برترين خرد، شناخت آدمي به خويش است . هرکه خود را شناخت، خرد ورزيد و هرکه نشناخت گمراه شد . [امام علي عليه السلام]
تکليف الهي
همايون سلحشور فرد ( سه‏شنبه 5/6/1387 :: ساعت 6:48 عصر )

در ادامه نقل بحث هايي که در يک گروه اينترنتي داشتيم، تنها جوابي که در پاسخ به يادداشت قبلي(کرکره عقل شهدا (2)) دريافت کردم و پاسخي که دادم به شرح ذيل بود:


سلام


مي خواستم جوابتو بدهم اما فکر کردم ديدم نبايد جواب بدم. مي دوني چرا چون بعضي ها از اون سوء استفاده کرده و پرونده سازي مي کنن. از دوستان خوبم هم مي خوام با ذکر مشخصات جواب ندهند چون باعث عواقب بدي براي آنها خواهد شد


  عليک سلام
راز ترس شما از آمريکا در همين جاست عزيز من
شما که جرأت ابراز عقيده در يک گروه محدود اينترنتي را نداريد بايد هم از قدرت آمريکا بترسيد.چرا که به قول شهيد آويني: « شيطان حکومت خويش را بر ضعف ها و ترس ها و عادات ما بنا کرده است و اگر تو نترسي و از عادات مذموم خويش دست برداري و ضعف خويش را با کمال خليفه اللهي جبران کني، ديگر شياطين را بر تو تسلطي نيست ... آن کس که ضعيف تر است از قدرت آمريکا بيشتر مي ترسد و انسان هايي وارسته و قدرتمند چون حضرت امام خميني(ره) که پاي بر فرق همه تعلقات نهاده اند و ترس را در وجود خويش کشته اند، به حقيقت مي دانند و مي گويند که "آمريکا هيچ غلطي نمي تواند بکند"»


البته در پاسخ، جوابي نسبتاً طولاني از يکي ديگر از دوستان دريافت کردم که إن شاءالله در يادداشت بعدي به آن خواهم پرداخت.



همايون سلحشور فرد ( سه‏شنبه 29/5/1387 :: ساعت 5:13 عصر )

جوابي را که در پاسخ به يادداشت قبلي دريافت کردم، در اين يادداشت با رنگ قرمز آورده ام:        
حتما ما بوديم که اصلاح طلبان رو که نماينده شون 8 سال رييس جمهور بوده شيطان پرست خطاب کرديم که جدا از گرايش سياسي به قول امثال شما برادر ديني هم به حساب ميان
عزيز من! من کي اصلاح طلبان رو شيطان پرست خطاب کردم؟ با ديگران خورده حساب داريد چرا با من مي خواهيد تسويه کنيد؟!


از کي تا حالا فرانسه شده مهد دموکراسي؟؟ مگه نمي گفتيد اين غربي ها آزادي و دموکراسي ندارن فقط ما داريم؟؟
يعني شما متوجه نشديد که من دارم طعنه مي زنم؟ منظورم اين بود آن ها که اين همه ادعاي آزادي و دموکراسي دارند اجازه کوچکترين بي احترامي به مدافعان آب و خاکشان را نمي دهند.


لازم به تذکره که در قرآن نام کوروش کبير آورده شده در حد يک پيامبر. اين تاريخ درخشان ماست
ماشاءالله اطلاعات قرآني شما هم که بالاست!
اولاً نام کوروش نيامده بلکه نام ذوالقرنين آمده که از روي شواهد تاريخي اين احتمال وجود دارد که ذوالقرنين همان کوروش باشد.


ثانياً قرآن هيچ صراحتي ندارد که ذوالقرنين پيامبر بوده و روايات ما هم از حضرت علي و  امام صادق (عليهما السلام) تأکيد دارند که ذوالقرنين پيامبر نبوده بلکه يک مرد دانشمند و آدم خوبي بوده.
ثالثاً من منکر تاريخ درخشان ايران نشدم بلکه منظورم اين بود که اين انگيزه هاي ملي کافي نيست و تکميل کننده عزت و شرف و کرامت ما همان انگيزه هايي است که شما به باد استهزاء گرفتيد و بعد حرفتان را پس گرفتيد که
کسي به شهيد و شهادت توهين نکرد.
و سپس ادعا کرديد: کسي منکر يا زهرا و يا حسين نيست.
ظاهراً فراموش کرديد که اين شما بوديد مردمي را که 30 سال پيش با شعارهاي يا زهرا و يا حسين از اين آب و خاک دفاع کردند، مردم بي سواد کوچه و بازار معرفي کرديد که کرکره عقلشان را پايين کشيدند!
و پرسيديد:
چرا هي وسط ميل هاتون پاي اسلام و قرآن و سنت رو مي کشيد وسط؟ از خودتون هيچي نداريد که مايه بزاريد.
اولاً براي اينکه اصل بحث ما همين اسلام و قرآن و سنت بود و انگيزه هايي که شما مورد تمسخر قرار داديد برگرفته از همين اسلام و قرآن و سنت بود.
ثانياً اين نکته رو خوب اومدي. آره عزيز من! ما از خودمون هيچي نداريم و همه عزت و شرف و کرامت ما همين اسلام و قران و انگيزه هاي الهي و حسيني است و جز اين سرمايه اي نداريم و دقيقاً به همين خاطر که به همه چيزمان اهانت کرديد ناراحت شدم و يادداشتم را با آيه استرجاع- که هنگام مصيبت مي خوانند- شروع کردم.
شما وقتي فهميديد چه اشتباهي کرديد، به جاي پذيرفتن اشتباه خود، همه چيز رو تکذيب مي کنيد که کسي به شهيد و شهادت توهين نکرد. شهدا همه برادان ما بودند.
پس برادر من لطف کن در بحث کردن عصبانيت خودتون رو کنترل کنيد و مواظب باشيد بي جهت به برادرانتان اهانت نکنيد.
وصيت نامه شهدا را بخوان و ببين که تقريباً همه(و نه
بعضي ها) اعتقاد داشتند در پاسخ به نداي هل من ناصر امام حسين(عليه السلام) به جبهه ها مي روند ولي شما خيلي واضح و شفاف اين انگيزه را مسخره کرديد و آن را مختص مردم بي سواد کوچه و بازار دانستيد که با اين حرف ها کرکره عقلشان را پايين کشيدند. اگر اين اسمش توهين نيست پس چيست؟!


جالب اينکه همين افرادي که به زعم شما کرکره عقلشان را پايين کشيدند، 30-20 سال قبل در وصيت نامه ها و دستنوشته هايشان جواب امثال شما را داده اند:
«شهادت مي دهم و سوگند ياد مي کنم راهي را که انتخاب کردم هرگز به خاطر احساسات نفساني و به اکراه و تبليغات و عوامل مختلف نبوده بلکه فقط و فقط براي رضاي خدا و دفاع از اسلام و انقلاب بوده است.»(شهيد اصغر جان نثاري)
«در تشييع جنازه من چشمانم را باز بگذاريد تا کوردلان بدانند کورکورانه به راه شهادت نرفتم.» (شهيد کريم عسکري)      
«بعضي ها واقعاً نمي توانند اين مسائل را درک کنند و مي گويند« اين ها را نگاه کن! اين زمان را زمان امام حسين(عليه السلام) يکي کرده اند» . بله اين ها نمي توانند درک کنند امام حسين(عليه السلام) براي چه جنگيد و ما براي چه.» ( شهيد ابوالفضل جلالي پور)


مگه فقط شما شهيد دادي؟
من کي ادعا کردم شهيد دادم؟ نه عزيز من، من هيچ ادعايي در اين باره ندارم ...


جوانان ما با غيرت تر از اين هستند که با اين حرفها برن جنگ ولي خب بالاخره بعضي ها اين حرف ها رو مي زدند و خواهند زد. حرف ما اين بود
اين حرفت هم نشون ميده وصيت نامه يک شهيد را هم نخوانده اي و يکي ديگر از دلايل تصميم بر ترک بحثم با شما همين است که با چشمان بسته نشانه روي مي کنيد و بدون مطالعه قضاوت مي کنيد. اگر 4 تا وصيت نامه شهيد را مي خواندي متوجه مي شدي اتفاقاً همانطور که عرض کردم تقريباً همه (و نه بعضي ها) با همين حرف ها به جبهه رفتند (البته نه به شکل تحريف شده از سوي شما مثل نيت وصول به حوري بهشتي!) چرا که حرف ها و مکاتب و ايسم ها و انگيزه هاي ديگر يا حقيرتر از آن هستند که برانگيزاننده غيرت جوانان ما باشند و يا اگر هم انگيزه هاي خوبي باشند، در برابر انگيزه هاي مقدس و متعالي برخواسته از اسلام و قرآن و نهضت حسيني همانند نور ضعيف ماه هستند در برابر نور پرفروغ آفتاب.


اين يادداشت را هم با سخناني از شهيد آويني(راوي انگيزه هاي مقدس رزمندگان اسلام) به پايان مي برم و تشکر مي کنم که باعث شديد اين انگيزه هاي مقدس را بار ديگر مرور کنيم: هيچ از خود پرسيده اي که چرا بعد از هزار و چندسال، اين مؤمنين خود را راهيان کربلا ناميده اند ؟ ... آري کربلا از زمان و مکان بيرون است ... صحراي بلا به وسعت تاريخ است و تا مؤمنين را به بلايي کربلايي نيازمايند رها نمي کنند ...
از عاشوراي سال 61 هجري قمري، ديگر زمان از عاشورا نگذشته است و همه روزها عاشورا است
.زمان برامتحان من و تو مي گردد تاببيند که چون صداي هل من ناصر امام عشق بر مي خيزد چه مي کنيم...



همايون سلحشور فرد ( سه‏شنبه 22/5/1387 :: ساعت 9:8 صبح )

چندي پيش در يک گروه اينترنتي در مورد مانور موشکي سپاه بحثي در گرفته بود که در اين ميان شخصي اينچنين اظهار نظر کرد:


... لازمه يه چيزي رو به شما يادآوري کنم. اينجا يه گروه دانشجوييه. مردم بي سواد کوچه و بازار نيستن که با حرفايي مثل آمريکا از ما مي ترسه و ... بخواي سخنراني کني. اين حرفها مال 30 سال پيش بود که ملت با شنيدن اين حرفها کرکره عقلشونو مي کشيدن پايين


همين طور مثل 30 سال پيش نيست که با حرفهايي مثل : "امام حسين رو دارن تو کربلا شهيد مي کنند" يا "هر کي بره بهشت حوري نصيبش مي شه" ملت رو بفرستن رو مين که خودشون رو حفظ کنند


به نظر شما غيور مردان ايران اونهايي هستند که به خاطر منافع خودشون مي خوان يک ملت رو قرباني کنند؟ همانطور که بارها اين کار رو کردند. نه جانم. اونهايي که شما و امثال شما هموطن دشمن خطاب مي کنيد(فقط به اين خاطر که همسوي شما نيستند) بيش از شما خواهان آزادي و استقلال اين مملکت هستند


لطفا بيش از اين هم دم از اسلام و ايران نزنيد که شما و امثال شما کساني بودند که بيشترين صدمات رو بر پيکر اسلام و ايران وارد کردند. يادمان باشد که طالبان هم با الله اکبر خون هزاران انسان بيگناه را بر زمين ريخت و همين الله اکبر روزي انتقام اين خون هاي ريخته شده را از آنان خواهد گرفت


و اما جوابي که داديم به شرح ذيل مي باشد:


بسم ربّ الشّهداء والصّدّيقين


 إنّا للّه و إنّّا إليه راجعون


من وقتي وارد گروه شما شدم فکر کردم به قول يکي از دوستان، اين گروه يک گروه دانشجوييست که بهترين فايده آن اينست که ميتواند محلي باشد براي بحث و تبادل افکار و آراء آزاد و اطلاعات ، ولي حالا مي بينم که اينجا همانند گوي و ميدان مسابقه اي شده براي هتّاکي و فحاشي و کينه ورزي نسبت به يکديگر
معلوم است وقتي ادب و احترام متقابل رعايت نشود و جدال احسن در کار نباشد ديگر هيچ حد و مرزي براي هتاکي و گستاخي وجود نخواهد داشت و اين وسط هم کساني پيدا مي شوند که زن و مرد و جوانان افتخار آفرين و مدافع اين مرز و بوم را -که هستي خود را براي حفظ ناموس و شرف ما فدا کردند - بي عقلاني خطاب مي کند که فريب خوردند و بازيچه مطامع ديگران شدند!
کدام کشور و ملتي را ديده ايد که با افتخاراتش چنين کند؟ برو پاريس(پايتخت مهد آزادي و دموکراسي) اگر جرأت کردي به بناي يادبود کشته شده هاي جنگ جهاني شان چپ نگاه کن، چنان نگهبانان آنجا با باتوم به جانت مي افتند که آرزوي مرگ کني
آخه عزيز من اگر مي خواستند کرکره عقلشان را پايين نکشند بايد چه مي کردند؟ بايد مثل اعراب و افغان ها در مقابل متجاوز تا کمر خم مي شدند و مي گفتند: «خواهش مي کنم! بفرماييد داخل!» ؟
يک نگاه به تاريخ 200 سال اخير کشورت بيانداز ببين که هر بيگانه اي دست طمعش را به کشور ما دراز کرد موفق شد پاره اي از اين سرزمين را از چنگ ما خارج کند ولي وقتي انقلاب شد و تفکرات امام(ره) با انگيزه هاي الهي و حسيني – که شما آن را به مسخره گرفتيد- به ميدان آمد بعد از 8 سال که 52 کشور دنيا پشت سر عراق کمر به نابودي ما بستند، يک وجب از خاک کشورمان را هم نتوانستند اشغال کنند
اگر اين انگيزه ها در کار نبود امروز ناموس و شرف و هويت من و تو مثل عراقي ها و افغان ها زير چکمه آمريکايي ها بود و تو امروز نبودي که بخواهي اينچنين آزادانه مدافعان آب و خاکت را مسخره کني
 امروز اسم خرمشهر، المحمره بود و اسم خوزستان، عربستان عراق
اگر گذشته را نديدي همين تابستان 2 سال گذشته را ببين آن کسي که مي گويد
«اين که مسلمه ما قدرت مقابله نظامي با آمريکا و روسيه رو نداريم اينو هر بچه اي ميدونه» آيا نديد که بنا به اعتراف خود سياستمداران آمريکا آن ها خواستند نوک شمشير ما را در جنوب لبنان(حزب الله) بيازمايند تا اگر موفق به شکستن آن شدند ترتيب دسته شمشير(جمهوري اسلامي) را هم بدهند اما نتيجه چه شد؟ چرا نتوانستند؟
 6 ماه بعد از آزادي مناطق اشغالي جنوب لبنان با بچه هاي دفتر تحکيم وحدت به لبنان و سوريه رفتيم نزد اکثر شخصيت ها و مقام و مسؤولين سياسي و فرهنگي لبنان که مي رفتيم تيکه کلامشان اين بود که ما حقير و ذليل بوديم ولي وقتي پاي تفکرات امام(ره) و انگيزه هاي الهي و حسيني به ميان آمد توانستيم عزت از دست رفته خود را باز يابيم و اسراييل را مجبور کنيم براي اولين بار در تاريخ حياتش از سرزميني که اشغال کرده عقب نشيني کند
آري حزب الله با همين انگيزه هاي الهي و حسيني موفق شد اسطوره شکست ناپذيري اسراييل را در هم بشکند همين امشب که دارم اين يادداشت را مي نويسم، رسانه ها از قول شيمون پرز نقل کردند که من وقتي حکم آزادي سمير قنطار(قديمي ترين اسير لبناني) را - که قرار است فردا آزاد شود-امضاء مي کردم دستم مي لرزيد.
فلسطيني ها را نگاه کن به چه بدبختي و فلاکتي رسيده اند براي اينکه همين انگيزه هاي الهي و حسيني را براي دفاع از سرزمينشان نداشتند و حالا که به خود آمدند و به برکت خون شهدا چنين انگيزه هايي پيدا کردند کم کم دارند عزت و شرف از دست رفته خود را بازمي يابند
وقتي به سوريه رفتيم من به يکي از دفاتر نمايندگي حزب الله لبنان در آن کشور مراجعه کردم و ضمن گفتگو و گپ زدن با آن ها از جواني پرسيدم چرا جوانان سوري براي آزادي بلندي هاي جولان اقدام و قيامي نمي کنند تا مانند شما سرزمينشان را آزاد کنند؟ جوابي که داد مفهومش اين بود که آن ها تهي از اين انگيزه هاي الهي و حسيني هستند
عزيز من حب سرزمين که به تنهايي شرافتي ندارد، چون حيوانات هم از قلمروي خود دفاع مي کنند همين انگيزه هاي خدايي است که ارزش دارد وگرنه آن جواناني که وقتي استخوان هايشان را پيدا کردند دندان عقلشان در نيامده بود(يعني همگي زير 30 سال سن داشتند) با چه انگيزه اي مي خواستند 6 روز گرسنه و تشنه در محاصره مقاومت کنند و وقتي بلندگوهاي دشمن از آن ها مي خواهد که تسليم شوند با همان لبان خشکيده و ترک خورده فرياد تکبير و هيهات من الذله سر دهند؟ با ذکر يا داريوش و يا کوروش کبير و به نام سهراب و اسفنديار مي شد اينچنين مقاوت کرد يا با ذکر يا حسين(عليه السلام)؟ آري با همين انگيزه ها امروز من و تو زنده ايم که وقتي در آن محاصره، بيسيم چي گردان حنظله خطاب به شهيد همت گفت: «باطري بيسيم داره تموم ميشه عراقي ها هم عن قريب مي آيند تا ما را خلاص کنند ... از قول ما به امام بگوييد همانطور که فرموده بود حسين وار مقاومت کرديم، مانديم و تا نفر آخر جنگيديم.»


کدام شهيد در وصيت نامه اش نوشته که به عشق حوري بهشتي به جبهه رفته؟ يک نمونه براي اعضاء گروه بياور وگرنه اين تهمت سفاهتي که به شهدا زدي قابل گذشت نيست
 من نمونه از بچه محل خودم مي آورم:«به خودت قسم اگر مرا در بهشت بياندازي و بدانم که در آن جا به من محبت نمي کني، من بهشت را نمي خواهم ولي اگر بدانم مرا دوست داري، حتي اگر در جهنم هم مرا بيافکني، ديگر آتش جهنم برايم عين لطف و کرم توست...
ادامه»


چه کسي ملت رو روي مين فرستاده که خودش رو حفظ کنه؟ رهبر اين مملکت که خودش 33 روز دوشادوش مردم خرمشهر در محاصره مقاومت کرده


 بمب در آغوشش منفجر شده و پس از آن در اولين فرصت با دستي فلج و فکي داغون شده به جبهه رفته.


شما اگر خواهان آزادي و استقلال اين مملکت هستي بدان که در اين سرزمين اين آزادي و استقلال جز با اين انگيزه ها تأمين و حفظ نخواهد شد و هر تلاشي که براي هتاکي و به سخره گرفتن اين انگيزه ها صورت گيرد درواقع تلاش در راه متزلزل کردن پايه هاي آزادي و استقلال اين مملکته.


کلامم را با سخني از شهيد آويني(خطاب به شهيد رضا مرادي) به پايان مي برم و از حضور اعضاء محترم گروه خداحافظي مي کنم
چه خوبست که خفاش ها دستشان به آسمان نمي رسد، اگر نه تو را و ديگر ستاره هاي کهکشان راه مکه را مي چيدند و چلچراغ هاي قصرهاي بهشتي را مي شکستند...
آنکه با عقل کج افتاده خويش مي انديشد از کجا بداند که عشق کربلا چيست و آن آزادي و استقلالي که ما در پي آنيم چگونه محقق مي شود ...
رضا جان! هرگاه در قرآن در وصف بهشت مي خواندم که «لاتسمع فيها لاغيه» و يا «لايسمعون فيها لغواً و لاتأثيما» در شگفت مي »آمدم که مگر هرزه شنيدن و زخم زبان چه دردي دارد که بهشت را اينچنين ستوده اند: «جايي که در آن لغو و تأثيم به گوش نمي رسد» حال درمي يابم رضا جان!
اي شمس آبي آسمان دل من! کاش مرا نيز در منظومه خويش مي پذيرفتي و مي کشاندي و با خود مي بردي

إن شاءالله ادامه بحث را در يادداشت بعدي مي آورم.

همايون سلحشور فرد ( سه‏شنبه 1/5/1387 :: ساعت 5:11 عصر )

آقاي محمد علي ابطحي –که زماني مسؤول دفتر رييس جمهور وقت و معاون پارلماني آقاي خاتمي بوده- چندي قبل در وب نوشته هايش به خطر تفکرات آيت الله مصباح اشاره کرده و به نقل از آقاي توسلي آورده که امام(ره) با انتصاب افراد نزديک به تفکرات آيت الله مصباح در سپاه مخالف بود.
ولي با توجه به آثار حضرت امام(ره)، آيا ايشان بيشتر از تفکرات انجمن حجتيه اعلام خطر مي کرد يا از آنچه آقاي ابطحي ادعا مي کند؟
پدر آقاي ابطحي به تفکرات چه انجمني نزديک است و آيا تا به حال ايشان از خطر تفکرات اين انجمن حرفي به ميان آورده است؟
قابل ذکر است که آقاي سيد حسن ابطحي دو جلد کتاب مجموعه داستان هاي ملاقات با امام زمان(عج) نوشته که يکي از علما مي گفت خودش بعداً اعتراف کرده بيشترش دروغه!
مي گويند آقاي ابطحي که اين مطالب را از خودش نگفته، بلکه از يار هميشه همراه امام(ره) نقل قول کرده است.
بسيار خوب. اول اينکه حضرت امام(ره) در اواخر وصيت نامه شان آورده اند که سخنان او در چه صورتي صحت دارد.
دوم فرمودند که ملاک حال فعلي افراد است.
سوم هم من سؤال مي کنم: اين يار غار و هميشه همراه حضرت امام(ره) کجا بود وقتي وقيحانه ترين اهانت ها را به اسلام و افکار ايشان روا داشتند؟
 
کجا بود وقتي که روزنامه ها تيتر زدند"خون به خون شستن محال آمد محال" و از قول اکبر گنجي نوشتند که عاشورا نتيجه طبيعي خشونتي بود که پيامبر در جنگ بدر به کار برد(!)
کجا بود وقتي اين آدم ادعا کرد افکار امام(ره) به موزه تاريخ رفته است؟
کجا بود وقتي توحيد را به تمسخر گرفتند و نوشتند: دو خط موازي به هم نمي رسند مگر اينکه خدا بخواهد!
 
کجا بود وقتي احکام اسلام و مطابق نص صريح قرآن را خشونت و ضد حقوق بشر معرفي مي کردند؟
آن وقت تا آيت الله مصباح به تشريح احکام جزايي اسلام و قرآن کريم قبل از خطبه هاي نماز جمعه تهران پرداخت، يه دفعه اعلام کرد: من خجالت مي کشم وقتي مي بينم از تريبون نماز جمعه حکم قتل صادر مي شود
بچه هاي مسجد جامع قلهک خيلي با ايشان بحث مي کردند و اين سؤال و ابهام براي بچه هاي مذهبي مطرح بود که آقاي توسلي! شما مدت ها در راديو به بيان احکام ديني پرداختيد، حالا چي شده تا آيت الله مصباح به بيان احکام ديني پرداخت شما عصباني شديد؟



همايون سلحشور فرد ( يکشنبه 23/4/1387 :: ساعت 5:51 عصر )

علاقه نداشتم در وبلاگم وارد مسائل جنجالي سياسي بشوم و به پر و پاي کسي بپيچم ولي چه کنم که به قول حضرت آيت الله جوادي آملي «آن کسي که اين فکر پوسيده را در مغز پوسيده خود پروراند که دين از سياست جداست، نداست که اگر ديندار دست از سياست بردارد آن سياست مدار مکار دست از دين او برنمي دارد.»


وقتي در يکي از يادداشت هاي قبلي به افتخار علامه مصباح اشاره کردم يکي از دوستان در يک گروه اينترنتي بخشي از وب نوشته هاي آقاي محمد علي ابطحي را به رخم کشيد و مرا بر آن داشت تا در اين يادداشت به اين موضوع اشاره کنم که آقاي ابطحي – که برخي وب نوشته هايش محل انعکاس بخشي از تهمت ها عليه عالم جليل القدر حضرت آيت الله مصباح يزدي است- به چه چيز افتخار مي کند.


 روزنامه شرق مورخ 23 آذر 1382 به نقل از آقاي ابطحي، معاون پارلماني رييس جمهور(يعني به نقل از يک عالم ديني و يک شخصيت و مسؤول سياسي در کشور اسلامي) مي نويسد: «تا مي توان بايد خورد و از لذت آن بهره گرفت ... اصلاً مگر همه بايد لاغر باشند تا خوب باشند؟ مي گويند چاقي و شکم داشتن در مصر جزو زيبايي شناخته مي شود. خدا کند در همه جا اين طور بشود تا يک عمر را انسان از ترس چاق شدن با رنج طي نکند ...»


در دون شأن بودن اين سخنان همين بس که در همان زمان دکتر مهاجراني به او گفته بود: «اين سخنان سبک چيست که شما مطرح مي کنيد؟»


ياد سخنان حضرت آيت الله جوادي آملي افتادم که بارها و بارها به مناسبت هاي مختلف(درس تفسير قرآن، خطبه هاي نماز جمعه قم و ...) با نقل فرازي از نهج البلاغه(لاتجتمع عزيمه و وليمه) به علما هشدار مي دهند که عزم راسخ و تيزهوشي با پرخوري و سورچراني جمع نمي شود.


ياد سخني از حجت الاسلام شيخ حسين انصاريان افتادم. ايشان نقل مي کرد در زمان گذشته که کمتر کسي امکان استفاده از حمام شخصي و خصوصي را داشت و اکثر مردم از حمام هاي عمومي استفاده مي کردند، علامه مجلسي هيچ وقت وارد اين حمام هاي عمومي نشد.
از او پرسيدند که شما چرا از حمام هاي عمومي استفاده نمي کنيد؟ علامه مجلسي گفت:«من علي رغم اينکه کم غذا هستم ولي استعداد چاقي دارم و همين يک ذرّه غذايي هم که مي خورم چاقم مي کند. مي ترسم وارد اين حمام ها شوم و جواني شکم برآمده مرا ببيند و بگويد اين آخوندها چقدر مفت خورند. نمي خواهم باعث بدبيني جواني نسبت به علما بشوم»


راستي فرق علامه مجلسي با يک روحاني هم لباس او چيست که يکي از برآمدگي شکم خود شرم دارد و ديگري به چاقي خود افتخار مي کند؟


فرق علامه مصباح با ديگراني که هم لباس او هستند و به او اهانت مي کنند چيست؟


فرق حضرت امام(ره) با برخي هم حجره اي هاي او - که در مورد ظرفي که پسرش از او آب مي خورد حکم به نجاست مي کردند- چه بود؟



همايون سلحشور فرد ( جمعه 14/4/1387 :: ساعت 6:34 عصر )

موقعي که نهضت اوج گرفت و تبديل به حرکتي انقلا‌بي و عمومي در سراسر کشور شد و کشتارهاي وسيعي که در سال 56 و 57 رژيم شاه در استان‌ها و شهرهاي مختلف مثل قم، يزد، تبريز، مشهد، تهران و جاهاي ديگر به عمل‌آورد، مدرسين حوزه علميه قم به مناسبت‌هاي مختلف در رابطه با هريک از اين حوادث بيانيه صادر مي‌کردند، اما برخي از آقايان از جمله جناب آقاي مصباح‌يزدي نام‌شان نيست و به هيچ‌وجه در پاي اعلا‌ميه‌اي که اشاره‌اي و انتقادي به رژيم شاه داشته، ديده نمي‌شود ..."
اين سخنان، بخشي از اظهارات جناب محتشمي پور عليه عالم وارسته حضرت آيت الله مصباح يزدي بود که چندي قبل(2/4/1387) در گفتگو با روزنامه اعتماد ملي مطرح شد.



چند سال گذشته که در دوره آموزشي طرح ولايت بوديم، حضرت آيت الله مصباح يزدي هر هفته دوشنبه ها براي جلسه پرسش و پاسخ در جمع ما حاضر مي شد.
تابستان آن سال پس از آشوب هاي 18 تير، روزنامه هاي دوم خردادي مرتب مشغول هتّاکي عليه ايشان بودند و از جمله اتهام هايي که مطرح مي کردند، همين اتهام انکار سابقه فعاليت ايشان در دوران انقلاب و مبارزه با رژيم ستمشاهي بود که متأسفانه جناب محتشمي پور اخيراً به تکرار اين اتهام پرداختند.



يک روز بالاخره پس از اصرار و طرح پرسش هاي فراوان، ايشان به اين اتهام اينگونه پاسخ دادند:
يک صحبت هايي هست مربوط به اين روزها. خيلي برادرها صحبت مي کنند با واسطه، گاهي بي واسطه. از جمله اين است که در يک روزنامه اي نوشته بوده که آريا در پي سخنان مصباح يزدي مصاحبه اي با فلان شخص ترتيب داده. وي در اين مصاحبه گفته است: "پس از فاجعه 19 دي سال 56 عده اي از طلبه ها که در اعتراض به مقاله 17 دي روزنامه اطلاعات تظاهرات کرده بودند توسط رژيم شهيد شدند. مدرسين حوزه تشکيل جلسه دادند و اعلاميه اي نوشتند که قرار شد من(آن گوينده) از جمعي که در آن جلسه نبودند امضاء بگيرم. من آن اطلاعيه را نزد مصباح بردم، ايشان به من گفت:«من از سال فلان در اين انقلاب بودم و مبارزه را هم صحيح مي دانستم حالا ديگر امضاء نمي کنم دنبال اين کارها هم نيستم». "
من فرض را بر اين مي گذارم که اين صحيح باشد. چون من به حافظه ام اطمينان ندارم که بگويم نه نبوده ... فرض مي کنيم اينجور صحيح باشد.
اولاً اين مسائل چه ربطي دارد به اينکه بنده استدلالي در آيه آيه قرآن کردم و آقايون حرف مرا رد مي کنند دليلش اين است که من 19 دي ماه سال 56 نامه اي را امضاء نکردم! پس اين حرف ها و استدلال هايي که من به قرآن و حديث و ... کردم دروغه چون 20 سال پيشتر فلان نامه را امضاء نکردم!
خوب اين نشانه اين است که در طول تاريخ زندگي بنده، نقطه ضعفي که پيدا کردند اين است. من پنجاه و چند ساله طلبه هستم چيزي که پيدا کردند عليه من حرف بزنند اين است که يک روزي يک نامه اي برديم امضاء کند و او امضاء نکرد.
بسيار خوب. حالا اما داستان چيه و من چرا آن زمان مثلاً اين نامه را امضاء نمي کردم؟



اولاً بعضي اشخاص(من حالا نمي خواهم اسم کسي را ببرم) بودند که سابقه مطلوبي نداشتند و در آن زمان گروه هايي بودند که با منافقين، با توده اي ها، با فداييان خلق همکاري داشتند. امام تأکيد فرموده بودند آن ها را از خودتان جدا کنيد. کساني بودند با اين ها ارتباط داشتند، همکاري داشتند، ما اين ها را به حساب نمي آورديم. اگر پيشنهادي هم مي کردند که در جلسات ما شرکت کنيد يا مثلاً نامه اي مي نوشتند مي گفتند امضاء کنيد، ما امضاء نمي کرديم چون اين ها زيربناي فکري شان خراب بود. بعضي هايشان هم بعد از انقلاب به حکم ارتداد اعدام شدند. اصلاً رسماً طرفدار فداييان خلق بودند يا طرفدار مجاهدين بودند. الان هم بعضي هايشان هستند در روزنامه ها گاهي مقالاتي مي نويسند و اين ها شناخته شده هستند. کساني هستند که از طرفداران مجاهدين بودند و الان طرفداران نهضت آزادي هستند.
پس اولاً اين بود که ما هر کسي برمي داشت يک نامه اي مي آورد، آمادگي نداشتيم که امضاء کنيم به خاطر اين که آن اشخاص مورد اطمينان نبودند.



دوم اينکه (حالا اين چيزي نبود که من اينجا بگويم. اگر اينجور سؤالات نبود و دوستان اصرار نمي کردند من نمي گفتم) در دوران پيش از پيروزي انقلاب يک جمعيت بعد از سال ها تجربه انقلابي و اين ها – که نمونه هايش در آن کتابي که آقاي هاشمي رفسنجاني نوشتند آنجا هست. عکس بنده را در آنجا زدند و کارهايي که ما با هم انجام مي داديم اسم بردند. نشرياتي که آن روز منتشر مي کرديم و الي آخر آن ها بماند- بعد از تجربيات زيادي که ما در مبارزات داشتيم تصميم گرفتيم که يک جمعيت متشکلي با تمام جهات يک حرکت سياسي فعال و پيشرو تشکيل بدهيم. 11 نفر آن وقت از بزرگان بودند بنده کوچکشان بودم، بچه بودم در خدمت آقايون. آن وقت مقام معظم رهبري بود(البته ايشان سنّاً از من 4-3 سال کوچکترند) آقاي هاشمي رفسنجاني بودند که همسال بنده هستند و کسان ديگر که چندي شان شهيد شدند از جمله مرحوم رباني شيرازي، مرحوم آقاي قدوسي. بعضي هايشان هم در قيد حيات هستند غير از اين دو نفري که اسم بردم آقاي اميني هستند و بعضي ديگر. 11 نفر در اين سطح جمعيتي تشکيل داديم و اسمش را گذاشتيم "هيأت مدرسين" اسرار اين جمعيت پهلوي بنده بود. من يک خطي را خودم اختراع کرده بودم که اتفاقاً چندي پيش مقام معظم رهبري گفتند راستي نمونه هاي آن خط را هنوز داريد يا نه؟ يک خطي خودم اختراع کرده بودم که حتي دوستان و آن 10 نفر ديگر از اين 11 نفر هم آن خط را بلد نبودند. فقط براي اينکه اسرار اين جلسه پيش من محفوظ باشد و قرار بر اين بود که من جايي خود را مطرح نکنم تا مورد سوء ظن ساواک واقع نشوم حالا ديگران مثلاً منبر داشتند يا سخنراني داشتند ... اين ها کمابيش فعاليت هايشان طوري بود که ساواک هم آن ها را شناسايي مي کرد اما من منبري نبودم و شايد هم يکي از دلايلي که اين ها به ما سپرده بودند همين بود که يک شخص شناخته شده اي نبودم ...
بنا بود من در فعاليت هايي که ساواک روي آن حساسيت دارد علاناً شرکت نکنم به خاطر اينکه اسرار اين جمعيت محفوظ باشد. خوب طبيعتاً من نمي توانستم بگويم که من رازدار يک جمعيتي هستم نمي آيم اين را امضاء کنم.
اگر راست باشد اين نکته اش اين بود که من آن زمان رازدار اين جمعيت بودم و قرار بود در کارهاي علني شرکت نکنم.
و
حالا فرض کنيم بنده گناه کبيره اي نه اصلاً ضد انقلاب بودم، چه ربطي به استدلال و بحث هاي ما دارد؟!
 مگر من خواستم رييس جمهور بشوم؟ مگر دنبال چه بودم که شما شخصيت مرا ترور مي کنيد
که گناه بنده اين بوده که 20 سال پيشتر شما پيشنهاد کرديد نامه اي را امضاء کن و من امضاء نکردم؟! ...
به هر حال اگر کساني اهل دقت باشند خواهند فهميد که اگر در طول زندگي بنده چيزي بود که قابل ذکر باشد اشاره مي کردند.
اگر کساني مايل باشند بيشتر سؤال کنند از اشخاصي که اسم بردم مي توانند تحقيق کنند و آن کتابي که آقاي هاشمي نوشتند درباره تاريخ انقلاب مي توانند مراجعه کنند و به اساسنامه جامعه مدرسين مراجعه کنند که اصلاً چه کساني بودند که پايه اين تشکيلات سياسي را در قم گذاشتند. الان در مقدمه اساسنامه جامعه مدرسين همين جريان هيأت مدرسين و اسامي کساني که بيان گذار آن بودند، آمده و از جمله اسم اين حقير



همايون سلحشور فرد ( جمعه 7/4/1387 :: ساعت 1:8 عصر )

نوشتند که بعد از هر سخنراني شما روزنامه ها دست به تحريف مي زنند. چه انتظاري غير از اين هم داريد از اين روزنامه ها؟!
از اين روزنامه هايي که آشوب ها را ترويج کردند، تا آخرين لحظه اي که مأيوس نشده بودند اين ها را به عنوان يک حرکت مردمي و آزادي خواهانه معرفي کردند، چه انتظاري داريد؟
روزنامه هايي که علناً به اسلام توهين کردند چه انتظاري داريد که به من هم توهين نکنند؟!
اين افتخار است براي من که آن کسي که به اسلام توهين مي کند به من هم توهين بکند. اين براي بنده افتخار است، خلاف انتظار نيست.

اين متن پرسش و پاسخي بود که چند سال گذشته در دوره آموزشي طرح ولايت با آيت الله مصباح يزدي داشتيم که به مناسبت تکرار هتاکي ها نسبت به اين عالم فرزانه از نوار پياده کردم.
البته متأسفانه امروز برخي حجت الاسلام ها و آقايان علما – که از هم لباس هاي آن ها آموختيم تهمت چه گناه سنگيني است- مشغول هتّاکي شدند و سابقه فعاليت ايشان را در دوران انقلاب و مبارزه با رژيم ستمشاهي منکر مي شوند.
لذا إن شاء الله در يادداشت بعدي به پرسش و پاسخ ديگري در اين باره مي پردازم.


همايون سلحشور فرد ( چهارشنبه 5/4/1387 :: ساعت 6:10 عصر )

چند سال گذشته زماني که هتک حرمت ها و توهين ها به حضرت آيت الله مصباح يزدي به اوج خود رسيده بود پس از گذراندن دوره طرح ولايت خدمت مقام معظم رهبري رسيديم که بعد از سخنراني حضرت آيت الله مصباح يزدي، ايشان در اواخر سخنان خود فرمودند:
امروز بحمدلله نظام اسلامي ما مفتخر است که شخصيت هاي برجسته ي علمي و معنوي در آن حضور دارند مثل همين شخصيت عزيز و عظيمي که بحمد الله اين کار هم از برکات ايشان است.
من ايشان را نزديک به چهل سال است که مي شناسم و به ايشان ارادت قلبي دارم.
فقيه، فيلسوف، متفکر و صاحب نظر در مسايل سياسي اسلام.
اگر خداي متعال به نسل کنوني ما توفيق اين را نداد که از شخصيت هايي مثل مرحوم علامه طباطبايي يا مرحوم شهيد مطهري استفاده کنند اما بحمدالله اين شخصيت عزيز و عظيم ، خلأ آن عزيزان را در زمان ما پر مي کند.
من حقيقتاً خدا را حمد و شکر مي کنم که جامعه ما و به خصوص نسل جوان ما به ايشان خيلي علاقه دارند. بنده هر جا که کسب خبر کردم- در سراسر کشور- اطلاع پيدا کردم که نسل جوان ما شديداً علاقمند و قدردانند.
 اين هم نعمت بزرگ خدا و دليل سلامت اين کار است. وقتي انسان با روح و با هدف خدايي وارد ميدان مي شود همين جور مي شود.
(بگذريم از اينکه عزيز دل آقاي خاتمي و وزير ارشادش، وقيحانه اين سخنان مقام معظم رهبري را شوخي دانست)



همايون سلحشور فرد ( سه‏شنبه 14/3/1387 :: ساعت 10:35 عصر )

با توجه به اينکه توصيه شده بخش "درباره خودم" وبلاگ،کوتاه و مختصر باشد تصميم گرفتم به مناسبت بيستمين سال تولد دوباره ام(9 خرداد)، يادداشت اين بخش را در قالب يادداشت جديدي در وبلاگم قرار دهم:
گرچه سال تولدم در شناسنامه 1351 است، ولي در حقيقت سال 1364 متولد شدم. همان سالي که مربي پرورشي سال دوم راهنمايي اجازه نداد سال سوم در همان مدرسه ثبت نام کنم و باعث شد از رفقاي نابابم جدا شوم و در مسير ديگري قرار بگيرم. گرچه مدير آن مدرسه جديد، از محيط تعليم و تربيت شکنجه گاهي ساخته بود و مي خواست ما نوجوانان را با انواع روش هاي وحشتناک تنبيه بدني تربيت کند و اين کار را براي خود عبادت! تلقي مي کرد. اما در آن محيط خشک و خشن، معلم ديني ما(آقاي حسين کريمي) بدون اينکه حتي يک بار صدايش را بلند کند، با آرامش و وقار و طمأنينه و جذبه معنوي اش ما را تربيت مي کرد و هنگام سرکشي و بي ادبي نوجوانان، آن ها را با انواع روش هاي تنبيه عاطفي ادب مي کرد.


 يک بار هم 9 خرداد 1367 متولد شدم. همان روزي که شهيدي 20 ساله(شهيد بهزاد مفتوحي) را به محله مان آورده بودند و من بر حسب يک اتفاق ساده و بدون اينکه هيچ آشنايي قبلي با شهيد و خانواده اش داشته باشم، عقب آمبولانس نشستم و تا بهشت زهرا(سلام الله عليها) کنار تابوت شهيد بودم و در بين راه يک بار هم براي اينکه عکس بياندازند، در آن تابوت را باز کردند و ...
پس از آن همواره دغدغه داشتم که حالا چطور بايد راه شهداء را ادامه دهم و چگونه بايد پاي پيمانم ايستادگي کنم. به کلاس سوم دبيرستان رفتم و خداوند متعال، آقاي محمد اکرمي را سر راهم قرار داد. همان معلمي که پس از پايان جنگ، مستقيم از جبهه نظامي وارد آموزش و پرورش شد و جهاد فرهنگي را آغاز نمود و بر خلاف بسياري از هم قطاران خود، با پشت پا زدن به تمام طعمه هاي چرب و شيرين متاع دنيا، اکنون سال هاست که تمام زندگي و هستي خود را وقف تربيت شاگردانش کرده است
.



همايون سلحشور فرد ( سه‏شنبه 27/1/1387 :: ساعت 6:34 عصر )

 در ايام دور اول انتخابات مجلس هشتم، در لوگوي يکي از وبلاگ نويسان حامي جريان اصلاح طلب جمله اي از آقاي خاتمي ديدم که برايم مشکل بود باور کنم اين جمله سخيف از ايشان باشد ولي وقتي CD تبليغاتي «ياران خاتمي» را ديدم باور کردم که اين جمله هم از ايشان است: «بايد بازي آن ها را بر هم بزنيم»
کدوم بازي آقاي خاتمي؟!
يادتون رفته در 23 آذر سال 1377 در دانشگاه علم و صنعت وقتي ياران شما در اعتراض به کانديداتوري آقاي هاشمي رفسنجاني در انتخابات مجلس ششم شعار مي دادند: «توسعه سياسي با هاشمي نميشه!»، شما چه جوابي داديد؟
اي کاش صدا و سيما اين بخش از مراسم و بسياري از قسمت هاي ديگر آن را سانسور نمي کرد تا همگان به تناقض گويي شما پي مي بردند. ولي خودم شاهد بودم که گفتيد: توسعه سياسي با صبر و تحمل و مدارا نسبت به همگان امکان پذير است. و ياران شما در تأييد اين فرمايش شما برايتان سوت و کف زدند.
مگر آقاي احمدي نژاد جزو همگان و از اين آب و خاک نيست؟!
پس صبر و تحمل و مداراتون کجا رفته؟!
يادتون رفته در ميتينگ تبليغاتي انتخابات رياست جمهوري سال 1380 در ورزشگاه شهيد شيرودي چه گفتيد؟ خدا خير بدهد بر و بچه هاي دفتر تحکيم وحدت را که اين فيلم را آن زمان خيرات کردند و در اختيار ما قرار دادند تا امروز بتوانيم آن را مورد بازبيني قرار دهيم و بفهميم آيا سخنان آن روز شما برخواسته از صداقت بود يا ناشي از سرمستي قدرت و شهرت؟
شما گفتيد: « ... بسيار خوب! آنچه مهم است اين است که اين ملّت پيروز شود. امروز هرکس بهتر و تواناتر مي تواند خواست اين ملّت را برآورد، بسم اللّه! به صحنه بيايد و رأي مردم را بگيرد و آنگاه همه موظف باشند به آن کسي که مردم به او رأي دادند تمکين کنند. نمي توان دم از مردم زد و در برابر رآي مردم سنگ اندازي کرد.»
بسيار خوب! امروز هم يک نفر بسم الله گفته، به صحنه آمده و توانسته رأي مردم را بگيرد، پس لطفاً به رأي مردم تمکين کنيد و به يارانتان هم بگوييد در برابر رأي مردم سنگ اندازي نکنند و حداقل قاعده بازي را رعايت کنيد.
از يک شخصيت برجسته روحاني و فرهنگي معتقد به گفتگوي تمدن ها، از کسي که 8 سال در نظام مقدّس جمهوري اسلامي بالاترين مقام اجرايي را داشته و از يک فرد منتسب به بيت حضرت امام(ره) واقعاً بعيده مثل سياستمداران بي اخلاق کشورهاي غربي موضع گيري کنه و حرف بزنه. 



همايون سلحشور فرد ( جمعه 20/7/1386 :: ساعت 3:3 عصر )

چندي پيش در حالي که مشغول رانندگي بودم به اخبار سراري راديو گوش مي کردم که خبري را با اين مضمون شنيدم: «صهيونيست ها مي گويند که احمدي نژاد فردي متعصب، خشک مقدس و خطرناک براي منافع ماست و بايد ترور شود»


همين طور مشغول شنيدن اخبار بودم که چند دقيقه بعد به سخنراني آقاي هاشمي رفسنجاني در مراسمي اشاره شد که مضمون سخنان ايشان چنين بود: «حضور افراد متعصب و خشک مقدس در ارکان نظام براي آينده نظام اسلامي خطرناک است»ادامه مطلب...


همايون سلحشور فرد ( شنبه 7/7/1386 :: ساعت 7:53 صبح )

طبق معمول هر ساله، يک روحاني به عنوان مبلغ ماه مبارک رمضان به خوابگاه آمده بود. اين روحاني که گويا خيلي از مسائل و معضلات را براي اولين بار شاهد بود، خيلي حرص و جوش مي خورد.


يک روز که حسابي کلافه و ناراحت بود مي گفت:ادامه مطلب...


همايون سلحشور فرد ( چهارشنبه 7/6/1386 :: ساعت 2:7 عصر )

چند سال پيش يکي از دوستان که به تازگي در انجام برنامه هاي فرهنگي دانشگاه فعال شده بود، اردويي ترتيب داده بود و عده اي از دانشجويان را از دانشگاه علوم پزشکي کاشان به تهران آورده بود که اولين برنامه اردو شامل شرکت در مراسم دعاي ندبه مهديه تهران بود.ادامه مطلب...