکی بود که بر سرم فرود آمد. مگر می شود؟! من به عشق آشنایی هر چه بیشتر با ارزش ها و فضیلت هایی که برای احیاء آن ها خون هزاران شهید از همین نهاد مقدس بر زمین ریخته شده به اینجا آمدم، آن وقت روز اول خدمت نماز ظهر و عصرم قضا شود؟!؛ ولی شکر خدا حدود 20 دقیقه مانده به اذان مغرب و عشاء به حرم امام(ره) رسیدیم و نماز ظهر و عصرمان را خیلی سریع ادا کردیم.
آن روز تصمیم گرفتم دیگر برای اقامه نماز اول وقت ملاحضه هیچ شخص و هیچ مکانی را نکنم و خیلی زود هم تصمیمم را در نوبت نماز بعدی عملی کردم و برای انجام فریضه صبح دیگر صبر نکردم و مرتب از راننده می خواستم برای اقامه نماز صبح در مکانی مناسب توقف کند تا اینکه ایشان در یک گوشه جاده بدون هیچ امکاناتی توقف کرد و آفتابه شخصی اش را از صندوق عقب اتوبوس بیرون آورد و با آن وضو گرفت و با زیرانداز یک نفره ای که پهن کرده بود آماده اقامه نماز شد. در حالی که باقی مانده آب را در ظرفش می دیدم از او سراغ آب را گرفتم و پرسیدم:"آب دارید وضو بگیرم؟" راننده گفت:"نه، تیمم کن!". و من به ناچار با تیمم نماز صبحم را اقامه کردم و فردای آن روز که به پادگان آموزشی رسیدیم فهمیدم سایر اتوبوس ها هم هیچ برنامه و مکان مناسبی را برای اقامه نماز صبح سربازان در نظر نگرفته بودند و به این ترتیب نماز صبح حدود 800 سرباز ضایع شد در حالی که بعدها که با خیلی از آن ها آشنا شدم فهمیدم بچه های مذهبی و واقعاً نمازخوان در بین آن ها کم نیست و جالب اینکه در آن پادگان آموزشی(مرکز آموزش امام سجاد-علیه السلام- شهرستان اقلید) خیلی برای اقامه نماز سختگیری می کردند و حضور در نماز جماعت برای همه سربازان اجباری بود! و جالب تر اینکه گویا نه تنها اقامه نماز صبح اجباری نبود بلکه هنوز اذان صبح نشده سوت می کشیدند برای حضور اجباری در برنامه ورزش صبحگاهی!!! و افرادی که بی اعتنا به این سوت نماز صبح خود را اقامه می کردند از سوی آن سرباز کادر مسؤول ورزش مورد توبیخ قرار می گرفتند(که البته وقتی می گفتیم نماز می خواندیم، به ناچار دهانش بسته می شد) و افرادی هم بودند که نماز صبح خود را قبل از اذان می خواندند و وقتی به آن ها تذکر می دادم که هنوز اذان نشده، می گفتند باید برویم به ورزش صبحگاهی برسیم!
و ... این گوشه ای از وضعیت پادگانی بود که ادعا می کرد می خواهد سرباز امام زمان(عج) تربیت کند! و به ناچار و برای رعایت اختصار، از وصف توهین ها( خفه شو! بتمرگ!) و نفرین هایشان(الله توی سرت بخوره! حسین بزنه توی کمرت!) می گذرم(البته بعد از اتمام دوره آموزش، 10 صفحه نامه برای فرمانده آن مر کز آموزشی نوشتم که گویا خیلی برایش جالب توجه بود و وعده هم داده بود که پیگیری می کند و جوابم را می دهد).
خلاصه در طول دوران سربازی پس از آموزش هم آنقدر برای شرکت در نماز جماعت اول وقت اصرار داشتم که گاهی هم منجر به بی اعتنایی به برنامه های مافوقم می شد و وقتی هم در پادگان محل خدمتم(ستاد مشترک سپاه) دفتری برای رسیدگی به شکایات سربازان وظیفه تأسیس شد، جریان روز اول سربازی، بدرفتاری ها در آن مرکز آموزشی و ماجراهایی را که در آن شاهد بی اعتنایی نیروهای نظامی مافوق(در بهداری اجرایی ستاد مشترک سپاه) نسبت به فریضه نماز بودم، شرح دادم که البته بی تأثیر هم نبود و یک روز در صبحگاه داخلی به خاطر اهمیت به نماز اول وقت به من 4 روز مرخصی تشویقی دادند ولی نمی دانم آیا افرادی که از دست آنان شکایت کردم(به خصوص پاسدارانی که آن روز باعث ضایع شدن نماز حدود 800 سرباز شده بودند) تنبیه و یا حداقل توبیخ شدند یا نه؟!
چندی قبل از حرکات زننده و غیراخلاقی اخیر برخی بازیکنان پرسپولیس، به صورت اتفاقی در تلویزیون یک گفتگوی ورزشی را دیدم که در ابتدای آن، مجری می پرسید:" چرا پرسپولیس، این تیم محبوب مردمی دچار بحران شده؟"اعصابم خرد شد و کانال تلویزیون رو عوض کردم.
بحران تو هستی که با وجود این همه حوادث تلخ و بی آبرویی برای نظام و کشور از طریق فوتبال، هنوز به ماهیت این ورزش کثیف استعماری پی نبردی.
بحران تو هستی و امثال تو که با وجود این همه رفتارهای زشت و زننده باز هم از این افراد در رسانه ملّی چهره سازی و الگوسازی می کنید و دغدغه های حقیر این پولبالیست ها را دغدغه همه مردم ایران تلقی می کنید!
مگر این ها اولین بارشان است که مرتکب اعمال زشت و غیر اخلاقی می شوند؟ اردیبهشت همین امسال در یک نشریه دانشجویی یادداشتی درباره محسّنات یکی از همین فوتبالیست ها و با انتقاد از صدا و سیما دیدم که اشاره کرده بود این بازیکن در امارات در جواب اعتراض یک زن ایرانی به نوع بازی اش، او را مورد عنایت(فحش) قرار می دهد و این هتّاکی و گریه آن زن موجب تمسخر اماراتی ها می شود و باز هم صدا و سیما شیث نوازی می کند.
بحران آنجاست که باز هم پس از این حرکات زننده اعلام می شود تا اطلاع ثانوی از حضور در میادین ورزشی منع شده اند! تا اطلاع ثانوی؟! مگر قرار است باز هم بعدها شاهد حضور این حضرات باشیم؟ مدعی العموم کجاست؟ چرا کسی به خاطر اعمال منافی عفّت این ها را بازداشت، محاکمه و مجازات نمی کند؟(البته با خبر شدیم که دادستانی رشت اعلام جرم کرده؛ امیدوارم ممنوع الخروج شده باشند تا نروند امارات به ریش دادستان و ملّت ایران بخندند)
چرا بازداشت شوند؟ این امثال میثم نیلی ها هستند که باید به خاطر انتقاد از امثال لاریجانی ها بازداشت شوند تا مبادا حضرات از صندلی قدرت به زیر کشیده شوند؛ ولی حضرات فوتبالیست را برخی حضرات سیاسیون نیاز دارند که با آن ها عکس یادگاری بیاندازند و رأی بیاورند و نردبان قدرتشان باشند. یاد تبلیغات جناب آقای قالیباف در انتخابات سال 1384 افتادم. بنرهایی بزرگ با عکس رنگی تماشاچیان فوتبال که صورتشان را بزک کرده بودند و زیر بنر نوشته بود:"زندگی خوب، برازنده ایرانی"
جناب آقای قالیباف اصولگرا نما! برازنده ایرانی این فوتبالیست ها هستند یا نوجوانان ابلهی که برای این آدم های حقیر سوت و کف می زنند؟ من همان سال گفتم که آقای قالیباف را اصولگرا نمی دانم. کسی که بخواهد با این نردبان و با تمسّک به شجره خبیثه فوتبال به قدرت برسد اصولگرا نیست. طبیعی است کسی که چنین مستمسک خبیثی را ابزار رسیدن به قدرت قرار داده، موضع گیری ضعیفی در جریان فتنه 88 داشته باشد.
هنوز حکمی صادر نشده نامه معذرت خواهی بازیکن را منتشر می کنند(یا احتمالاً از او می خواهند نامه عذرخواهی بنویسد) تا پیشاپیش و کما فی السّابق زمینه برای ماست مالی احکام فراهم شود! اگر یک مدیر فوتبالی یک جو غیرت و شرف داشت اعلام می کرد مطمئن باشید تا وقتی من هستم اجازه نمی دهم این دو نفر وارد میادین ورزشی شوند. به قول یکی از اساتید(که سعادت داشتم در سفری به صورت اتفاقی ایشان را زیارت کنم و شاید راضی نباشند نامشان را اینجا بیاورم): اگر یک جو غیرت داشتند که مدیر فوتبالی نمی شدند و اصولاً انسان حکیم سراغ فوتبال نمی رود.
در فکر این سخنان استاد بودم که هنگام بازگشت از سفر در یک مجلّه به داستان یک حکیم برخوردم: نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص، ثروتمندترین مرد شهر است. باید از او آموخت و گرامیش داشت.
خردمند خندید و گفت فلانی کیسه اش را از پول انباشته آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من می خواهی همچون تو باشم ؟! ... از گردش روزگار مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند. چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکست ناپذیر بود. و خردمند باز بر او خندید و فردای حرف نادان دزد به چنگال سربازان فرمانروا اسیر شده، برهنه اش نموده و در میدان شهر شلاقش می زدند که خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را می بیند. دست بر شانه اش گذاشت و گفت عجب قهرمان هایی داری، هر یک چه زود سرنگون می شوند و نادان گفت قهرمان های تو هم به خواری می افتند. خردمند خندید و گفت قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش می داشتی را ببین، و با خنده از او دور شد.
قهرمان های آدمهای کوچک، همانند آنها زود گذرند.
نمی دانم چند قهرمان فوتبال باید در ورطه بی اخلاقی سرنگون شوند تا بعضی ها درس عبرت بگیرند؟!
لینک یادداشت در خبرنامه دانشجویان ایران: در باب ماست مالی بحران پرسپولیس!
یادداشت های مرتبط:
عمّار را چه به میدان فوتبال؟!
فوتبال و آشغال های خطرناک فرهنگی
تبری برای بتکده فوتبال
پاسخ پیامک های تخریبی(12):
سال ها دولتتان معرکه بر پا می کرد/
مفسدان را همه مبرا از خطا می کرد/
در همان حال که دم از خط امام می زد/
بستر فتنه و براندازی مهیا می کرد.
چندی قبل در برنامه "به خانه برمی گردیم" شبکه تهران شاهد افاضات یک روانشناس بودم. ایشان برای نشان دادن اهمّیت "بخشش و گذشت" فرمودند: "خدا هم با همین بخشندگی هاست که بزرگتر میشه"!!!
البته جای تعجب نیست. متون سکولار علوم دانشگاهی که کسی را حتی با الفبای آموزه های توحیدی قرآن آشنا نمی کند تا بداند کمال مطلق نیازی به وسیله برای رسیدن به کمال ندارد و چگونه هوالأول و الآخر که آخر همه کمالات و کمال بی نهایت است، بزرگتر می شود؟ اگر جا برای بزرگتر شدن بود که دیگر کمال بی نهایت معنا نداشت و در این صورت از کجا معلوم موجود دیگری در متصّف شدن به صفتی چون بخشندگی با خدا رقابت نکند و بزرگتر از او نشود؟!
البته شاید این یک تبق و سوتی ساده باشد ولی یادم افتاد قبلاً هم در رادیو جفنگ -ببخشید، یعنی رادیو جوان- شنیدم که یک مجری داشت با جوانی درباره اعتماد به نفس مصاحبه می کرد که مضمون سؤالش این بود که وقتی موفقیتی کسب می کنی چه احساسی داری؟ و سپس برای اینکه به آن جوان برای بیان احساسش کمک کند گفت: "یعنی نفس مطمئنه ات ارضا میشه، درسته؟"
گویا یک مشاور توحید و خداشناسی هم باید در صدا و سیما باشد که این جفنگیات را به خورد مردم ندهند!. آخه نفس مطمئنه ارضا میشه یعنی چی؟ مگه شهوته که ارضا بشه؟ کسی که به مقام نفس مطمئنه می رسه دیگه موفقیت و عدم موفقیت برایش فرقی نمی کند. او همه این ها را امتحانی می داند برای بندگی و آنچه برایش مهم است این است که تکلیفش را تشخیص و به آن عمل کند، چه موفقیت حاصل شود و چه نشود؛ و در پس این موفقیت ها و عدم موفقیت ها فقط انجام تکلیف و رضایت حق برایش مهم است.
هرچند بعید می دانم مشاوره خداشناسی هم برای برنامه های صدا و سیما افاقه کند همانطور که بکارگیری مشاوران مذهبی در سریال های تلویزیونی تأثیری در جلوگیری از اشاعه تفکرات انحرافی و خرافی ندارد.
لینک مطلب در خبرنامه دانشجویان ایران، با عنوان: گاف جدید مجریان صدا و سیما
این روزها که شاهد بیداری اسلامی در منطقه هستیم، بیش از پیش یاد سخنان استاد محمد اکرمی می افتم که در اردوی مشهد تابستان 1388 در بهشت رضا(علیه السّلام) بر مزار شهیدان برونسی و فرّودی از رویش بذرهای عاشورا می گفت. بنابراین تصمیم گرفتم فیلم سخنان ایشان را در سایت روشنگری بارگذاری کنم:
لینک فیلم
نبرد غیرتی کربلای 5، نبرد پوست و گوشت و خون با تکنولوژی ...
عدم امکان تصرف بصره به دلیل کمبود نیرو در سال 66، بعد از عملیات کربلای 5 اگر صد گردان آماده داشتیم ...
خیلی از این شهدا را حتی خانواده هایشان هم نشناختند ...
این ها بذرهای عاشورا بودند که در عاشورا کاشته شدند و یک روزی به بار نشستند ...
این ها اگر مقاومت نمی کردند، اسراییل امروز پوزه اش به خاک مالیده نمی شد در لبنان و فلسطین ...
امروز به لطف و مدد رسانه ملّی و ده ها جریده ریز و درشت دیگر همه می دانیم آن فوتبالیستی که از رییس جمهور وقت نشان شجاعت گرفت چگونه در بازی با استیل آذین دستور توقف بازی جوانمردانه را به بازیکنان تیمش صادر کرد تا نشان دهد در منطق او شاخص شجاعت در اسلام(أشجع النّاس من غلب هواه) موضوعیت ندارد اما وقتی در برنامه خنده بازار، مصاحبه های سخیف و بی ادبانه اش مورد تمسخر قرار می گیرد یادش می افتد لزوم رعایت اخلاق و ادب اسلامی را به رسانه ملّی گوشزد کند!
همه می دانیم آن فوتبالیست دیگری که کاپ اخلاق گرفت و خادم افتخاری حرم رضوی شد چگونه خبرنگار شیرازی را مورد ضرب و شتم قرار داد، با لگد به صورت تماشاگر اهوازی زد و ... سپس اندکی پس از اعلام محرومیت یک ساله اش، سرمربی تیم استقلال اهواز شد و باز هم رسانه ملّی جمهوری اسلامی - آن هم در شبکه آموزش!- با او گل گفت و گل شنفت که وقتی 12 ساله بود ناهار چه می خورد و چه می پوشید و ...
... اما هنوز بعد از گذشت 24 سال از ماجرای انتشار نامه های تکان دهنده یک نوجوان 17 ساله در نشریه زن روز مورخ 5 اردیبهشت 1366 و قرائت متن کامل این دو نامه توسط شیخ حسین انصاریان در یکی از منبرهای پرمخاطب ایشان در اواخر ماه مبارک رمضان سال 66، هنوز هیچ نام و نشانی(به جز نام های کوچک امین یا امیر) از این اسوه مبارزه با نفس نداریم .
تعداد رسانه هایی که طی دو دهه اخیر به انتشار مجدّد این نامه ها پرداختند شاید به زحمت به تعداد انگشتان یک دست برسد(1) و علی رغم اینکه تا اواخر دهه 60 نوار آن سخنرانی با عنوان"مبارزه با نفس" در همه مراکز عرضه محصولات فرهنگی موجود بود، امروز دیگر هیچ کجا خبری و اثری از این محصول فرهنگی نیست. فضای سایبر را هم که جستجو کردم فقط یکی دو جا فایل های این سخنرانی را پیدا کردم که البته هر چه تلاش کردم قابل دانلود یا قابل اجرا نبودند.
با این وصف فکر می کنید از بین متولّدین دهه های 60 و 70 چند نفر ماجرای یوسف 17 ساله انقلاب را شنیده اند و یا خوانده اند؟
هرچند حضرت یوسف(علیه السّلام) در خانواده نبوّت تربیت شده بود و فتنه زلیخا هم فقط یک بار برایش اتفاق افتاد اما یوسف 17 ساله ما در یک خانواده ای بی دین رشد یافته بود و هر روز که از مدرسه به خانه می آمد روزی 10 ساعت در برابر وسوسه شیطانی دختر خاله اش قرار می گرفت.
این فایل های صوتی را که بارگذاری کردم هرکدام حدود 10 دقیقه شامل سخنرانی شیخ حسین انصاریان در اواخر ماه مبارک رمضان سال 1366 است که در آن پس از ذکر مقدماتی کوتاه، متن نامه های این نوجوان را قرائت می کند:
فایل صوتی قسمت اول، شامل: مقدّمه- ویژگی عارف از نظر حضرت علی(علیه السّلام)
فایل صوتی قسمت دوم، شامل: ادامه مقدّمه- آدرس عارف در قرآن کریم
فایل صوتی قسمت سوم، شامل: شروع قرائت نامه اول- حالا اونایی که میگن نمیشه و وقتی آدم گرفتار شهوت میشه محکوم میشه این دو تا نامه رو عنایت بکنند.
فایل صوتی قسمت چهارم، شامل: ادامه نامه اول(... تنها کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می کنم:"درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره" ... دوست داشتم در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و زشت ترین پسر روی زمین بودم ولی گیر این دختر خاله شیطان صفت نمی افتادم که نمی گذارد تا قبل از ازدواج پاک بمانم...) - شروع قرائت نامه دوم- من متن این دو تا نامه رو خوندم که نوار بشه بعداً همه گوش بدن، این همه دیگه نامه ننویسن هر شب که ما نمیتونیم خودمون رو نگه داریم، چیکار کنیم ... حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه ای نوشتم و گفتم خواهر خوانده ام من را ترغیب به گناه کبیره زنا می کند ، شبی در خواب دیدم ...
فایل صوتی قسمت پنجم، شامل: ادامه نامه دوم(من می روم اما بگذار این دختر فاسد بماند ... هیچ گناه کبیره ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می کنم. من می روم ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدّن می کنند بمانند و به افکار غربزده خود ادامه دهند. امیدوارم که به زودی از خواب غفلت بیدار شوند ... قلبم با شنیدن کلمه شهادت تندتر می زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله می کشد ...)
فایل صوتی قسمت ششم، شامل: در رثای اسوه مبارزه با نفس- مو کز سوته دلانم چون ننالم/مو کز بیحاصلانم چون ننالم/نشتـــه بلبلان با گــل بنـالـند/مو که دور از گلانم چون ننالم
گرچه دم مسیحای امام عزیز بسیاری از این عرفای بی نظیر و کم سن و سال را تربیت کرد که چه بسا با وجود فراهم بودن شرایط گناه و تمتّع از لذّات نفسانی سخیف در خانواده و محیط اطرافشان، یوسف وار به همه این زخارف پشت پا زدند ولی همانطور که "حسین فهمیده" در نبرد با دشمن بیرون به عنوان یک شاخص ایثار و ایمان و شجاعت به خصوص برای نوجوانان مطرح شده است، جا دارد این جوان 17 ساله نیز به عنوان سمبل مبارزه با نفس و دشمن درون به نسل جوان معرفی شود تا شاخصی باشد برای ملاک شجاعت در اسلام(أشجع النّاس من غلب هواه) و معرفی یک انسان طراز جمهوری اسلامی(2) در برابر قهرمانان تقلّبی(3) که فرسنگ ها با این شاخص ها فاصله دارند.
دست اندرکاران آن روز مجله زن روز که نام خانوادگی شهید و حتی نام دبیرستان و مدیر مدرسه را به خاطر حفظ آبروی خانواده اش مخدوش کردند و با توجه به جواب دیرهنگام و سربالا و غیرمتعهدانه ای که به نامه اول این جوان دادند بعید می دانم دغدغه ای در این زمینه داشته باشند.
هنگام دریافت CD آن سخنرانی از مسؤول وقت مرکز فرهنگی گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) نیز وقتی از ایشان(آقای جوزی) گله و پیگیری کردم که چرا همّت نمی کنید مزار این شهید مشخص و به زائرین شهدا معرفی شود، در جواب گفت: متأسفانه خانواده اش با ما همکاری نکردند.
فکر می کنم اگر یک مرجعی لیست مشخصات شهدای عملیات کربلای 4 را بررسی کند شاید بتوان مزار این شهید را پیدا کرد. مگر ما چند نفر امیر(4) 17 ساله(یعنی متولد حدود 1348) داریم که در عملیات کربلای 4 و در تاریخ 5 دی 1365 به شهادت رسیده باشد و احتمالاً ساکن تهران و مدفون در بهشت زهرا(سلام الله علیها) باشد؟
اگر هم خانواده ایشان از جمله آن دخترخاله محترم نگران آبرویشان هستند می توانند نام خانوادگی این شهید را از روی سنگ مزارش محو کنند و یا یک نام خانوادگی مستعار برایش انتخاب کنند. ما اصراری به دانستن و شناساندن نام خانوادگی این عزیز نداریم، فقط می خواهیم این دارالشّفا را به نسل جوان و نسل های آینده معرفی کنیم تا مأمن و مأوا و محل توسّل جوانانی باشد که می خواهند در محاصره انواع امواج شیطانی ساطع شده از فضای سایبر، ماهواره، بلوتوث و ... یوسف وار زندگی کنند و پاکدامن بمانند.
پی نوشت ها:
1- البته با بررسی که کردم تعداد معدود دیگری از رسانه ها(شامل سایت، وبلاگ، فروم ها و انجمن ها و ...) پس از انتشار این نامه ها در سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی در اسفند ماه 1388 به نقل از این منبع به این موضوع پرداختند.
2- مقام معظم رهبری 14 اردیبهشت 1390 در دیدار هزاران نفر از معلمان سراسر کشور فرمودند: شما میتوانید به معناى حقیقى کلمه، انسان طراز اسلام را به وجود بیاورید؛ میتوانید نیروى انسانى طراز جمهورى اسلامى را به وجود بیاورید؛ این نقش معلم است.
3- در برخی یادداشت های قبلی به نمونه هایی از این قهرمانان تقلبی اشاره کردم: فوتبال و آشغال های خطرناک فرهنگی - اندام نمایی بی شرمانه داخل مسجد
4- شیخ حسین انصاریان در آن سخنرانی نام این شهید را "امین" می خواند. قبلاً هم در موزه گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) تصویر نامه های این شهید در مجله زن روز را قاب گرفته بودند و بالای آن تیتر زده بودند: "آیا شهید امین را می شناسید؟" اما سال ها بعد و اخیراً در برخی سایت ها و نشریات دیدم نام ایشان را "امیر" ذکر کرده اند. بالاخره در سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی -که به سختی توانستم تصویر دست خط این شهید را در مجله زن روز بررسی کنم- متوجه شدم به احتمال زیاد نام کوچک این شهید، "امیر" است.